تبليغاتX
درد
بی‌دَرد مَردُم، ما! خدا! بی‌دَرد مَردُم!

 

باید با تو بگویم «بایدی» را که باید با دیگری گفتن!

تو ـ ای من! ـ باید که دوری می­گزیدی از بسیار کسان؛ و حیف و صدحیف که عمرِ خویش و وقتِ جماعت را به بُطلان پیش بردی... آن شب­ها را در یاد آر. تا خروس­خوان شب­زنده­داری به هزارویک­قصّه! قصّه­ی گناه، قصّه­ی سیاهی، قصّه­ی فرومُردنِ روحِ خویش... سربسته بماند بهتر است... هه! هرچند که سری نمانده! سخت است... از خدا خواستم پرده­ای افکند... اما تا با خود برنیایم، پرده به­کار نیاید؛ چه، ممکن است خود، پرده­دَر شوم!

چه خوب است که مُهمَل می­بافم! جرأتِ بازنوشتنِ اعمالِ خود را نیز ندارم!

*

گاه­اوقات بهترینِ دوستان، بلایِ جان می­شوند و راهِ گریزی از ایشان نیست، مگر او...

دیشب پدر می­گفت: بعضِ کسانند که نشست­وبرخاستی ـ ولو کوتاه ـ با ایشان، چنان شوم است که اثرِ نَفَس­شان تا دیرگاهی روحِ آدمی را می­آزارد...

و من گفتم که به­همین علّت دوری گزیدم از بعضِ جماعت!

*

یا رب! به یاد ندارم عینِ آن را؛ ولی تو خوب به یاد داری ای اجابت­کننده­ی دَعَوات!

(سیزده/دوازده/هشتادوچار)

(با دو بازدید که: «الحَمدُ للهِ ربِّ العالَمین!» به تواریخ خرداد هشتادوپنج و آبان هشتادوپنج ـ مضاف به شُکری مضاعف به تاریخی که اکنون است!)

 

+ به روز شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 21:34  | ا.خ.  | 

پاییز هشتاد و چهار. قرار بود سال­بالایی­ها «حلقه­»های مطالعاتی تشکیل دهند. اصلِ فکر از «میثم نعمتی» بود یا «علی فروزنده»، نمی­دانم. اما من جزء هسته­ی اوّلیه نبودم. علی بود که ایده را با من در میان گذاشت و خواست راجع به حلقه­ی «هنر و فرهنگ»، از حلقه­های چارگانه صحبت کنیم. پس از گفت­وگویی مفصّل با علی، قرار شد که همه، طرحِ خودشان را بنویسند و بیاورند، یا لااقل به من این­طور گفت. این چیزی است که نوشتم، اما چون کسِ دیگری چیزی ننوشته بود، اصلِ متن را به هیچ­کس ندادم؛ حتی به «علی» که نامه خطاب به وی است! چه شد که حلقه­ها از هم گسست، مهم نیست. چون به قولِ «وحید جلیلی»: همه­چیزمان به همه­چیزمان می­آید! متن را روی وبلاگ گذاشتم تا شاید، و شاید(!)، کمی به دردِ کسی بخورد. ولی مهم­تر از آن دغدغه­ای بود که در این نامه مطرح کردم. باور کنید تنها نوشته­ام است که اگر روزگاری فراموش کنم از کیست، خواهم گفت: «متنِ پیاده­شده­ی سخنرانیِ یک آخوند است!». اما نامه:

 

طرحِ «حلقه­ها»

 

علی جان! سلام!

می­دانی که رسم دارم قلم را به یک­باره بگردانم و نظم و ترتیبی ندارد این کارم. پس اگر هیچ به «طرح» نمی­مانست، از من درگذر که فرمود: «بر مجنون حَرَجی نیست».

اما بعد، پنج­سال­ونیمِ آزگار سرکشیدن به هر سوراخ و سُنبه­ای، و پَرکشیدن با هر مرد و نامردی، حاصلش آنی است که این را می­نویسد... از ادّعایِ تجربه­داشتن بگذرم و این را به بعضِ جماعت ـ که می­شناسی ـ بگذارم. این نوشته بیشتر حاصلِ آن چیزهایی است که به­دست آورده­ام (و بیشتر از دست داده­ام!) ـ فَتَأمَّل!

آن شب، زیرِ نورِ چراغِ مهتابیِ دستِ راستِ صندلیِ فلزیِ نزدیکِ مجمع، چشم­درچشم، آن­چه در دل داشتیم، واگویه کردیم؛ اما چون قرار شد که بنویسیم، قول نشکستم (و تو می­دانی در این بُرهه­ای که من در آن هستم، نوشتن یعنی خودزنی، و این از مردمانِ عاقل برآمدنی نیست!)

*

چه؟ چرا؟ چه کسانی؟ چگونه و چطور؟

چه؟ حلقه­های مطالعاتی؛ و چرایش را بهتر از من تو می­دانی. شاید «کتاب و کتاب­خوانیِ» آقا، بهترینِ جواب­ها را برای «چه کسان؟» ـ که جماعتِ حزب­اللهی باشند ـ در خود گنجانده باشد. پس، پیش از تکمیلِ طرح، مطالعه­ی موبه­مویِ سطورِ کتابِ کذا، پُر بی­وجه نخواهد بود. چگونه و چطور را به تو وامی­گذارم که تجربتی در کارِ گروهی ـ بدان معنا که حاضرانِ حلقه دارند ـ ندارم.

بروم بر سرِ «چه». شاید خصوصی بگویم، بهتر باشد. علی! اقلَّ­کَم دوسال­ونیم از بازشدنِ پایِ من به حوزه­ی هنری می­گذرد، و تو ـ ماننده­ی جمعی دگر ـ از روابطِ من و جمعِ قلیلی از هنرمندان، آگاهی. و از دانسته­هایم از جمعِ کثیرِ دیگر. و از «خوانده­»هایم ـ که بسیار کم است. علی! بحث، بحثِ «به­رخ­کشیدن» یا هرچیزِ دیگری ازین­دست، نیست. مقدّمه­ای است برای آن­که بگویم اکنون که از پسِ گذرِ زمان به ریزریزِ وقایع می­نگرم، می­فهمم که همواره دستی را پس می­زدم تا سنگی نامحکم و دست­نگیر را فراچنگ آورم و آن سنگ از جا درمی­آمد و من در تهِ چاه، هم­چنان، می­ماندم و آن دست را دوباره پس می­زدم. قرآن را می­گویم علی! و نهج­البلاغه را. باری نزدِ «استاد» بودم و تمنّایِ معرّفیِ مراجعی را داشتم تا با خودِ خود و این­که «کجا» هستم و «چه» می­کنم، بیشتر آشنا شوم. گفت: «قرآن را علی­الدّوام بخوان»؛ و چنان ساده از کنارِ این حرف گذشتم که خری از بازارِ گوهریان! و باز تمنّا می­کردم کُتُبی را که هیچ­گاه به­کارم نمی­آمد. علی! اکنون هنگامه­ی رسواییِ من است و باید باشم تا صبحِ دولتم بدمد ـ که نتایجِ سَحَر را از نیمه­ی دومِ مرداد به این­سو ـ اگر نگویم از مهر و آبان هشتادوسه! ـ دیده­ام... چه مهربان است آن­که آبرویم را نریخته و من، فقط، ندا درداده­ام: «یا سَتّارِ العُیوب!»

پس گوش به این کلام بَربَند پیش از آن­که دیر شود ـ و می­دانی که تعارف ندارم و این برگه، سندِ تواضعِ من نخواهد بود که به­دستِ مردمان افتد!

فهمیده­ام، بلکه یافته­ام ـ که دلم یافته­است ـ «هنر» و «تاریخ» و «سیاست» و هزار چیزِ قشنگ و دهان­پُرکُنِ دیگر، بی«قرآن» و «نهج­البلاغه»، حرفِ مُفت است و نتیجه­اش همانی می­شود که همازاده گفت: «فَصَدُّوا عَن سَبیلِ الله وَ یَبغُونَها عِوَجا» (شرحِ مفصّلش را بعداً بطلب!). علی! نمی­خواهم اشتباهِ چندین­وچند ساله­ دوباره تکرار شود؛ دیگر باید باور کرد که این ریسمانِ سیاه­وسفید، مار است!

فکر می­کنم تا این­جا چیزهایی روشن شده و امیدوارم تا انتها روشن بماند. علی! اولویّتِ اوّل، «قرآن» است ـ ولو با روخوانی، و بی­ترجمه ـ و دوم، «نهج­البلاغه». باور کنیم که اگر این­دو، بِما هُوَ این­دو، سرلوحه­ی مطالعاتِ ما باشند ـ تمام و کمال، آن می­شود که فرمود: «وَ اَلَّذینَ جاهَدُوا فینا، لَنَهدِیَنَّهُم سُبُلَنا». اما این، یک پیش­شرط دارد که ما ـ بهتر بگویم «من»ها ـ رعایتش نکردیم و جانبش را فروگذاشتیم... قرآن، همه­ی قرآن است؛ و نهج همه­ی نهج. آن نکته این بود: نمی­توان دینِ خدا را پاره­پاره کرد و بعد، با ذرّه­بینِ سلایقِ شخصی، به بررّسیِ ابعادِ آن پرداخت. آیه­ی اوّل­آمده را متذکّر می­شوم.

سخن فاش نمی­توانم گفتن. در زمین پرده­دَری نیست، نهان است این­گفت. رندانه اشارتی می­کنم و فهمِ آن با تو است: «مانندِ بعضِ بچه­ها نباش که دینِ خدا را در آرزوهایِ خود خلاصه کردند ـ به­هر اسمی و به­هر رَسمی». پس گمان می­کنم که این­دو، باید کلاس­هایِ نخستینِ حلقه­ها باشند.

درباره­ی دیگر کلاس­ها نظرِ جماعت معتبر است نزدِ من. و گمان می­برم که پنج­سال حرف­زدن را شاید، و شاید(!)، بتوان با دو سال گوش­کردن جبران کرد ـ حداکثر کاری که از عهده­ام ساخته­است (نه! حداقل!). تا این­جا حرف­های من تمام است بحمدالله...

اما اگر اصرار داشتی که در بابِ حقله­ی «فرهنگی ـ هنری»، چند سطری مُهملات ببافم، باید بگویم که طرحِ کلاس­هایِ «هنر انقلاب» را ریخته بودم و چنین به­نظر می­رسد که این حلقه، بی­ارتباطِ مستمر با هنرمندانِ «فرهیخته»ی «مسلمان»، چندان مُثمرِ ثَمَر نمی­تواند بود؛ و اگر دقّت کرده­باشی، به «هنرمند»، «فرهیختگی» و «مسلمانی» را افزوده­ام؛ چه، این­که کوره­راهِ هنر را دو پَرت­گاه هم­راهی می­کنند: «بی­تعهّدی» و «بی­تخصّصی» (و حقِ این معنی را مرحوم سیّدحسن حسینی در «براده­ها» به­تمام ادا کرده است).

پس دیگربار وجودِ آن دو کلاس ضرورت یافت. دیگرچیز در این حلقه، فلسفه و چراییِ «فرهنگ و هنر» است که داریم آن­چه را که داریم در این باب. دیگر، رابطه­ی میان این وادی است با دورانی که در آنیم و دورانی که چشم به­راهش هستیم. دیگر، ارتباطِ میانِ هنرهاست (و این معنی در «مُشت­درنمایِ­دُرُشتِ» مرحوم حسینی به­بهترین وجهی آمده است) و این ارتباط ـ اگر چراییِ هنر و چگونگی­اش برای اهلِ حلقه، حل شده­باشد ـ بسیار راه­گُشا می­تواند بود. و دیگر، ارتباط هنر است و رسانه (که در این باب بسیار از نو شنیده­ام که نیک سخن رانده­ای).

علی! بیشتر نوشتن را صلاح نمی­دانم و معذرت می­خواهم به­سببِ پراکندگیِ متن و یادآور می­شوم که:

ما را نمی­توان یافت بیرون از این عبارت / یا ناقص­الکمالیم؛ یا کامل­القصوریم.

باقی بقایت، جان­ها فدایت!

وَ صَلَّ اللهُ عَلی سَیِّدِنا وَ نَبِیِّنا مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ سَلَّم!

حق است ـ والسّلام!

(آذرماه هشتادوچار)

+ به روز شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 11:27  | ا.خ.  | 

تيرماه هشتاد و پنج بود و ناباوريِ مرگِ محمّد. محمّد افشار كه بهترينِ دوستان بود. تنهايي،‌ بد دردي است؛ علي‌الخصوص اگر «غول» باشي... چه، غولان نيز گريستن مي‌دانند! حديثِ نفسِ «يكي غول تنها» را، وبلاگي كرده بودم. يكي از دوستان مي‌گويد: «كلمه‌خوره داري!». چه كنم؟ بعضي دردها را نمي‌توان شرح داد! من كه... ولش كن! اين است، آنچه بود:

 

شناسنامه يكي غول تنها

 

نام: غول

نام خانوادگي: در اين زمان رسم نيست كه غولان خانواده اختيار كنند...

شهرت: تنها ـ فقط تنها!

...

ساير اطلاعاتي كه ما را در شناسايي هرچه بيشتر غول مذكور ياري نمايد: رويش از زير بوته و سرسپردن به زندگي ماشينيِ عصرنا هذا!

با تشكر، سازمان ثبت اسناد و مدارك غول هاي مقيم مركز

 

***

 

گريستنِ اختياري بر جبرِ گريه!

 

سخن، شايد ـ اينجا بي معنا باشد؛ آنسان كه اينجا سخن!

سخن در این نیست که چرا غولی برگزیده ام ـ كه مختار به اختيار نيستم...

سخن ـ شايد ـ اين باشد كه هر انساني غولي درون خويش دارد ـ خفته! و گاه اوقات نوازش دستي مرموز، فرا اختيار آدمي زاده است كه اين سهمگينِ مردمْ ترس را بيدار ميكند...

غولِ من ـ اما ـ مهربانْ مردمْ گريزي است درمانده ـ در جستجويِ يكي آينه... تا مگر زين دقيقه طرفي بربندد؛ يا به خوابي ابدي فرورود، و يا بيداريِ هميشگي آموزد...

دور از هياهويِ مردمان، من غولِ خويش رها كردم، تا يَلِه، گريستن بياغازد و مگر نميداني كه غولان نيز گريستن ميدانند؟!

برادر! (اين را يكي غول تنها ميگويد ـ نه من!) غولان در اختيار خود مجبورند... و دوست تر ميدارند تا اشكي بريزند احترام اشك هاي بي اختيار فروچكيده را... خوش ميدارند جنونِ گريز از خويش را... و ميستايند غولانِ خويش كُشته را!

(اوقاتِ گريه را با سخن به سخره گرفتم... آه!)

 

***

 

«قولِ غولِ قصه‌ها» ـ «قولِ غولِ غصه‌ها»

 

قولِ غول هراس زاست ـ کودکان خواب آلود را. و چه شیرین وحشت ناکی است حوادث داستان های مادربزرگان... "غول قصه ها" بد ذاتی است که کودکان را به دوری از کردار خویش فرا میخواند...

قولِ غولِ قصه ها نیست آنچه نوشته آمد. نقلِ غصه هایِ غول قصه ها نیز مراد نیست؛ بل حدیثِ غولِ غصه ها است...

غول غصه ها ـ یکی غول تنها ـ  اندوهناک است و تو بهتر میدانی که آن مرد نوشته بود: «هر آدمی روزنه ای است به سوی خداوند؛ اگر اندوهناک شود؛ اگر بسیار اندوهناک شود...»

ــ قافیه را باختی مردِ نحوی! تو مگر آدمی زاده ای غولِ تنها!

ــ نه! اما یکی غولِ تنها روزنه ای است سویِ خدایِ خویش! و إن مِن شیءٍ الّا یسبّح بحمده! و گمانِ شک بر تو نمیبرم مؤمنِ طعنه زن!

ــ ...

*

یکی غولِ تنها را خیالات بسیاری آزار میدهد... چه، با خود، بر خود میشورد و بیخود میشود!

*

ــ طاقتِ بدیهایِ دیگرانم نیست ـ دوست نمیدارم مردمانِ گنهکار را! کاش بدترینِ مردمان من بودم!

ــ توبه کن! چشم سفیدی نکن بی حیا! تو راهِ خویش بپیما... گناه دیگران مخر!

ــ میدانم که برترین نیم؛ کاش بدترین نباشم... آه... هَل لی مِن توبه؟

*

ازین دستند دل نگرانی هایِ یکی غولِ تنها...

 

***

 

خواب‌هاي شيرينِ غولِ تلخ‌مزاج!

 

«يكي غولِ تنها» زماني نه‌چندان دور، نه غول بود؛ نه يكي؛ نه تنها! آدمي بود ماننده‌ي مابقي. و دوستاني داشت كه بسيار دوست‌شان مي‌داشت... از ايشان يكي ـ هم‌الان ـ ساكنِ لبنان است ـ كه اهلِ آن‌جاست...

«يكي غول تنها» دل‌نگرانِ اوست... چه، او، غولِ خويش به‌دستِ خويش كشته بود و ترس از همين است: نكند «او» بپرد؟

ــ هيچ‌گاه آن جمله‌ات را از ياد نخواهم برد، «...»!

(شرم باد بر من اگر نامي از تو ببرم!)

 

حال كه بدين‌جا رسيد، سخنِ ابوتمّام مرا در ياد آمد؛ خاصه آن روز كه برايت خواندم تا اشكالاتم را گوشزد كني:

 

«ثم إنقَضَتْ تِلكَ السَّنونَ و أهلَها؛ فَكَأنّها و كَأنَّهُم أحلام!»

 

***

 

بازماندگان

 

بازماندگان از خویش ـ اینانیم!

 

 

+ به روز شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 11:43  | ا.خ.  | 


ما را بگو که بی‌ترسِ محتسب، اندیشه‌ی شرابِ خانگی کردیم! شرابِ خانگیِ شیعی!
ما را بگو که بی‌ترس از آبرو، دل، خوش به شرابِ خانگی کردیم! شرابِ خانگیِ شیعی!
ما را بگو که نیندیشیدیم، کسی شرابِ دست‌ساز تعارف نمی‌کند!
ما را بگو که نفهمیدیم، هرکس، شرابِ دست‌سازِ خودش!
ما را: ای درد و ای دریغ!
ما را نگو! ما لااَدریانیم!
ايشان را بگو: سرِّ دلبرانِ خویش با خویش گویید!
ايشان را بگو: حدیثِ ما، «دیگران»، شریف‌تر از سرِّ دلبرانِ شماست!
+ به روز شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 12:7  | ا.خ.  | 


او یک. ما سه. من اما دو. دو به شک. دو به شک که بنویسم یا نه... که امیدی در من دمید نوشته‌ی امید مهدی‌نژاد. حریری، مصطفای حریری، را نمی‌دانم که خواهد نوشت یا نه... اما من، اکنون، دو به «امید»ام! دویِ امیدم. حالا سه امیدیم و مصطفا که نمی‌دانم گیرِ سه‌پیچ می‌دهد به کفن‌پوشیِ ما سه نفر یا نه. که نمی‌دانم امید است یا شک.
شک مرد! دیگر نمی‌ترسم. نمی‌ترسم که بگویم: مَموگُلی! مَموگُلیِ سرگردان! چقدر دوست داشتم رمانت را که عمو بیهقی که خیلی دوستش دارم، پرت کرده بود زمین، بردارم و رویش بنویسم: «نشستی و نوشتی! چه سرنوشتی برای خودت نوشتی تویی که هنوز هیچی ننوشتی احمد!». نشد. کلی فکر کرده‌بودم و یک خط برای تو گفته‌بودم. این خط را: «دالِ دلِ دلیرت، دردی دلش دریده!». سید! خوب و بد و زشتش را نمی‌دانم. فقط می‌دانم که تنها برای توست! دستِ مرا پس نزن! آخر از سی، سی و پنج نفر هنرمندی که دعوت کردیم بیایند جماران، بچه‌های خمینی را ببینند، تنها تو آمدی. با آن کلاهِ سیاه و لباسِ نازک. خوب! می‌چاییدی دیگر. گفتم شب‌ها می‌چایی در آن تنهایی. بیا و این یک خط را بینداز روی خودت. من می‌فهمم که آدمِ تنها، حتی اگر سیگار هم بکشد، سردش می‌شود. آخر من هم با تو، یک دو جِلد هوم‌لِس بودم... همان‌وقت‌ها که مصطفی مُرد... وقتی ترسِ مشروط‌شدنِ آخرِ ترم را با قافیه‌ی Donkey و Monkeyاَت دست می‌انداختم! اما رفتی... راستی! بگذار ببینم مصطفی نبود! نه! محمّد بود! محمّد افشار بود که مُرد! زن نگرفت و مُرد. حتی اگر به سوئد هم می‌بردندش، باز هم می‌مرد! «سنگِ سه مثقال» منم، محمود، که نمرده‌ام... نه آن تخته‌سنگِ بدبخت که فردا قالیباف می‌اندازدش وسطِ حیات خلوتِ تهرانِ درنده! پرنده! خوشحال باش! کلاغ‌هایت باقی است! نترس که کیارستمیِ بی‌شرف سگت را سوزاند! من هم نترسیدم وقتی جوجه‌هام را گربه خورد، یا دختر خاله برد داد بچه‌هاش بخورن یا دانشجوهای بابام ریزریزشون کردن و آمپولشون زدن. من فقط گریه کردم.
عمو گلاب‌دره‌ای! پوستِ خیارهایِ نیم‌خورده‌ی فاحشه‌های شهر، دلِ نازکت را شکست... همان‌ها که... راستی اگر این‌دفعه، آقا جوابِ تلفن‌ات را داد، من هستم. به‌خدا، پایه‌ام. می‌رویم کفن می‌پوشیم. از ورامین. (بین خودمون بمونه. چند تا جا هم من نشون کردم!) با هم می‌رویم همان‌جا که امید و مصطفا می‌دانند. و آن سی و چار نفر دیگر. درست گفتم؟! یعنی سی و چار مَرد پیدا می‌شوند که با آقا بشوند سی و پنچ؟ رنج! وای! تا سیصد و سیزده خیلی مانده. چه برسد به صد و بیست و چار هزار. خسته شدم. سیگاری بگیران تا نفسم جا بیاد. جایِ «جلال» خالی. حکماً اگر بود، فحش می‌داد، مثلِ فحش‌هایِ تو که مثلِ تمامِ بیلان‌ها پُربار است! پُر بار! بار! ببار ای بارون، ببار! برویم توی غار! آخر می‌ترسم کوله‌بارت، همان یک تکه روزنامه‌ای که توش پُر است از خونِ برادرانت، یوسفِ دربه‌درِ من! خیس شود! سیگاری بگیران! و مواظب باش که لالاییِ غارِ سیاه گولت نزند! باید به «آشیانه دال» برویم! کاش یکبارِ دیگر با هم به درّه‌ی دارآباد ببری‌مان... من هنوز «آشیانه‌ی دال» را ندیده‌ام!

+ به روز شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 21:37  | ا.خ.  | 


دوست. رفیق. یار. غمخوار.
همیشه در جستجوی خویشم، در یافتنِ دوستان. دوست یعنی آینه... اما این آینه به چه کارِ سنگ می‌آید؟
ـ شکستن!
آینه اگر رو در رویِ هم‌چون خودی باشد، ابدیّتی را نمودار خواهد ساخت. و سنگِ لمیده بر دیگر سنگ‌ها، تنها رخوت را در چشم‌ها فرو خواهد کرد.
ـ پس چه؟ سنگی باشم که سری را نشکسته؟
سنگ هم هرچه بزرگ‌تر باشد، باوقارتر است. کدامین کوه آیا قدم رنجه کرده برای خُرد کردنِ چیزی حقیرتر از خود؟ کوه پابرجاست و آن را که حرمتش نگاه نمی‌دارد، چاره جز درافتادن از دامانش نیست!
ـ هه! از دامانِ خود درافتادی، مردِ نحوی؟
ـ آری! من از خویش فروافتادم و غوطه خوردم. غوطه‌ور شدم در دریایی که پایابش نبود... بارِ خویش در دریایِ نفس‌پرستی افکندم و بر آن سوار شدم، باشد که این کَلَک نجاتم دهد... بار غرقه شد و من غوطه خوردم...
ـ پس آنگاه چه شد؟
***
مانندکردنِ دوست به آینه، نوعی نگاه به دوست است که کامل نیست؛ این دید و این دیدن، نقشی جز نموداری از برای یار قائل نیست.
دوست آن باشد که گیرد دستِ دوست... دوستِ من آن کسی است که خود را در چهره‌اش می‌بینم و دست در دستش می‌نهم تا مرا فرا ببرد. فرا ببرد از خویش.
***
ـ آن شد که شد!
بهترینِ دوست‌ها مرا نجات داد... اما بیمِ آن دارم که به سنگِ خویش، دلِ چون آیینه‌اش را بشکنم. یا رب! مباد!
(24 شهریور84)

+ به روز شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 2:12  | ا.خ.  |