تبليغاتX
درد
بی‌دَرد مَردُم، ما! خدا! بی‌دَرد مَردُم!

 

دست­هام باز می­لرزد. چشم­هام باز خشکیده. شب، باز دراز است. آی! با تو ام! سنگِ سرخورده! دیدی چه شد؟ بادا باد! آی خدا! از تو طلب کرده­ام! یا راهی بگشا، یا چنان کنم که سنگ با شیشه!

 

سه سنگ بر مسیر دیده­ام. این جاده به بقعه­ی بی­کسی می­رسد... و من می­روم تا کبودِ حقارت!

 

آی دیّارانِ دیارِ بی­کسی! دستم بگیرید. دست­هام باز می­لرزد...

کجایی مسعود؟ چرا مرا در آغوش نمی­کشی؟ فقط چون چاقم؟ تو که آر پی چی می­زنی... نکند از من بدت می­آید؟ من که کودکی کوچکم. چه در من می­بینی؟ چرا عکست به من نمی­خندد؟ چرا حجله­ات را باد می­برد؟

 

وللهِ العلیِّ العظیم که سنگ می­شوم اگر دست بر سرم نکشی و می­شکنم سرِ هر آن­که را که سر می­خورد! بعد از این فتنه به پا خواهم کرد!

 

***

پی­نوشت: بختیاری­ها ـ مردانِ بی­ادّعای کوچ­پیشه ـ بر مسیرِ بقعه­هایِ فرزندانِ پیغمبر، نذرِ چیدنِ سه­سنگِ بر هم ایستاده می­کنند تا مُراد یابند: من چنین یافته­ام!

 

+ به روز شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 3:28  | ا.خ.  | 

 

چه می­گویی؟

چگونه قلمم روان شود و من، به پندِ استاد گوش فرا داده­ام، آن­گاه که دست بر آسمان برده و خواسته­ام از خدا که چنان کن؟

 

چه می­گویی؟

چگونه قلمم روان شود و من، تنها، مَدد گرفته­ام از سوره­ی قلم؟

 

چه می­گویی؟

مگر قرار است من چون تو باشم... یکی حیرت­افزایِ عقولِ عروضی؟

 

چه می­گویی؟

من چرا باید چون تو باشم؟ صاعقه­ی کویر مرا سوزاند. یکی خاکسترم در دستِ باد. این­ها که می­بینی، رقصِ بسملِ من است! چه می­گویم؟ هیچ! گفت: نَفَسم سوخت! کَرانند! که را می­گویم؟

 

+ به روز شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 1:12  | ا.خ.  | 

.

.

نوشتاری است به­فرموده؛

بفرمود(ص): «حاسَبُوا قَبْلَ أنْ تُحاسَبُوا»!

.

.

 (۲۵) / چون همیشه...

 

«آیا، بیش نه، یکی شانه نیست آرام­گاهِ پیشانیِ مردی تنها؟» ـ چنین گریست مردِ خونین­چشم. پس آن گاه نالید:

ـ دست­ها بر پیشانی و زنخ بر زانو! در بطنِ مادر نیز چنین بودم!

.

.

(۲۶) / ناله!

 

«مرغ شیدا! بیا! بیا! شاهدِ ناله­ی حزینم شو...» ـ چنین نالید ضبطِ صوتِ دیجیتال!

.

.

(۲۷) / آخرین دفاع!

 

ـ ... هیچ گناهی ندارم، جز ... جز این که یک­بار، فقط یک­بار، پیمان شکستم... شکستم!

.

.

(۲۸) / رمز

 

چه رمزی است در دیوانگی؟ چرا فکر می­کنم نجات نه... نکشتنِ یک جوجه­کبوتر عاقبت به خیر می­کندم؟!

.

.

+ به روز شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 16:51  | ا.خ.  | 

 

روزگاری است پریشانم؛ روزگاری است تنهایم...

با خویش گفتم که حدیثِ دل­تنگی با یار گویم؛ کو یار؟ گویی چنین پنداشته­ام که عمری خواهد بود و یاری و باری، سخن از هر دری گفته خواهد شد...

وه که چه مطمئنم به آن­چه نمی­دانم!

پس چنین می­نویسم: یا رَفیقَ مَن لا رَفیقَ لَهُ؛ و چنین می­خوانم؛ و جز این، چیزِ دیگری نخوانم و ندانم!

*

... و این­گونه بود؛ اما آیا تو را از حالِ یارِ خویش خبر دهم؟

بسیارْ صبورْ مهربانیْ سهل­گیر، ترسوییْ متکبّر، نگرانیْ نازک­دل، خانه­به­دوشیْ رِند، حاضرْجوابیْ ساکت، کتاب­خوانیْ کاری، بخیلیْ بخشنده!

... و این­گونه بود؛ اما آیا تو را از حالِ یارِ خویش خبری هست؟

 

(دوازدهم آبان هشتادوپنج)

 

+ به روز شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 20:53  | ا.خ.  | 

 «خود، میان پری و پریشان، ایشانند که حایل!»

 

(۴)

«چار! هه! اینک زمانه­ی دو دو گذشته است! نه! غلط شد! دو زمانه­ای نداشته است! دویی وجود ندارد! یک! یک بود و بود! یک باد و باد!

مولایِ من در دامانِ شهسوارِ آفرینش(درودِ دادارِ داور بر او باد!) دو را حاشا کرد. «دو دیگر» گویی در کلامِ مولا؟

بریده باد زبانم! چنین نکنم. من ـ پریشان ـ دیرگاهی است که بر دنیایِ چار عنصرتان چار تکبیر زده­ام! مرا در بدن، نه چار خِلط است! من آکنده­ام از درد. و درد، یکی است!»

ــــ چنین گفت پری!

 

+ به روز شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:29  | ا.خ.  | 

 با یادِ یاسر حنیف که فرمود: خاطره بگو!

 

دختری بود به سال، ده دوازده بهار بیشتر از من گُل­کرده! در پسِ پرچینِ چادر. ­هم­چون خواهری داغدار. مُنشی ما جماعت بود و رابطِ برادران و خواهران. کس در او نظر نداشت، نه که بی­بهره بود از جمال؛ که از هیبتِ کمال و نَفَسِ نجیبش. و نمی­دانم فهم می­کنی که سر و کلّه­زدن با جماعتِ لجوجِ خواهران و برادران، برای ماهیانه، بیست و پنج، سی­هزار تومانِ ناقابل، یعنی چه؟ نخند احمقِ بدبخت! سخن از کمک­خرجِ خانه­ و اداره­ی پیر مادری بی­شوی است! تُـف به ما جماعت!

 

خواهر! پنج شش سالی است که خبری از تو نداریم. باشد که مُرده باشی و از رنج رهیده! تُـف به من! چرا فتنه به پا نکردم؟ چرا در نواقص­العقولِ خشک­مغز از درِ ناسزا در نیامدم؟ تاوانِ آن سکوتِ نابجا را تا کی بایدم داد؟

 

بیش می­خواهی دانست؟ بشنو! می­دانستمش! با برادران، بلند لَن­تَرانی می­گفتم، باشد که بشنود و بخندد تا از یاد ببرد غمِ جان­کاه را! نه رو در رو، آن­سان که فریادِ «وااسلاما»تان بر آسمان بر شود... که از پسِ دیوارهای کوتاهِ معاونت (مؤاونت؟) تا آمد آن روز که آمد. هم­چون دیگر هم­آیش­ها، کیف و کلاه ساخته بودند برایِ دست­اندرکارانِ دانش­جُـو! باشد که کتاب در آن نهند و شب­هنگام بِجَـوَند! ما ـ فئهٌ قلیلهٌ ـ سر باز زدیم از بر سر کردنِ کلاهِ شرعیِ غارتِ بیت­المال! خواهران ـ اما ـ به تمامی، اجرِ خویش ستدند.

 

ماند یکی کیفِ رنگ و رو باخته­ی کم از پنج هزار تومانی که ماند. گفتیم ـ ما، فئهٌ قلیلهٌ ـ که پیش­کش کنیم این دخترِ آبرودار را. باشد که چون به دانش­گاه (لعنت بر این لغتِ مسخره­!) می­آید، در خجلتِ بی­سوادی نماند. مگر نه که سوادِ ما به اندازه­ی کیف و کوله و کفش و کتاب­مان است؟ تُـف بر ما! چه خوشحال شد خواهرِ خجولِ ریزنقشِ ما. تُـف بر ما!

 

بیش می­خواهی دانست؟ تابَت هست آی سنگِ به­محاسن­مفتخر؟ شرم­مان باد. چه خوشحال بودیم و ریز ریز در هم با چه شادی می­نگریستیم! صبر کن! این ـ اما ـ دیری نپایید. لحظاتی بعد، بیرون زدم برای انجامِ کاری... که دیدم آن­چه را که نباید!

 

پیر دخترک می­گریست. بی­صدا. به گوشه­ای نشسته. کور نبودم. می­دیدم. می­دیدم. می­دیدم. تُـف بر ما! شرمم باد! نواقص­العقولِ خوارج­مسلک، کیف را از دستِ خواهرم ربوده بودند که بیت­المال است و بر تو حرام! تُـف به من! چرا فتنه به پا نکردم؟ چرا در نواقص­العقولِ معاویه­مرام از درِ ناسزا در نیامدم؟ تاوانِ آن سکوتِ نابجا را تا کی بایدم داد؟

 

بیش می­خواهی دانست؟ یومِ تغابن باز خواهمت دید؛ آن­گاه که فریاد برآید: «هَـل مِـن مَـزید؟»

 

+ به روز شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:2  | ا.خ.  | 

.

.

نوشتاری است به­فرموده؛

بفرمود(ص): «حاسَبُوا قَبْلَ أنْ تُحاسَبُوا»!

.

.

(۲۰) / پندِ بنده!

 

بندگی بندی است فروآویخته از میانِ آدمی. چون فرارَوَد، باشد که فروکشندش؛ و چون فروافتد، باشد که فرا!

اما مترس و مناز؛ که محکم ­میان­بستن، به سر انگشتانِ تو بسته است!

.

.

(۲۱) / صلحِ فقر و غنا!

 

مایه­دار مردی را دیدم که عوضِ صدقه، ستایش طلب می­کرد! گفتم باشد که مستمند مجیزش گوید! هیچ البته نگفت. الّا در من آویخت که کَرَم بیاموز! چون چیزی در چنگ نبود، آن دو، رفیق­وار به­تَسخَر در منِ دشمن آویختند!

.

.

 (۲۳) / دو باره!

 

حیرت کرد: «آیا کسی دوباره بر این باره رانده است؟»

نالیدم: «باره­ام از آنِ تو! تابِ راندَنَت هست؟»

.

.

(۲۴) / تفاخـر!

 

خطابه­ای برای دوست:

ـ از تو برترم، زیرا که دوستی چون تو دارم! اما تو را دوستی مغرور است!

.

.

+ به روز شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:52  | ا.خ.  | 

 

دور از جماعت، در سایه­ی ساعت، خشمم را خاموش خواهم کرد و خواهم خفت. رو به آسمان!

و به مثلّثی خواهم اندیشید که گاه خط جلوه می­کند و گاه نقطه!

پس آن­گاه در «جَنجَه» شنا خواهم کرد و به «جوبتِر» بر خواهم شد!

دردی درونم فریاد بر می­آورد:

مباد که از «الف» روی برگردانم و جانبِ «باء» را فرو گزارم!

دستم بگیر آی امیرالمؤمنین!

 

+ به روز شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:21  | ا.خ.  | 

 

چه سرّی است میان زن و غم؟ زنان شاید که شادی را بتوانند پنهان کرد؛ اما غم را هرگز. مادر گفت: حالِ پدر بزرگ بد است. همین کافی بود تا بفهمم چه شده است. پدرِ پدرم فوت کرده است.

*

روزی روزگاری پیرمردی بود که هرچند سری در سرها نداشت و آدم­های مهم نمی­شناختندش، اما مثلِ اکثر آدم­های مهم، چند شغل داشت. صبح تا ظهر مستخدمِ آموزش و پرورش بود. بعد از ظهر تا غروب و پاری از شب، کشاورز بود. و شب، پدری مهربان. پیرمرد سوادِ چندانی نداشت. اما قرآن می­خواند و خمینی را دوست می­داشت. شاید همین­ها کافی بود تا نگذارند یکی از پسرهایش در رشته «علوم تجربی» درس بخواند و «دکتر» شود. آخر مذهبی­ها خطرناک بودند. پسرش «الاهیات» خواند و «فلسفه غرب» و «عرفان اسلامی». برای خودش دکتر شد. پیرمرد پسرهای دیگری هم داشت که درس خواندند یا به جنگ رفتند و ...

*

پیرمرد روزی گفت که «امام زمان» را در خواب دیده است. بعضی مشغول خوردن بودند و برخی گرمِ خندیدن. کسی گوش نداد. تو گویی با دیوار سخن می­گفته. خندید و خود را مشغول کرد. حالا که عید بود و همه خوشحال، چرا می­بایست ناراحت باشد؟ آی پیرمرد! سرت را بالا بگیر! بابابزرگِ مهربانم! من حرفت را باور کردم. گریستم وقتی که گفتی به آقا گفته­ای کِی می­آیی. گریستم وقتی شنیدم آقا گفته می­آیم... پیرمرد! آقا بدقولی نکرد. تو زود رفتی! تو را به خدا! قبلِ این­که تا ابد بخوابی، یک­بار دیگر بگو آقا چه شکلی بود...

*

سکوت و نجابت. چقدر زیبا این هر دو در تو جمع شده بود. آن شب را به خاطر داری بابا؟ همه یا نفرین می­کردند یا گریه. تنها تو بودی که فقط یک جمله گفته بودی. گفته بودی: بابا! چرا این­طور می­کنند؟ همین! آخر چرا نفرین نکردی؟ آن شب تا صبح، مادرم نفرین­شان می­کرد که حرمتت را نگاه نداشته بودند. پدر، خون خونش را می­خورد. اما تو؟ راستی خوابی یا بیدار؟ می­شنوی چه می­گویم؟

*

یک­بار که خانه­شان رفته بودیم، دیدیم که کتاب در دست دارد. پدر گفت: می­بینی! کتابِ دینیِ پنجم ابتدایی می­خواند! کتاب­ مالِ سعید بود. بابا کتاب­های او را می­خواند. می­خواند تا مبادا توحید و نبوّتش، عدل و امامتش، معادش و قیامتش، با آن­چه خدا گفته، و پیامبرش و امامانش و آقا، فرق کند. پیرمرد، خودش کتاب را نشان می­داد و می­خندید. خنده­اش اما خنده­ای نبود که ...

*

پیرمرد راحت شدی. زمین­گیر بودن آزارت می­داد. نه می­توانستی به مسجد بروی و نه به باغ سر بزنی. پیرمرد! آسوده بخواب که ما زنده­ها هم آسوده خوابیده­ایم!

 

***

پی­نوشت: مرا معذور بدارید! هم­امروز من و پدرم یتیم شده­ایم. اگر آن­چه نوشته­ام بی­معناست، هم از این روست...

+ به روز شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:46  | ا.خ.  | 

 

نمي‌دانم چه بايد گفت؟ در خبر است كه جز از تخمِ حرام، كسي هتكِ «حيدرِ كرّار» نكند؛ تا چه رسد به هجو در «حضرتِ ختمي‌مرتبت» ـ كه سلام و صلوت حضرتِ عشق بر آن دو نورِ نيّر باد!

اما چه شده است كه حرام‌زادگان در دانشگاه اميركبير بسيار شده‌اند؟ نمي‌دانم. ياري‌ام كنيد اگر داناييد. بر آن نيستم كه آبِ تطهير بر ديگر دانشگاه‌هاي تهران ـ اين ابَر شهرِ گناهانِ كبيره ـ ريزم. سخن در اين نيست! مي‌گويند پلي‌تكنيك، ناموسِ «مذهب ظاهري»ها است. و هرچند، اگر بداني كه مقصدِ «مذهب ظاهر» و «ظاهر مذهب» يكي است، باز، دليل نمي‌شود كه ساكت بماني! لعنت خدا بر هر دوان! چگونه است كه در اين مملكتِ «جنگلِ مولا»يي، هركس هر شِكَري خواست مي‌خورد و كسي دَم بر نمي‌آورد؟ بر آنم كه بايد ريشه‌ي درختِ سترونِ ناموسِ اين بي‌ناموسان را، خشكاند ـ يك‌بار براي هميشه! مرگ يك‌بار و شيون يك‌بار! فكر و ذكرِ شيعه‌ي مرتضا علي(ارواح العالمين له الفدا) مسخره‌ي سياست‌بازانِ مادرـ‌به‌ـ‌مبلغ نيست كه هر روزِ روز، زيرِ نطعش برند و تيغي بر پيكرش كشند! لعنتِ خدا بر بوزينگانِ سياست‌باز!

نمي‌دانم چه بايد گفت؟ اما دستِ دوستانِ دردمند را مي‌بوسم و به تضرّع و زاري مي‌خواهم از ايشان، كه نكنند! نكنند كه نزدِ عُلَما برند و دلِ ايشان نيز به درد آورند! نكنند كه خود،‌ ناشرِ اين كُفريات شوند! نكنند كه چون هميشه،‌ از مدخلِ اظهارِ خشمِ مقدّسِ خويش، به توزيعِ آن همّت گمارند! نكنيد! برادران و بزرگان! نكنيد!

 

+ به روز شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:18  | ا.خ.  | 

بگذار بعد از این

تنها

پیشانی تو را بسرایم!

*

حرفی است عامیانه که می­گویند:

«تقدیر هر کسی را

از پیش، روی لوح جبینش نوشته­اند.»

بگذار عامیانه بیندیشم

پیشانی تو شاهد این راز است

بر روی آن خطوط موازی

زخم تو نکته­ای است که باید خواند

در امتداد پرواز

زخم تو مثل نقطه­ی آغاز است

 

بگذار عاشقانه بگویم!

بر صفحه­ی جبین تو

آن نقطه

آن خطوط موازی است

که سرنوشت قوم را شکل می­دهد

 

پیشانی تو

تفسیر لوح محفوظ

پیشانی تو سوره­ی نور است

این راز سر به مهر قدیمی

از دستبرد حادثه دور است!

*

بگذار بعد از این

تنها

پیشانی تو را بسرایم!

(قیصر امین­پور)

 

(۱)

صبح شده بود. خوشحال بودم. پدر و مادر صدای­مان نمی­کردند. یعنی: مدرسه تعطیل است. چرایش را نمی­دانستم. گفتم که با برادرانم ـ میثم و محمّد ـ می­روم و بازی می­کنم. یا هم­چه چیزی. که دیدم آن­چه را نباید می­دیدم. پدرم گوشه­ای نشسته بود ـ چارزانو. دست­هاش پیشانی و چشم­ها را پوشانده بود. و گریه می­کرد. چنان که تا هم­امروز این­گونه گریستنی ندیده­ام. مردانه. بی­صدا. و با لرزشِ شانه­ها. لرزشی که تهِ دلت را خالی می­کند. مات ماندم. مبهوت. برادرم از مادر دلیل را پرسیده بود. حالِ مادر را نمی­دانم. اما جواب، یک جمله بود. برادرم گفت: امام مرده است! حالی به حالی شدم. نه این­که مرگ را بدانم یا آن را که مرده بود. نه! فقط فهمیدم که امروز، پدرم یتیم شده. دویدم و به حیاط رفتم. گوشه­ای نشستم و خود را مشغول کردم. آخر حیات خانه ما پُر بود از دار و درخت و گیاهانی که پدرم کاشته بود...

(۲)

دایی، خواهر زاده­هایش را جمع کرده بود و می­گفت: اگر آدم حرفِ خدا را گوش کند، «نورانی» می­شود... مثلِ امام خمینی! بزرگِ بچـه­ها من بودم. گفتم: صورتِ امام خیلی سفید است! دایی گفت نه! منظورم این نبود. و شروع به توضیح کرد. خیلی از حرف­هایش را نمی­فهمیدم. اما یک چیز را می­دانستم: پیشانیِ امام را هیچ­کس ندارد و چشم­هایش را...

(۳)

دور از بچه­های خانواده، آهسته رادیو را روشن می­کردم و تنها، منتظر یک­چیز می­ماندم: تکرارِ اخبار ساعت هفت صبح. انس گرفته بودم. منتظر بودم. آن روزها ـ تا چند وقتی ـ مدام، صدای «حیاتی» را پخش می­کردند. بغضم با بغضش می­ترکید، رگِ پیشانی­ام بیرون می­زد و چشم­ها.... می­زدم زیرِ گریه. اگر بچه­ها می­دیدندم یا مسخره­ام می­کردند یا ...

(۴)

این روزها بسیاری از خواص می­گویند: خمینی اشتباه کرد. پیرِ جماران، چنان کرد. آن زمان که ایشان دیدارهای خصوصی با امام داشته­اند، من کودکِ کوچکی بوده­ام از عوام. بزرگ­ترین افتخارم در زندگی این است که پدرم در دو سالگی مرا به جماران برده است. در عالم کودکی چند بار می­خواستم پدرم را بزنم که چرا مرا نفرستادید آن بالا تا امام مرا ببوسد!

این روزها هرچه در عکس­ها و فیلم­ها می­نگرم می­فهمم که من، کودکِ هفت­هشت ساله­ی عامی، بیشتر از بسیاری از خواصِّ به­ظاهر هم­راهِ آن حضرت می­فهمیده­ام! ای کاش برگردند و در پیشانی و چشم­هایِ پیرمرد بنگرند... هنوز دیر نشده است!

 

+ به روز شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 22:57  | ا.خ.  | 

 

ــ «دریاییان» با من گفتند: شنا نمی­دانی! راست است! «نحویان آب را نمی­دانند!» اما، اکنون، پیش از آن­که عُمرم، به تمامی، بر فنا شود، سرِ جدل دارم! جدل با دریاییان! با ناخدایانِ دریایِ اینترنت!

ــ چه شد مردِ نحوی! ترا با لُغاتِ ما جماعت چه کار؟

ــ مجالم دهید که به چنگِ شمایم و ناگزیر از اصطلاحاتِ شما! در دریایی گرفتار آمدم که پایابش نیست! گویید: چرا این­گونه سخن می­رانی؟ خواهم گفت... خواهم گفت... مردِ نحوی... (چه تهمتی بر خود بستم! وه که چه طعنه زنند بر من و باز بر من، شاعران!) مردِ نحوی دیرگاهی هم­پیاله­ی شمایان بود ـ بی هیچ شُبهتی! اما آمد آن­چه بر سرش آمد! و طریقی برگزید که ناچار شد که طعنِ دوستان و نفرینِ دشمنان، عبا و قبایِ آبروی خویش کند! می­گویید: اگر نه «دریایی» هستی، این­جا چه کنی؟ حق است! اما با من باز نگویید که چنگ در این چوب­پاره ـ که «وبلاگ» خوانیدش ـ زدن نیز، نتواند نجاتم دهد. آخر این دریا را «دریادِلی» کجا باشد؟ گویم و بدین گفته راسخم که: غرقه­ی این دریا، سفلگانند!

ــ مردِ نحوی! از پسِ کلمات بیرون آی! ما را سرِ بازی با تو نیست!

ــ می­دانم که تنگ­حوصله­هایید! اما نه مگر این است که اینم، آخرین دفاع! پس بر من ببخاشیید و در این هرزه­درایی­ها، اندک­زمانی، به تَسخَر ننگرید! گویید: چرا صعب سخن می­گویی؟ گویم: چه گویم که شما را خوش آید؟ و مگر بر این دست است که بر خوش­آیند شما سخن باید گفتن؟

ــ واویلاه! چه می­گویی؟ چرا این­گونه می­گویی؟

ــ ای سبحان الله! اکنون که خوش ندارید، قصّه، کوتاه کنم! دردهایِ من تک­ساحتی نیست! اما از ورّاجی و قول­زدن در هر بابی نیز بیزارم! حرف­ها دارم در بابِ «غربت» که «سرباز روح­الله» خواهد زدن! و حرف­ها دارم در بابِ «هجرت» که «امید مهدی­نژاد» خواهد زدن! و حرف­ها دارم بسیار، که «یاسر حنیف» خواهد زدن! و حرف­ها دارم شایسته­ی روزگارِ «سیاست­زدگی» که «هادی سلیمانی»  و «مصطفی حریری» خواهند زدن!

فَاَمّا «درد»ها دارم که اگر نگویم... بگذریم! برادران و بزرگان! نصیحتم مکنید! این چوب­پاره را بر من بپسندید که از مردِ نحوی، شنا نیاید!

 

+ به روز شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 1:16  | ا.خ.  | 

 

 

 

 

 

+ به روز شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 23:41  | ا.خ.  | 

 

«خود، میان پری و پریشان، ایشانند که حایل!»

 

(۱)

ـ پریشان آدمی­زاد بود. در میان آدمیان. اما تنها. پریشان.

ـ پری! پری پری بود. پری از آنِ مرغِ جمعیّت. رها از خستگیِ پرواز. پری بادآغوش!

ـ پیداست پریشانی­ات! چنین نبودم که نمودی!

ـ پری پریشان نیست!

ـ پاک باخته­ای قافیه را!

ـ پنداری این منم که پر! خود، باد تویی!

ـ پس تسلیمی پرِ پریشان!

ـ ...

*

(۲)

ـ خاطرخواهِ منی!

ـ خطر کردن شرطِ پریشانی است!

ـ خیر، پریشانِ خیرندیده! خطر کردن شرطِ جنون است!

ـ خدا را آیا نه پریشانی است قدیمِ جنون؟

ـ خاکم به سر!

ـ خوف نکن! خاک و سرِ باد؟ الّا که در مُشتش!

ـ خیره­سَر! کس تا کنون با من چنین نگفته بود!

ـ ...

*

(۳)

ـ سرگشته­ی که­ای؟

ـ «سَر»گشتگان!

ـ سازِ جنون! سرسام گرفتم! چه می­گویی؟

ـ سینه­نشین بوده­ای... سَر ندانی چیست!

ـ سوغاتی از آن سَرا نیاورده­ای، مهمانِ ناخوانده؟

ـ سینه­ای پُر درد! خواهانی؟

ـ سزایِ من است هم­نشینیِ با دردها؟

ـ سایه­ ـ اگر هزار ـ کجا سرزمین بر تو تنگ کند؟

ـ ساکت شو! سرمایت دلم را می­لرزاند!

ـ ...

*

 

+ به روز شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 22:0  | ا.خ.  | 

 

امروز پیـرپسـرانی را دیدم و پیـردختـرانی. نه پیر، که به ظاهر دل از رجیم ربوده! بل، کودکانی که دندانِ روح­شان به­تمامی ریخته. کودنانی که عمرِ خویش به قمارِ چارگزینه­ای درباخته. کولیانی که بساطِ دل، هر روز، جاییِ دگر افکنند. کوله­پشتی­هایی آویزانِ از آدمیّت! امروز، شبِ تاریِ جوانی!

*

ـ آزمون! اینک آزمون!

*

مرا ناگزیر از بازیِ شوم­تان کردید. قُماربازِ خوبی بودم یا نه، دیگر کافی است! چارگزینه­هایتان را به کَعبِ تَسخر پایمال خواهم کردن! اینک این من و این قُمارِ سفلگان!

*

آدم­نمایی آهنی، حافظ می­خوانْد: «ما آزموده­ایم در این شهر، بختِ خویش». آن­گاه بود که فهمیدم:

ـ بیرون کشید باید از ورطه، رختِ خویش!

 

+ به روز شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 18:28  | ا.خ.  | 

.

.

نوشتاری است به­فرموده؛

بفرمود(ص): «حاسَبُوا قَبْلَ أنْ تُحاسَبُوا»!

.

.

(۱) / بازدیدِ سرزده­

 

شبی است از شب­های خدا. و بنده­ای از بندگاش ـ آن­که دفتری گشوده، می­نگارد؛ وَ الحَمدُ للهِ رَبِّ العالَمینِ!

*

آن شب نیز شبی بود از شب­های خدا. دفترِ نَفس گشودم...

یافتم: روزگارِ عقیمِ مرگ­آگاهان. و اقامتِ مرگ در سرایِ پهلوانی. و قامتِ خمیده­ی معنا. و امّتِ غایب!

دیدم: سپیدی پُررنگ. زردی سرگشته. سبزی لجن. سرخی ظالم. بنفشی هرزه. سیاهی تباه.

شنیدم: دادِ دود. درودِ دیو. دردِ سیمرغ. سازِ بی­سنّتی. سوزِ ستاره.

و سر انگشتانم قلم را سه­طلاقه کردند!

*

به بازدیدِ کاری ناتمام آمده­ام ـ سرزده!

.

.

(۳) / شورایِ حلِ اختلاف!

 

آینه را با دیوِ مخوف چه کار؟ که سنگ را زهره­ی دیدارِ وی نباشد! آینه را با سنگ چه کار؟ که دیو را سر می­شکند! آینه را با خویش چه کار؟ که خویش را نمی­بیند!

*

ـ آی آینه­ی سنگ­دل! این­قَدَر ما را به ما مَنُما!

*

آینه دیوِ سنگ است. سنگ آینه­ی دیو است. دیو آینه­ی دیو است؛ سنگِ دیو نیز!

*
ـ آی دیوِ سنگ­به­دست! فسون بر آینه مَدَم و فسانه مخوان!

*

سنگ را بر سنگ بند می­کند ـ گاهی و گاهی نه! دیو را با دیو یار می­کند ـ گاهی و گاهی نه! آینه به آینه دیدار می­کند ـ گاهی و... ابدیتی!

*

ـ من دیوم. اگر سنگ می­بودم سَرِ دیو می­شکستم... اکنون، امّا، سِپَرِ آینه­ام در حوادثِ سنگین!

.

.

(۸) / حـ(شـ)ـکایت...

 

حـ(شـ)ـکایتِ غریبی است دوستی؛ غریب­تر، تنهایی! رازی است در تنهایی که جز دوست نمی­فهمد و رازی است در دوستی که جز در تنهایی نمی­فهمی! آی غریبِ رازآلود! حـ(شـ)ـکایتِ تنهایی­ام را به دوست بازگو...

.

.

(۱۰) / مجمع!

 

سابق­ بر این: مجمعِ پریشانان! اکنون: مجمعِ پراکندگان!

*

جمع اگر جمع باشد، پراکندگی را در آن راهی نیست؛ پریشانان این دقیقه را درنیافتند!

*

اندیشیدم که جمعِ پریشانان، مضحکه­ای است مضاعف! و چون به­خاطر آوردم که اندیشیده بودم، گریستم! در خاطرم یادهایی است که دلّالِ زمان، خریداری­شان را بسیار چانه می­زند؛ من ـ اما ـ هیچ­گاه دوره­گردِ روزـ­بازارِ زمانه نبوده­ام! در خاطرم یادهایی است که فراموش­اند... در خاطرم یادی پریشان است... در خاطرم جمعی است که  خاطر جمعَم!

.

.

(۱۴) / خودزنی!

 

مرگ بر این ننگ!

*

ماقبلِ جنون خودزنی است؛ مابعدِ جنون خودزنی است؛ اما جنون... جنون، خود، زنی است که از عقل و نقلت، سرخ­آب و سفیدآب کند و در رگ و پی­ات رقص!

*

ننگ بر این مرگ!

.

.

(۱۵) / شد آنچه شد!

 

جایی خواندم: «پیوندِ دستانِ بریده»!

و با خود گفتم: ضرب­المثلی هست که: «با مال و منال هرکاری شدنی است»!

و دوباره خواندم: «... و پیوند ...»!

امروز، ابولهب، «مسلمان» شد!

*

کسی را دیدم که «سُنّت» را «سِنْت» می­خواند و «تشیّع» را، «تشییع»!

امروز، ابوجهل، «مسلمان» شد!

*

روزنامه­نگاری نوشته بود: «دموکراسی پدیده­ای غربی نیست»

و «صدر اسلام» را یادآور شده بود...

امروز، ابوبکر، رئیس­جمهورِ «مسلمانان» شد!

*

تلویزیون اعلام کرد: «مرگ سالانه هزاران آفریقایی از گرسنگی» را!

و تلویزیون اعلام کرد: «قتل عامِ مسلمانانی که هوایِ حکومتی اسلامی در سر داشتند» را!

و تلویزیون اعلام کرد: «ثروت­مندترینان» را!

و مجری اعلام کرد: «حضور چندین مسلمان در بین ایشان» را!

و مجری اعلام کرد: «حمدِ خدایِ متعال» را!

و ما شنیدیم و شنیدیم و بسیار شنیدیم...

            امروز، «مسلمانی»، از دست شد!

.

.

(۱۷) / زنِ زیادی!

 

چشمانِ «جلال» ـ حُکماً ـ عیبی داشت

و/یا ـ شاید ـ دستانش لرزشی

و/یا ـ زبانم لال! ـ عقلش پاره­سنگی...

وگرنه در این دنیا که ماییم،

مردان اضافه­اند!

.

.

+ به روز شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 19:6  | ا.خ.  |