|
بیدَرد مَردُم، ما! خدا! بیدَرد مَردُم!
|
باید با تو بگویم «بایدی» را که باید با دیگری گفتن!
تو ـ ای من! ـ باید که دوری میگزیدی از بسیار کسان؛ و حیف و صدحیف که عمرِ خویش و وقتِ جماعت را به بُطلان پیش بردی... آن شبها را در یاد آر. تا خروسخوان شبزندهداری به هزارویکقصّه! قصّهی گناه، قصّهی سیاهی، قصّهی فرومُردنِ روحِ خویش... سربسته بماند بهتر است... هه! هرچند که سری نمانده! سخت است... از خدا خواستم پردهای افکند... اما تا با خود برنیایم، پرده بهکار نیاید؛ چه، ممکن است خود، پردهدَر شوم!
چه خوب است که مُهمَل میبافم! جرأتِ بازنوشتنِ اعمالِ خود را نیز ندارم!
*
گاهاوقات بهترینِ دوستان، بلایِ جان میشوند و راهِ گریزی از ایشان نیست، مگر او...
دیشب پدر میگفت: بعضِ کسانند که نشستوبرخاستی ـ ولو کوتاه ـ با ایشان، چنان شوم است که اثرِ نَفَسشان تا دیرگاهی روحِ آدمی را میآزارد...
و من گفتم که بههمین علّت دوری گزیدم از بعضِ جماعت!
*
یا رب! به یاد ندارم عینِ آن را؛ ولی تو خوب به یاد داری ای اجابتکنندهی دَعَوات!
(سیزده/دوازده/هشتادوچار)
(با دو بازدید که: «الحَمدُ للهِ ربِّ العالَمین!» به تواریخ خرداد هشتادوپنج و آبان هشتادوپنج ـ مضاف به شُکری مضاعف به تاریخی که اکنون است!)
پاییز هشتاد و چهار. قرار بود سالبالاییها «حلقه»های مطالعاتی تشکیل دهند. اصلِ فکر از «میثم نعمتی» بود یا «علی فروزنده»، نمیدانم. اما من جزء هستهی اوّلیه نبودم. علی بود که ایده را با من در میان گذاشت و خواست راجع به حلقهی «هنر و فرهنگ»، از حلقههای چارگانه صحبت کنیم. پس از گفتوگویی مفصّل با علی، قرار شد که همه، طرحِ خودشان را بنویسند و بیاورند، یا لااقل به من اینطور گفت. این چیزی است که نوشتم، اما چون کسِ دیگری چیزی ننوشته بود، اصلِ متن را به هیچکس ندادم؛ حتی به «علی» که نامه خطاب به وی است! چه شد که حلقهها از هم گسست، مهم نیست. چون به قولِ «وحید جلیلی»: همهچیزمان به همهچیزمان میآید! متن را روی وبلاگ گذاشتم تا شاید، و شاید(!)، کمی به دردِ کسی بخورد. ولی مهمتر از آن دغدغهای بود که در این نامه مطرح کردم. باور کنید تنها نوشتهام است که اگر روزگاری فراموش کنم از کیست، خواهم گفت: «متنِ پیادهشدهی سخنرانیِ یک آخوند است!». اما نامه:
طرحِ «حلقهها»
علی جان! سلام!
میدانی که رسم دارم قلم را به یکباره بگردانم و نظم و ترتیبی ندارد این کارم. پس اگر هیچ به «طرح» نمیمانست، از من درگذر که فرمود: «بر مجنون حَرَجی نیست».
اما بعد، پنجسالونیمِ آزگار سرکشیدن به هر سوراخ و سُنبهای، و پَرکشیدن با هر مرد و نامردی، حاصلش آنی است که این را مینویسد... از ادّعایِ تجربهداشتن بگذرم و این را به بعضِ جماعت ـ که میشناسی ـ بگذارم. این نوشته بیشتر حاصلِ آن چیزهایی است که بهدست آوردهام (و بیشتر از دست دادهام!) ـ فَتَأمَّل!
آن شب، زیرِ نورِ چراغِ مهتابیِ دستِ راستِ صندلیِ فلزیِ نزدیکِ مجمع، چشمدرچشم، آنچه در دل داشتیم، واگویه کردیم؛ اما چون قرار شد که بنویسیم، قول نشکستم (و تو میدانی در این بُرههای که من در آن هستم، نوشتن یعنی خودزنی، و این از مردمانِ عاقل برآمدنی نیست!)
*
چه؟ چرا؟ چه کسانی؟ چگونه و چطور؟
چه؟ حلقههای مطالعاتی؛ و چرایش را بهتر از من تو میدانی. شاید «کتاب و کتابخوانیِ» آقا، بهترینِ جوابها را برای «چه کسان؟» ـ که جماعتِ حزباللهی باشند ـ در خود گنجانده باشد. پس، پیش از تکمیلِ طرح، مطالعهی موبهمویِ سطورِ کتابِ کذا، پُر بیوجه نخواهد بود. چگونه و چطور را به تو وامیگذارم که تجربتی در کارِ گروهی ـ بدان معنا که حاضرانِ حلقه دارند ـ ندارم.
بروم بر سرِ «چه». شاید خصوصی بگویم، بهتر باشد. علی! اقلَّکَم دوسالونیم از بازشدنِ پایِ من به حوزهی هنری میگذرد، و تو ـ مانندهی جمعی دگر ـ از روابطِ من و جمعِ قلیلی از هنرمندان، آگاهی. و از دانستههایم از جمعِ کثیرِ دیگر. و از «خوانده»هایم ـ که بسیار کم است. علی! بحث، بحثِ «بهرخکشیدن» یا هرچیزِ دیگری ازیندست، نیست. مقدّمهای است برای آنکه بگویم اکنون که از پسِ گذرِ زمان به ریزریزِ وقایع مینگرم، میفهمم که همواره دستی را پس میزدم تا سنگی نامحکم و دستنگیر را فراچنگ آورم و آن سنگ از جا درمیآمد و من در تهِ چاه، همچنان، میماندم و آن دست را دوباره پس میزدم. قرآن را میگویم علی! و نهجالبلاغه را. باری نزدِ «استاد» بودم و تمنّایِ معرّفیِ مراجعی را داشتم تا با خودِ خود و اینکه «کجا» هستم و «چه» میکنم، بیشتر آشنا شوم. گفت: «قرآن را علیالدّوام بخوان»؛ و چنان ساده از کنارِ این حرف گذشتم که خری از بازارِ گوهریان! و باز تمنّا میکردم کُتُبی را که هیچگاه بهکارم نمیآمد. علی! اکنون هنگامهی رسواییِ من است و باید باشم تا صبحِ دولتم بدمد ـ که نتایجِ سَحَر را از نیمهی دومِ مرداد به اینسو ـ اگر نگویم از مهر و آبان هشتادوسه! ـ دیدهام... چه مهربان است آنکه آبرویم را نریخته و من، فقط، ندا دردادهام: «یا سَتّارِ العُیوب!»
پس گوش به این کلام بَربَند پیش از آنکه دیر شود ـ و میدانی که تعارف ندارم و این برگه، سندِ تواضعِ من نخواهد بود که بهدستِ مردمان افتد!
فهمیدهام، بلکه یافتهام ـ که دلم یافتهاست ـ «هنر» و «تاریخ» و «سیاست» و هزار چیزِ قشنگ و دهانپُرکُنِ دیگر، بی«قرآن» و «نهجالبلاغه»، حرفِ مُفت است و نتیجهاش همانی میشود که همازاده گفت: «فَصَدُّوا عَن سَبیلِ الله وَ یَبغُونَها عِوَجا» (شرحِ مفصّلش را بعداً بطلب!). علی! نمیخواهم اشتباهِ چندینوچند ساله دوباره تکرار شود؛ دیگر باید باور کرد که این ریسمانِ سیاهوسفید، مار است!
فکر میکنم تا اینجا چیزهایی روشن شده و امیدوارم تا انتها روشن بماند. علی! اولویّتِ اوّل، «قرآن» است ـ ولو با روخوانی، و بیترجمه ـ و دوم، «نهجالبلاغه». باور کنیم که اگر ایندو، بِما هُوَ ایندو، سرلوحهی مطالعاتِ ما باشند ـ تمام و کمال، آن میشود که فرمود: «وَ اَلَّذینَ جاهَدُوا فینا، لَنَهدِیَنَّهُم سُبُلَنا». اما این، یک پیششرط دارد که ما ـ بهتر بگویم «من»ها ـ رعایتش نکردیم و جانبش را فروگذاشتیم... قرآن، همهی قرآن است؛ و نهج همهی نهج. آن نکته این بود: نمیتوان دینِ خدا را پارهپاره کرد و بعد، با ذرّهبینِ سلایقِ شخصی، به بررّسیِ ابعادِ آن پرداخت. آیهی اوّلآمده را متذکّر میشوم.
سخن فاش نمیتوانم گفتن. در زمین پردهدَری نیست، نهان است اینگفت. رندانه اشارتی میکنم و فهمِ آن با تو است: «مانندِ بعضِ بچهها نباش که دینِ خدا را در آرزوهایِ خود خلاصه کردند ـ بههر اسمی و بههر رَسمی». پس گمان میکنم که ایندو، باید کلاسهایِ نخستینِ حلقهها باشند.
دربارهی دیگر کلاسها نظرِ جماعت معتبر است نزدِ من. و گمان میبرم که پنجسال حرفزدن را شاید، و شاید(!)، بتوان با دو سال گوشکردن جبران کرد ـ حداکثر کاری که از عهدهام ساختهاست (نه! حداقل!). تا اینجا حرفهای من تمام است بحمدالله...
اما اگر اصرار داشتی که در بابِ حقلهی «فرهنگی ـ هنری»، چند سطری مُهملات ببافم، باید بگویم که طرحِ کلاسهایِ «هنر انقلاب» را ریخته بودم و چنین بهنظر میرسد که این حلقه، بیارتباطِ مستمر با هنرمندانِ «فرهیخته»ی «مسلمان»، چندان مُثمرِ ثَمَر نمیتواند بود؛ و اگر دقّت کردهباشی، به «هنرمند»، «فرهیختگی» و «مسلمانی» را افزودهام؛ چه، اینکه کورهراهِ هنر را دو پَرتگاه همراهی میکنند: «بیتعهّدی» و «بیتخصّصی» (و حقِ این معنی را مرحوم سیّدحسن حسینی در «برادهها» بهتمام ادا کرده است).
پس دیگربار وجودِ آن دو کلاس ضرورت یافت. دیگرچیز در این حلقه، فلسفه و چراییِ «فرهنگ و هنر» است که داریم آنچه را که داریم در این باب. دیگر، رابطهی میان این وادی است با دورانی که در آنیم و دورانی که چشم بهراهش هستیم. دیگر، ارتباطِ میانِ هنرهاست (و این معنی در «مُشتدرنمایِدُرُشتِ» مرحوم حسینی بهبهترین وجهی آمده است) و این ارتباط ـ اگر چراییِ هنر و چگونگیاش برای اهلِ حلقه، حل شدهباشد ـ بسیار راهگُشا میتواند بود. و دیگر، ارتباط هنر است و رسانه (که در این باب بسیار از نو شنیدهام که نیک سخن راندهای).
علی! بیشتر نوشتن را صلاح نمیدانم و معذرت میخواهم بهسببِ پراکندگیِ متن و یادآور میشوم که:
ما را نمیتوان یافت بیرون از این عبارت / یا ناقصالکمالیم؛ یا کاملالقصوریم.
باقی بقایت، جانها فدایت!
وَ صَلَّ اللهُ عَلی سَیِّدِنا وَ نَبِیِّنا مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ سَلَّم!
حق است ـ والسّلام!
(آذرماه هشتادوچار)
تيرماه هشتاد و پنج بود و ناباوريِ مرگِ محمّد. محمّد افشار كه بهترينِ دوستان بود. تنهايي، بد دردي است؛ عليالخصوص اگر «غول» باشي... چه، غولان نيز گريستن ميدانند! حديثِ نفسِ «يكي غول تنها» را، وبلاگي كرده بودم. يكي از دوستان ميگويد: «كلمهخوره داري!». چه كنم؟ بعضي دردها را نميتوان شرح داد! من كه... ولش كن! اين است، آنچه بود:
شناسنامه يكي غول تنها
نام: غول
نام خانوادگي: در اين زمان رسم نيست كه غولان خانواده اختيار كنند...
شهرت: تنها ـ فقط تنها!
...
ساير اطلاعاتي كه ما را در شناسايي هرچه بيشتر غول مذكور ياري نمايد: رويش از زير بوته و سرسپردن به زندگي ماشينيِ عصرنا هذا!
با تشكر، سازمان ثبت اسناد و مدارك غول هاي مقيم مركز
***
سخن، شايد ـ اينجا بي معنا باشد؛ آنسان كه اينجا سخن!
سخن در این نیست که چرا غولی برگزیده ام ـ كه مختار به اختيار نيستم...
سخن ـ شايد ـ اين باشد كه هر انساني غولي درون خويش دارد ـ خفته! و گاه اوقات نوازش دستي مرموز، فرا اختيار آدمي زاده است كه اين سهمگينِ مردمْ ترس را بيدار ميكند...
غولِ من ـ اما ـ مهربانْ مردمْ گريزي است درمانده ـ در جستجويِ يكي آينه... تا مگر زين دقيقه طرفي بربندد؛ يا به خوابي ابدي فرورود، و يا بيداريِ هميشگي آموزد...
دور از هياهويِ مردمان، من غولِ خويش رها كردم، تا يَلِه، گريستن بياغازد و مگر نميداني كه غولان نيز گريستن ميدانند؟!
برادر! (اين را يكي غول تنها ميگويد ـ نه من!) غولان در اختيار خود مجبورند... و دوست تر ميدارند تا اشكي بريزند احترام اشك هاي بي اختيار فروچكيده را... خوش ميدارند جنونِ گريز از خويش را... و ميستايند غولانِ خويش كُشته را!
(اوقاتِ گريه را با سخن به سخره گرفتم... آه!)
***
«قولِ غولِ قصهها» ـ «قولِ غولِ غصهها»
قولِ غول هراس زاست ـ کودکان خواب آلود را. و چه شیرین وحشت ناکی است حوادث داستان های مادربزرگان... "غول قصه ها" بد ذاتی است که کودکان را به دوری از کردار خویش فرا میخواند...
قولِ غولِ قصه ها نیست آنچه نوشته آمد. نقلِ غصه هایِ غول قصه ها نیز مراد نیست؛ بل حدیثِ غولِ غصه ها است...
غول غصه ها ـ یکی غول تنها ـ اندوهناک است و تو بهتر میدانی که آن مرد نوشته بود: «هر آدمی روزنه ای است به سوی خداوند؛ اگر اندوهناک شود؛ اگر بسیار اندوهناک شود...»
ــ قافیه را باختی مردِ نحوی! تو مگر آدمی زاده ای غولِ تنها!
ــ نه! اما یکی غولِ تنها روزنه ای است سویِ خدایِ خویش! و إن مِن شیءٍ الّا یسبّح بحمده! و گمانِ شک بر تو نمیبرم مؤمنِ طعنه زن!
ــ ...
*
یکی غولِ تنها را خیالات بسیاری آزار میدهد... چه، با خود، بر خود میشورد و بیخود میشود!
*
ــ طاقتِ بدیهایِ دیگرانم نیست ـ دوست نمیدارم مردمانِ گنهکار را! کاش بدترینِ مردمان من بودم!
ــ توبه کن! چشم سفیدی نکن بی حیا! تو راهِ خویش بپیما... گناه دیگران مخر!
ــ میدانم که برترین نیم؛ کاش بدترین نباشم... آه... هَل لی مِن توبه؟
*
ازین دستند دل نگرانی هایِ یکی غولِ تنها...
***
خوابهاي شيرينِ غولِ تلخمزاج!
«يكي غولِ تنها» زماني نهچندان دور، نه غول بود؛ نه يكي؛ نه تنها! آدمي بود مانندهي مابقي. و دوستاني داشت كه بسيار دوستشان ميداشت... از ايشان يكي ـ همالان ـ ساكنِ لبنان است ـ كه اهلِ آنجاست...
«يكي غول تنها» دلنگرانِ اوست... چه، او، غولِ خويش بهدستِ خويش كشته بود و ترس از همين است: نكند «او» بپرد؟
ــ هيچگاه آن جملهات را از ياد نخواهم برد، «...»!
(شرم باد بر من اگر نامي از تو ببرم!)
حال كه بدينجا رسيد، سخنِ ابوتمّام مرا در ياد آمد؛ خاصه آن روز كه برايت خواندم تا اشكالاتم را گوشزد كني:
«ثم إنقَضَتْ تِلكَ السَّنونَ و أهلَها؛ فَكَأنّها و كَأنَّهُم أحلام!»
***
بازماندگان
بازماندگان از خویش ـ اینانیم!
او یک. ما سه. من اما دو. دو به شک. دو به شک که بنویسم یا نه... که امیدی در من دمید نوشتهی امید مهدینژاد. حریری، مصطفای حریری، را نمیدانم که خواهد نوشت یا نه... اما من، اکنون، دو به «امید»ام! دویِ امیدم. حالا سه امیدیم و مصطفا که نمیدانم گیرِ سهپیچ میدهد به کفنپوشیِ ما سه نفر یا نه. که نمیدانم امید است یا شک.
شک مرد! دیگر نمیترسم. نمیترسم که بگویم: مَموگُلی! مَموگُلیِ سرگردان! چقدر دوست داشتم رمانت را که عمو بیهقی که خیلی دوستش دارم، پرت کرده بود زمین، بردارم و رویش بنویسم: «نشستی و نوشتی! چه سرنوشتی برای خودت نوشتی تویی که هنوز هیچی ننوشتی احمد!». نشد. کلی فکر کردهبودم و یک خط برای تو گفتهبودم. این خط را: «دالِ دلِ دلیرت، دردی دلش دریده!». سید! خوب و بد و زشتش را نمیدانم. فقط میدانم که تنها برای توست! دستِ مرا پس نزن! آخر از سی، سی و پنج نفر هنرمندی که دعوت کردیم بیایند جماران، بچههای خمینی را ببینند، تنها تو آمدی. با آن کلاهِ سیاه و لباسِ نازک. خوب! میچاییدی دیگر. گفتم شبها میچایی در آن تنهایی. بیا و این یک خط را بینداز روی خودت. من میفهمم که آدمِ تنها، حتی اگر سیگار هم بکشد، سردش میشود. آخر من هم با تو، یک دو جِلد هوملِس بودم... همانوقتها که مصطفی مُرد... وقتی ترسِ مشروطشدنِ آخرِ ترم را با قافیهی Donkey و Monkeyاَت دست میانداختم! اما رفتی... راستی! بگذار ببینم مصطفی نبود! نه! محمّد بود! محمّد افشار بود که مُرد! زن نگرفت و مُرد. حتی اگر به سوئد هم میبردندش، باز هم میمرد! «سنگِ سه مثقال» منم، محمود، که نمردهام... نه آن تختهسنگِ بدبخت که فردا قالیباف میاندازدش وسطِ حیات خلوتِ تهرانِ درنده! پرنده! خوشحال باش! کلاغهایت باقی است! نترس که کیارستمیِ بیشرف سگت را سوزاند! من هم نترسیدم وقتی جوجههام را گربه خورد، یا دختر خاله برد داد بچههاش بخورن یا دانشجوهای بابام ریزریزشون کردن و آمپولشون زدن. من فقط گریه کردم.
عمو گلابدرهای! پوستِ خیارهایِ نیمخوردهی فاحشههای شهر، دلِ نازکت را شکست... همانها که... راستی اگر ایندفعه، آقا جوابِ تلفنات را داد، من هستم. بهخدا، پایهام. میرویم کفن میپوشیم. از ورامین. (بین خودمون بمونه. چند تا جا هم من نشون کردم!) با هم میرویم همانجا که امید و مصطفا میدانند. و آن سی و چار نفر دیگر. درست گفتم؟! یعنی سی و چار مَرد پیدا میشوند که با آقا بشوند سی و پنچ؟ رنج! وای! تا سیصد و سیزده خیلی مانده. چه برسد به صد و بیست و چار هزار. خسته شدم. سیگاری بگیران تا نفسم جا بیاد. جایِ «جلال» خالی. حکماً اگر بود، فحش میداد، مثلِ فحشهایِ تو که مثلِ تمامِ بیلانها پُربار است! پُر بار! بار! ببار ای بارون، ببار! برویم توی غار! آخر میترسم کولهبارت، همان یک تکه روزنامهای که توش پُر است از خونِ برادرانت، یوسفِ دربهدرِ من! خیس شود! سیگاری بگیران! و مواظب باش که لالاییِ غارِ سیاه گولت نزند! باید به «آشیانه دال» برویم! کاش یکبارِ دیگر با هم به درّهی دارآباد ببریمان... من هنوز «آشیانهی دال» را ندیدهام!
دوست. رفیق. یار. غمخوار.
همیشه در جستجوی خویشم، در یافتنِ دوستان. دوست یعنی آینه... اما این آینه به چه کارِ سنگ میآید؟
ـ شکستن!
آینه اگر رو در رویِ همچون خودی باشد، ابدیّتی را نمودار خواهد ساخت. و سنگِ لمیده بر دیگر سنگها، تنها رخوت را در چشمها فرو خواهد کرد.
ـ پس چه؟ سنگی باشم که سری را نشکسته؟
سنگ هم هرچه بزرگتر باشد، باوقارتر است. کدامین کوه آیا قدم رنجه کرده برای خُرد کردنِ چیزی حقیرتر از خود؟ کوه پابرجاست و آن را که حرمتش نگاه نمیدارد، چاره جز درافتادن از دامانش نیست!
ـ هه! از دامانِ خود درافتادی، مردِ نحوی؟
ـ آری! من از خویش فروافتادم و غوطه خوردم. غوطهور شدم در دریایی که پایابش نبود... بارِ خویش در دریایِ نفسپرستی افکندم و بر آن سوار شدم، باشد که این کَلَک نجاتم دهد... بار غرقه شد و من غوطه خوردم...
ـ پس آنگاه چه شد؟
***
مانندکردنِ دوست به آینه، نوعی نگاه به دوست است که کامل نیست؛ این دید و این دیدن، نقشی جز نموداری از برای یار قائل نیست.
دوست آن باشد که گیرد دستِ دوست... دوستِ من آن کسی است که خود را در چهرهاش میبینم و دست در دستش مینهم تا مرا فرا ببرد. فرا ببرد از خویش.
***
ـ آن شد که شد!
بهترینِ دوستها مرا نجات داد... اما بیمِ آن دارم که به سنگِ خویش، دلِ چون آیینهاش را بشکنم. یا رب! مباد!
(24 شهریور84)