|
بیدَرد مَردُم، ما! خدا! بیدَرد مَردُم!
|
(بشنوید)
بهجز نقشِ بود و نمودِ علی
ندیدم ورایِ وجود علی
ندانستم آخر برای که بود
بر این خاک داغِ سجودِ علی
ازل تا ابد طرح آئینهایست
ز نقشِ قیام و قعودِ علی
عیان شد نشانهایِ آن بینشان
در آئینهٔ هست و بود علی
به اندیشه کی میتوان رخنه کرد
به رازِ فراز و فرود علی
به روی دل از بینشان باز شد
درِ باغِ گفتوشنودِ علی:
«علی مظهرِ ذاتِ پروردگار
علی پردهدارِ وجودِ علی»
(1)
ای سروِ بلندِ قامتِ دوست!
وه وه، که شمایلت چه نیکوست
در پای لطافت تو میراد
هر سرو سهی که بر لب جوست
نازک بدنی، که مینگنجد
در زیر قبا چو غنچه در پوست
مَهپاره به بام اگر برآید
که فرق کند که ماه یا اوست؟
آن خرمن گل نه گل، که باغست
نه باغ ارم، که باغ مینوست
آن گوی مُعَنبَرست در جَیب؟
یا بوی دهانِ عنبرینبوست؟
در حلقهٔ صولجانِ زلفش
بیچاره دل اوفتاده چون گوست
میسوزد و همچنان هوادار
میمیرد و همچنان دعاگوست
خونِ دلِ عاشقانِ مشتاق
در گردن دیدهٔ بلاجوست
من بندهٔ لعبتانِ سیمین
کآخر دل آدمی نه از روست
بسیار ملامتم بکردند
کاندر پی او مرو، که بدخوست
ای سختدلانِ سستپیمان!
این شرط وفا بود؟ که بیدوست
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
(2)
در عهد تو، ای نگارِ دلبند!
بس عهد که بشکنند و سوگند
دیگر نرود به هیچ مطلوب
خاطر، که گرفت با تو پیوند
از پیشِ تو راهِ رفتنم نیست
همچون مگس از برابر قند
عشق آمد و رسم عقل برداشت
شوق آمد و بیخ صبر برکند
در هیچ زمانهای نزادهست
مادر به جمال چون تو فرزند
باد است نصیحت رفیقان
و اندوه فراق، کوه الوند
من نیستم، ار کسی دگر هست
از دوست به یاد دوست خرسند
این جور که میبریم تا کی؟
وین صبر که میکنیم تا چند؟
چون مرغ به طَمْعِ دانه در دام
چون گرگ به بوی دُنبه در بند
افتادم و مصلحت چنین بود
بیبند نگیرد آدمی پند
مستوجب این و بیش ازینم
باشد که چو مردم خردمند
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
(3)
امروز جفا نمیکند کس
در شهر، مگر تو میکنی بس
در دام تو عاشقان گرفتار
در بند تو دوستان محبّس
یا مُحرِقَتی بِنارِ خَدٍّ
من جَمْرَتِها السّراجُ تُقبَس
صبحی که مشام جان عشّاق
خوشبوی کند اِذا تَنَفَّس
اَستَقبِلُه، وَ اِن تَولّی
اَستأنِسُهُ، و اِن تَعَبَّس
اندام تو خود حریر چین است
دیگر چه کنی قبای اطلس؟
من در همه قولها فصیحم
در وصف شمایل تو اخرس
جان در قدمت کنم، ولیکن
ترسم ننهی تو پای بر خس
ای صاحبِ حسن! در وفا کوش
کاین حسن وفا نکرد با کس
آخربه زکاتِ تندرستی
فریاد دل شکستگان رس
مِن بَعد مکن چنان کزین پیش
ورنه به خدا که من ازین پس
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
(4)
گفتار خوش و لبان باریک
مااَطْیبَ فاک، جَلّ باریک
از روی تو ماهِ آسمان را
شرم آمد و شد هلال باریک
یا قاتِلَتی بسَیفِ لَحْظٍ!
واللهِ قَتَلْتَنی بِهاتیک
از بهر خدا، که مالکانْ جور
چندین نکنند بر ممالیک
شاید که به پادشه بگویند
تُرک تو بریخت خون تاجیک
دانی که چه شب گذشته بر من؟
لایأتِ بِمِثْلِها اَعادیک
با اینهمه گر حیات باشد
هم روز شود شبان تاریک
فیالجمله نمانْد صبر و آرام
کم تَزْجُرَنی وَ کَم اُداریک
دردا، که به خیره عمر بگذشت
ای دل! تو مرا نمیگذاریک
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
(5)
چشمی که نظر نگه ندارد
بس فتنه که با سرِ دل آرد
آهوی کمندِ زلفِ خوبان
خود را به هلاک میسپارد
فریاد ز دستِ نقش، فریاد
ز آن دست که نقش مینگارد!
هر جا که مُوَلَّهی چو فرهاد
شیرینصفتی بر او گمارد
کس بار مشاهدت نچیند
تا تخم مجاهدت نکارد
نالیدنِ عاشقانِ دلسوز
ناپخته مَجاز میشمارد
عیبش مکنید، هوشمندان!
گر سوختهخرمنی بزارد
خاری چه بُوَد به پای مشتاق؟
تیغیش بران، که سر نخارد
حاجت به درِ کسیست ما را
کاو حاجتِ کس نمیگزارد
گویند: برو ز پیشِ جورش
من میروم، او نمیگذارد
من خود نه به اختیارِ خویشم
گر دست ز دامنم بدارد
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
(6)
بعد از طلبِ تو در سرم نیست
غیر از تو به خاطر اندرم نیست
ره میندهی که پیشت آیم
وز پیش تو ره که بگذرم نیست
من مرغِ زبونِ دامِ اُنسم
هرچند که میکشی، پرم نیست
گر چون تو پری در آدمیزاد
گویند که هست، باورم نیست
مِهر از همه خلق برگرفتم
جز یاد تو در تصوّرم نیست
گویند: بکوش تا بیابی
میکوشم و بخت یاورم نیست
قسمی که مرا نیافریدند
گر جهد کنم میسّرم نیست
ای کاش مرا نظر نبودی
چون حظِّ نظر برابرم نیست
فکرم به همه جهان بگردید
وز گوشهٔ صبر بهترم نیست
با بخت جدل نمیتوان کرد
اکنون که طریق دیگرم نیست
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
(7)
ای دل! نه هزار عهد کردی
کاندر طلب هوا نگردی؟
کس را چه گنه؟ تو خویشتن را
بر تیغ زدی و زخم خوردی
دیدی که چگونه حاصل آمد
از دعویِ عشق رویزردی؟
یا دل بنهی به جور و بیداد
یا قصهٔ عشق درنوردی
ای سیمتنِ سیاهگیسو!
کز فکرْ سرم سپید کردی
بسیار سیه سپید کردهست
دورانِ سپهرِ لاجوردی
صلح است میان کفر و اسلام
با ما تو هنوز در نبردی؟
سر بیش گران مکن، که کردیم
اقرار به بندگی و خُردی
با درد توام خوش است، ازیراک
هم دردی و هم دوای دردی
گفتی که صبور باش، هیهات
دل موضع صبر بود و بردی
هم چاره تحمّل است و تسلیم
ورنه به کدام جهد و مردی
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم؟
(8)
بگذشت و نگه نکرد با من
در پای کشان ز کبر دامن
دو نرگس مست نیمخوابش
در پیش و به حسرت از قفا من
ای قبلهٔ دوستان مشتاق!
گر با همه آن کنی که با من
بسیار کسان که جان شیرین
در پای تو ریزد، اوّلاً من
گفتم که شکایتی بخوانم
از دست تو پیش پادشا من
کاین سختدلی و سستمهری
جُرم از طرف تو بود یا من؟
دیدم که نه شرط مهربانیست
گر بانگ برآرم از جفا من
گر سر برود فدای پایت
دست از تو نمیکنم رها من
جز وصل توام حرام بادا
حاجت که بخواهم از خدا من
گویندم: از او نظر بپرهیز
پرهیز ندارم از قضا من
هرگز نشنیدهای که یاری
بییار صبور بود، تا من
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
(9)
ای روی تو آفتابِ عالم!
انگشتنمای آلِ آدم
احیای روانِ مردگان را
بویت نفسِ مسیحِ مریم
بر جان عزیزت آفرین باد
بر جسم شریفت اسم اعظم
محبوب منی چو دیدهٔ راست
ای سرو روان به ابروی خم!
دستان که تو داری، ای پریروی!
بس دل ببری به کفّ و معصم
تنها نه منم اسیر عشقت
خلقی متعشّقاند و من هم
شیرینِ جهان تویی به تحقیق
بگذار حدیثِ ماتقدَّم
خوبیت مسلّم است و ما را
صبر از تو نمیشود مسلّم
تو عهد وفای خود شکستی
وز جانب ما هنوز محکم
مگذار که خستگان بمیرند
دور از تو به انتظارِ مرهم
بیما تو به سر بری همه عمر
من بیتو گمان مبر که یکدم
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
(10)
گل را مبرید پیش من نام
با حسن وجود آن گلاندام
انگشتنمای خلق بودیم
مانند هلال از آن مَهِ تام
بر ما همه عیبها بگفتند
یا قوم! اِلی متی و حتّام؟
ما خود زدهایم جام بر سنگ
دیگر مزنید سنگ بر جام
آخر نگهی به سوی ما کن
ای دولتِ خاص و حسرتِ عام!
بس در طلب تو دیگِ سودا
پختیم و هنوز کار ما خام
درمانِ اسیرِ عشق صبر است
تا خود به کجا رسد سرانجام
من در قدم تو خاک بادم
باشد که تو بر سرم نهی گام
دور از تو شکیب چند باشد؟
ممکن نشود بر آتش آرام
در دام غمت چو مرغ وحشی
میپیچم و سخت میشود دام
من بیتو نه راضیام، ولیکن
چون کام نمیدهی به ناکام
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
(11)
ای زلف تو هر خمی کمندی!
چشمت به کرشمه چشمبندی
مخرام بدین صفت، مبادا
کز چشم بدت رسد گزندی
ای آینه! ایمنی که ناگاه
در تو رسد آه دردمندی؟
یا چهره بپوش، یا بسوزان
بر روی چو آتشت سپندی
دیوانهٔ عشقت، ای پریروی!
عاقل نشود به هیچ پندی
تلخ است دهان عیشم از صبر
ای تُنگِ شکر! بیار قندی
ای سرو! به قامتش چه مانی؟
زیباست، ولی نه هر بلندی
گریم به امید و دشمنانم
بر گریه زنند ریشخندی
ای کاش ز در درآمدی دوست
تا دیدهٔ دشمنان بکندی
یارب! چه شدی اگر به رحمت
باری سوی ما نظر فکندی؟
یکچند به خیره عمر بگذشت
مِنْ بَعد بر آن سرم که چندی
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
(12)
آیا، که به لب رسید جانم
آوخ، که ز دست شد عنانم
کس دید چو من ضعیف؟ هرگز
کز هستی خویش در گمانم
پروانهام، اوفتان و خیزان
یکباره بسوز و وارهانم
گر لطف کنی، بهجای اینم
ور جور کنی، سزای آنم
جز نقش تو نیست در ضمیرم
جز نام تو نیست بر زبانم
گر تلخ کنی به دوریام عیش
یادت چو شِکر کند دهانم
اسرار تو پیش کس نگویم
اوصاف تو پیش کس نخوانم
با درد تو یاوری ندارم
وز دست تو مَخْلَصی ندانم
عاقل بجهد ز پیش شمشیر
من کشتهٔ سر بر آستانم
چون در تو نمیتوان رسیدن
به آن نَبُود که تا توانم
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کارخویش گیرم؟
(13)
آن برگ گل است یا بناگوش
یا سبزه به گردِ چشمهٔ نوش؟
دست چو منی قیامه باشد
با قامتِ چون تویی در آغوش
من ماه ندیدهام کُلَهدار
من سرو ندیدهام قباپوش
وز رفتن و آمدن چه گویم؟
میآرد وجد و میبرد هوش
روزی دهنی به خنده بگشاد
پسته، دهن تو گفت: خاموش!
خاطر پیِ زهد و توبه میرفت
عشق آمد و گفت: زرق مفروش
مستغرقِ یادت آنچنانم
کِم هستی خویش شد فراموش
یاران به نصیحتم چه گویند:
بنشین و صبور باش و مخروش
ای خام! من اینچنین بر آتش
عیبم مکن ار برآورم جوش
تا جهد بُوَد به جان بکوشم
وآنگه به ضرورت از بُنِ گوش
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
(14)
طاقت برسید و هم بگفتم
عشقت، که ز خلق مینهفتم
طاقم ز فراق و صبر و آرام
زآن روز که با غمِ تو جفتم
آهنگ دراز شب ز من پرس
کز فُرقتِ تو دمی نخفتم
بر هر مژه قطرهای چو الماس
دارم، که به گریه سنگ سُفتم
گر کشته شوم عجب مدارید
من خود ز حیات در شگفتم
تقدیر در این میانم انداخت
چندانکه کناره میگرفتم
دی بر سر کوی دوست لختی
خاک قدمش به دیده رُفتم
نه خوارترم ز خار، بگذار
تا در قدم عزیزت افتم
زان گه که برفتی از کنارم
صبر از دل ریش گفت: رَفتم
میرفت و به کبر و ناز میگفت
بیما چه کنی؟ به لابه گفتم:
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
(15)
باری، بگذر، که در فراقت
خون شد دل ریش از اشتیاقت
بگشای دهن، که پاسخ تلخ
گویی شِکر است در مذاقت
در کشتهٔ خویشتن نگه کن
روزی اگر افتد اتّفاقت
تو خندهزنان چو شمع و خلقی
پروانهصفت در احتراقت
ما خود ز کدام خیل باشیم
تا خیمه زنیم در وثاقت؟
مَاٱخْتَرْتُ صَبابَتی، ولکن
عَینی نَظَرَتْ و ما اَطاقَت
بس دیده که شد در انتظارت
دریا و نمیرسد به ساقت
تو مستِ شراب و خواب و ما را
بیخوابی کُشت در تیاقت
نه قدرت با تو بودنم هست
نه طاقت آنکه در فراقت
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
(16)
آوخ، که چو روزگار برگشت
از من دل و صبر و یار برگشت
برگشتنِ ما ضرورتی بود
وآن شوخ به اختیار برگشت
پرورده بُدَم به روزگارش
خو کرد و چو روزگار برگشت
غم نیز چه بودی ار برفتی؟
آنروز که غمگسار برگشت
رحمت کن، اگر شکستهای را
صبر از دل بیقرار برگشت
عذرش بنه، ار به زیر سنگی
سرکوفتهای چو مار برگشت
زین بحر عمیق جان به در برد
آنکس که هم از کنار برگشت
من ساکنِ خاکِ پاکِ عشقم
نتوانم از این دیار برگشت
بیچارگی است چارهٔ عشق
دانی چه کنم چو یار برگشت؟
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔکار خویش گیرم
(17)
هر دل که به عاشقی زبون نیست
دستِ خوشِ روزگارِ دون نیست
جز دیدهٔشوخِ عاشقان را
بر چهره دوان سرشکِ خون نیست
کوتهنظری به خلوتم گفت:
سودا مکن، آخِرَت جنون نیست
گفتم: ز تو کی برآید این دود؟
کِت آتش غم در اندرون نیست
عاقل داند که نالهٔ زار
از سوزش سینهای برون نیست
تسلیمِ قضا شود، کز این قید
کس را به خلاص رهنمون نیست
صبر ار نکنم چه چاره سازم؟
آرامِ دل از یکی فزون نیست
گر بُکْشَد و گر معاف دارد
در قبضهٔ او چو من زبون نیست
دانی به چه مانَد آبِ چشمم؟
سیماب، که یکدمش سکون نیست
در دهر وفا نبود هرگز؟
یا بود و به بخت ما کنون نیست؟
جان بِرخی روی یار کردم
گفتم مگرش وفاست، چون نیست
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
(18)
در پای تو هرکه سر نینداخت
از روی تو پرده بر نینداخت
در تو نرسید و پی غلط کرد
آن مرغ که بال و پر نینداخت
کس با رخ تو نباخت اسبی
تا جان چو پیاده در نینداخت
نفزود غم تو روشنایی
آن را که چو شمع سر نینداخت
بارت بکشم، که مرد معنی
در باخت سر و سپر نینداخت
جان داد و درون به خلق ننمود
خون خورد و سخن به در نینداخت
روزی گفتم: کسی چو من جان
از بهر تو در خطر نینداخت
گفتا: نه، که تیر چشم مستم
صید از تو ضعیفتر نینداخت!
با آنکه همه نظر در اویم
روزی سوی ما نظر نینداخت
نومید نیم که چشم لطفی
برمن فِکنَد، وگر نینداخت
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
(19)
ای بر تو قبای حسن چالاک!
صد پیرهن از محبّتت چاک!
پیشت به تواضع است گویی
افتادن آفتاب بر خاک
ما خاک شویم و هم نگردد
خاک درت از جبین ما پاک
مِهر از تو توان برید؟ هیهات!
کس بر تو توان گزید؟ حاشاک!
اوّل دلِ برده باز پس دِه
تا دست بدارمت ز فتراک
بعد از تو به هیچکس ندارم
امّید و ز کس نیایدم باک
درد از جهتِ تو عین داروست
زهر از قِبَل تو محضِ تریاک
سودای تو آتشی جهانسوز
هجران تو ورطهای خطرناک
روی تو، چه جای سِحرِ بابل؟
موی تو، چه جای مار ضحّاک؟
سعدی! بس از این سخن، که وصفش
دامن ندهد به دستِ ادراک
گَرد ارچه بسی هوا بگیرد
هرگز نرسد به گردِ افلاک
پای طلب از روش فرو ماند