|
بیدَرد مَردُم، ما! خدا! بیدَرد مَردُم!
|
دستهام باز میلرزد. چشمهام باز خشکیده. شب، باز دراز است. آی! با تو ام! سنگِ سرخورده! دیدی چه شد؟ بادا باد! آی خدا! از تو طلب کردهام! یا راهی بگشا، یا چنان کنم که سنگ با شیشه!
سه سنگ بر مسیر دیدهام. این جاده به بقعهی بیکسی میرسد... و من میروم تا کبودِ حقارت!
آی دیّارانِ دیارِ بیکسی! دستم بگیرید. دستهام باز میلرزد...
کجایی مسعود؟ چرا مرا در آغوش نمیکشی؟ فقط چون چاقم؟ تو که آر پی چی میزنی... نکند از من بدت میآید؟ من که کودکی کوچکم. چه در من میبینی؟ چرا عکست به من نمیخندد؟ چرا حجلهات را باد میبرد؟
وللهِ العلیِّ العظیم که سنگ میشوم اگر دست بر سرم نکشی و میشکنم سرِ هر آنکه را که سر میخورد! بعد از این فتنه به پا خواهم کرد!
***
پینوشت: بختیاریها ـ مردانِ بیادّعای کوچپیشه ـ بر مسیرِ بقعههایِ فرزندانِ پیغمبر، نذرِ چیدنِ سهسنگِ بر هم ایستاده میکنند تا مُراد یابند: من چنین یافتهام!
چه میگویی؟
چگونه قلمم روان شود و من، به پندِ استاد گوش فرا دادهام، آنگاه که دست بر آسمان برده و خواستهام از خدا که چنان کن؟
چه میگویی؟
چگونه قلمم روان شود و من، تنها، مَدد گرفتهام از سورهی قلم؟
چه میگویی؟
مگر قرار است من چون تو باشم... یکی حیرتافزایِ عقولِ عروضی؟
چه میگویی؟
من چرا باید چون تو باشم؟ صاعقهی کویر مرا سوزاند. یکی خاکسترم در دستِ باد. اینها که میبینی، رقصِ بسملِ من است! چه میگویم؟ هیچ! گفت: نَفَسم سوخت! کَرانند! که را میگویم؟
.
.
نوشتاری است بهفرموده؛
بفرمود(ص): «حاسَبُوا قَبْلَ أنْ تُحاسَبُوا»!
.
.
(۲۵) / چون همیشه...
«آیا، بیش نه، یکی شانه نیست آرامگاهِ پیشانیِ مردی تنها؟» ـ چنین گریست مردِ خونینچشم. پس آن گاه نالید:
ـ دستها بر پیشانی و زنخ بر زانو! در بطنِ مادر نیز چنین بودم!
.
.
(۲۶) / ناله!
«مرغ شیدا! بیا! بیا! شاهدِ نالهی حزینم شو...» ـ چنین نالید ضبطِ صوتِ دیجیتال!
.
.
(۲۷) / آخرین دفاع!
ـ ... هیچ گناهی ندارم، جز ... جز این که یکبار، فقط یکبار، پیمان شکستم... شکستم!
.
.
(۲۸) / رمز
چه رمزی است در دیوانگی؟ چرا فکر میکنم نجات نه... نکشتنِ یک جوجهکبوتر عاقبت به خیر میکندم؟!
.
.
روزگاری است پریشانم؛ روزگاری است تنهایم...
با خویش گفتم که حدیثِ دلتنگی با یار گویم؛ کو یار؟ گویی چنین پنداشتهام که عمری خواهد بود و یاری و باری، سخن از هر دری گفته خواهد شد...
وه که چه مطمئنم به آنچه نمیدانم!
پس چنین مینویسم: یا رَفیقَ مَن لا رَفیقَ لَهُ؛ و چنین میخوانم؛ و جز این، چیزِ دیگری نخوانم و ندانم!
*
... و اینگونه بود؛ اما آیا تو را از حالِ یارِ خویش خبر دهم؟
بسیارْ صبورْ مهربانیْ سهلگیر، ترسوییْ متکبّر، نگرانیْ نازکدل، خانهبهدوشیْ رِند، حاضرْجوابیْ ساکت، کتابخوانیْ کاری، بخیلیْ بخشنده!
... و اینگونه بود؛ اما آیا تو را از حالِ یارِ خویش خبری هست؟
(دوازدهم آبان هشتادوپنج)
(۴)
«چار! هه! اینک زمانهی دو دو گذشته است! نه! غلط شد! دو زمانهای نداشته است! دویی وجود ندارد! یک! یک بود و بود! یک باد و باد!
مولایِ من در دامانِ شهسوارِ آفرینش(درودِ دادارِ داور بر او باد!) دو را حاشا کرد. «دو دیگر» گویی در کلامِ مولا؟
بریده باد زبانم! چنین نکنم. من ـ پریشان ـ دیرگاهی است که بر دنیایِ چار عنصرتان چار تکبیر زدهام! مرا در بدن، نه چار خِلط است! من آکندهام از درد. و درد، یکی است!»
ــــ چنین گفت پری!
دختری بود به سال، ده دوازده بهار بیشتر از من گُلکرده! در پسِ پرچینِ چادر. همچون خواهری داغدار. مُنشی ما جماعت بود و رابطِ برادران و خواهران. کس در او نظر نداشت، نه که بیبهره بود از جمال؛ که از هیبتِ کمال و نَفَسِ نجیبش. و نمیدانم فهم میکنی که سر و کلّهزدن با جماعتِ لجوجِ خواهران و برادران، برای ماهیانه، بیست و پنج، سیهزار تومانِ ناقابل، یعنی چه؟ نخند احمقِ بدبخت! سخن از کمکخرجِ خانه و ادارهی پیر مادری بیشوی است! تُـف به ما جماعت!
خواهر! پنج شش سالی است که خبری از تو نداریم. باشد که مُرده باشی و از رنج رهیده! تُـف به من! چرا فتنه به پا نکردم؟ چرا در نواقصالعقولِ خشکمغز از درِ ناسزا در نیامدم؟ تاوانِ آن سکوتِ نابجا را تا کی بایدم داد؟
بیش میخواهی دانست؟ بشنو! میدانستمش! با برادران، بلند لَنتَرانی میگفتم، باشد که بشنود و بخندد تا از یاد ببرد غمِ جانکاه را! نه رو در رو، آنسان که فریادِ «وااسلاما»تان بر آسمان بر شود... که از پسِ دیوارهای کوتاهِ معاونت (مؤاونت؟) تا آمد آن روز که آمد. همچون دیگر همآیشها، کیف و کلاه ساخته بودند برایِ دستاندرکارانِ دانشجُـو! باشد که کتاب در آن نهند و شبهنگام بِجَـوَند! ما ـ فئهٌ قلیلهٌ ـ سر باز زدیم از بر سر کردنِ کلاهِ شرعیِ غارتِ بیتالمال! خواهران ـ اما ـ به تمامی، اجرِ خویش ستدند.
ماند یکی کیفِ رنگ و رو باختهی کم از پنج هزار تومانی که ماند. گفتیم ـ ما، فئهٌ قلیلهٌ ـ که پیشکش کنیم این دخترِ آبرودار را. باشد که چون به دانشگاه (لعنت بر این لغتِ مسخره!) میآید، در خجلتِ بیسوادی نماند. مگر نه که سوادِ ما به اندازهی کیف و کوله و کفش و کتابمان است؟ تُـف بر ما! چه خوشحال شد خواهرِ خجولِ ریزنقشِ ما. تُـف بر ما!
بیش میخواهی دانست؟ تابَت هست آی سنگِ بهمحاسنمفتخر؟ شرممان باد. چه خوشحال بودیم و ریز ریز در هم با چه شادی مینگریستیم! صبر کن! این ـ اما ـ دیری نپایید. لحظاتی بعد، بیرون زدم برای انجامِ کاری... که دیدم آنچه را که نباید!
پیر دخترک میگریست. بیصدا. به گوشهای نشسته. کور نبودم. میدیدم. میدیدم. میدیدم. تُـف بر ما! شرمم باد! نواقصالعقولِ خوارجمسلک، کیف را از دستِ خواهرم ربوده بودند که بیتالمال است و بر تو حرام! تُـف به من! چرا فتنه به پا نکردم؟ چرا در نواقصالعقولِ معاویهمرام از درِ ناسزا در نیامدم؟ تاوانِ آن سکوتِ نابجا را تا کی بایدم داد؟
بیش میخواهی دانست؟ یومِ تغابن باز خواهمت دید؛ آنگاه که فریاد برآید: «هَـل مِـن مَـزید؟»
.
.
نوشتاری است بهفرموده؛
بفرمود(ص): «حاسَبُوا قَبْلَ أنْ تُحاسَبُوا»!
.
.
(۲۰) / پندِ بنده!
بندگی بندی است فروآویخته از میانِ آدمی. چون فرارَوَد، باشد که فروکشندش؛ و چون فروافتد، باشد که فرا!
اما مترس و مناز؛ که محکم میانبستن، به سر انگشتانِ تو بسته است!
.
.
(۲۱) / صلحِ فقر و غنا!
مایهدار مردی را دیدم که عوضِ صدقه، ستایش طلب میکرد! گفتم باشد که مستمند مجیزش گوید! هیچ البته نگفت. الّا در من آویخت که کَرَم بیاموز! چون چیزی در چنگ نبود، آن دو، رفیقوار بهتَسخَر در منِ دشمن آویختند!
.
.
(۲۳) / دو باره!
حیرت کرد: «آیا کسی دوباره بر این باره رانده است؟»
نالیدم: «بارهام از آنِ تو! تابِ راندَنَت هست؟»
.
.
(۲۴) / تفاخـر!
خطابهای برای دوست:
ـ از تو برترم، زیرا که دوستی چون تو دارم! اما تو را دوستی مغرور است!
.
.
دور از جماعت، در سایهی ساعت، خشمم را خاموش خواهم کرد و خواهم خفت. رو به آسمان!
و به مثلّثی خواهم اندیشید که گاه خط جلوه میکند و گاه نقطه!
پس آنگاه در «جَنجَه» شنا خواهم کرد و به «جوبتِر» بر خواهم شد!
دردی درونم فریاد بر میآورد:
مباد که از «الف» روی برگردانم و جانبِ «باء» را فرو گزارم!
دستم بگیر آی امیرالمؤمنین!
چه سرّی است میان زن و غم؟ زنان شاید که شادی را بتوانند پنهان کرد؛ اما غم را هرگز. مادر گفت: حالِ پدر بزرگ بد است. همین کافی بود تا بفهمم چه شده است. پدرِ پدرم فوت کرده است.
*
روزی روزگاری پیرمردی بود که هرچند سری در سرها نداشت و آدمهای مهم نمیشناختندش، اما مثلِ اکثر آدمهای مهم، چند شغل داشت. صبح تا ظهر مستخدمِ آموزش و پرورش بود. بعد از ظهر تا غروب و پاری از شب، کشاورز بود. و شب، پدری مهربان. پیرمرد سوادِ چندانی نداشت. اما قرآن میخواند و خمینی را دوست میداشت. شاید همینها کافی بود تا نگذارند یکی از پسرهایش در رشته «علوم تجربی» درس بخواند و «دکتر» شود. آخر مذهبیها خطرناک بودند. پسرش «الاهیات» خواند و «فلسفه غرب» و «عرفان اسلامی». برای خودش دکتر شد. پیرمرد پسرهای دیگری هم داشت که درس خواندند یا به جنگ رفتند و ...
*
پیرمرد روزی گفت که «امام زمان» را در خواب دیده است. بعضی مشغول خوردن بودند و برخی گرمِ خندیدن. کسی گوش نداد. تو گویی با دیوار سخن میگفته. خندید و خود را مشغول کرد. حالا که عید بود و همه خوشحال، چرا میبایست ناراحت باشد؟ آی پیرمرد! سرت را بالا بگیر! بابابزرگِ مهربانم! من حرفت را باور کردم. گریستم وقتی که گفتی به آقا گفتهای کِی میآیی. گریستم وقتی شنیدم آقا گفته میآیم... پیرمرد! آقا بدقولی نکرد. تو زود رفتی! تو را به خدا! قبلِ اینکه تا ابد بخوابی، یکبار دیگر بگو آقا چه شکلی بود...
*
سکوت و نجابت. چقدر زیبا این هر دو در تو جمع شده بود. آن شب را به خاطر داری بابا؟ همه یا نفرین میکردند یا گریه. تنها تو بودی که فقط یک جمله گفته بودی. گفته بودی: بابا! چرا اینطور میکنند؟ همین! آخر چرا نفرین نکردی؟ آن شب تا صبح، مادرم نفرینشان میکرد که حرمتت را نگاه نداشته بودند. پدر، خون خونش را میخورد. اما تو؟ راستی خوابی یا بیدار؟ میشنوی چه میگویم؟
*
یکبار که خانهشان رفته بودیم، دیدیم که کتاب در دست دارد. پدر گفت: میبینی! کتابِ دینیِ پنجم ابتدایی میخواند! کتاب مالِ سعید بود. بابا کتابهای او را میخواند. میخواند تا مبادا توحید و نبوّتش، عدل و امامتش، معادش و قیامتش، با آنچه خدا گفته، و پیامبرش و امامانش و آقا، فرق کند. پیرمرد، خودش کتاب را نشان میداد و میخندید. خندهاش اما خندهای نبود که ...
*
پیرمرد راحت شدی. زمینگیر بودن آزارت میداد. نه میتوانستی به مسجد بروی و نه به باغ سر بزنی. پیرمرد! آسوده بخواب که ما زندهها هم آسوده خوابیدهایم!
پینوشت: مرا معذور بدارید! همامروز من و پدرم یتیم شدهایم. اگر آنچه نوشتهام بیمعناست، هم از این روست...
نميدانم چه بايد گفت؟ در خبر است كه جز از تخمِ حرام، كسي هتكِ «حيدرِ كرّار» نكند؛ تا چه رسد به هجو در «حضرتِ ختميمرتبت» ـ كه سلام و صلوت حضرتِ عشق بر آن دو نورِ نيّر باد!
اما چه شده است كه حرامزادگان در دانشگاه اميركبير بسيار شدهاند؟ نميدانم. ياريام كنيد اگر داناييد. بر آن نيستم كه آبِ تطهير بر ديگر دانشگاههاي تهران ـ اين ابَر شهرِ گناهانِ كبيره ـ ريزم. سخن در اين نيست! ميگويند پليتكنيك، ناموسِ «مذهب ظاهري»ها است. و هرچند، اگر بداني كه مقصدِ «مذهب ظاهر» و «ظاهر مذهب» يكي است، باز، دليل نميشود كه ساكت بماني! لعنت خدا بر هر دوان! چگونه است كه در اين مملكتِ «جنگلِ مولا»يي، هركس هر شِكَري خواست ميخورد و كسي دَم بر نميآورد؟ بر آنم كه بايد ريشهي درختِ سترونِ ناموسِ اين بيناموسان را، خشكاند ـ يكبار براي هميشه! مرگ يكبار و شيون يكبار! فكر و ذكرِ شيعهي مرتضا علي(ارواح العالمين له الفدا) مسخرهي سياستبازانِ مادرـبهـمبلغ نيست كه هر روزِ روز، زيرِ نطعش برند و تيغي بر پيكرش كشند! لعنتِ خدا بر بوزينگانِ سياستباز!
نميدانم چه بايد گفت؟ اما دستِ دوستانِ دردمند را ميبوسم و به تضرّع و زاري ميخواهم از ايشان، كه نكنند! نكنند كه نزدِ عُلَما برند و دلِ ايشان نيز به درد آورند! نكنند كه خود، ناشرِ اين كُفريات شوند! نكنند كه چون هميشه، از مدخلِ اظهارِ خشمِ مقدّسِ خويش، به توزيعِ آن همّت گمارند! نكنيد! برادران و بزرگان! نكنيد!
بگذار بعد از این
تنها
پیشانی تو را بسرایم!
*
حرفی است عامیانه که میگویند:
«تقدیر هر کسی را
از پیش، روی لوح جبینش نوشتهاند.»
بگذار عامیانه بیندیشم
پیشانی تو شاهد این راز است
بر روی آن خطوط موازی
زخم تو نکتهای است که باید خواند
در امتداد پرواز
زخم تو مثل نقطهی آغاز است
بگذار عاشقانه بگویم!
بر صفحهی جبین تو
آن نقطه
آن خطوط موازی است
که سرنوشت قوم را شکل میدهد
پیشانی تو
تفسیر لوح محفوظ
پیشانی تو سورهی نور است
این راز سر به مهر قدیمی
از دستبرد حادثه دور است!
*
بگذار بعد از این
تنها
پیشانی تو را بسرایم!
(قیصر امینپور)
(۱)
صبح شده بود. خوشحال بودم. پدر و مادر صدایمان نمیکردند. یعنی: مدرسه تعطیل است. چرایش را نمیدانستم. گفتم که با برادرانم ـ میثم و محمّد ـ میروم و بازی میکنم. یا همچه چیزی. که دیدم آنچه را نباید میدیدم. پدرم گوشهای نشسته بود ـ چارزانو. دستهاش پیشانی و چشمها را پوشانده بود. و گریه میکرد. چنان که تا همامروز اینگونه گریستنی ندیدهام. مردانه. بیصدا. و با لرزشِ شانهها. لرزشی که تهِ دلت را خالی میکند. مات ماندم. مبهوت. برادرم از مادر دلیل را پرسیده بود. حالِ مادر را نمیدانم. اما جواب، یک جمله بود. برادرم گفت: امام مرده است! حالی به حالی شدم. نه اینکه مرگ را بدانم یا آن را که مرده بود. نه! فقط فهمیدم که امروز، پدرم یتیم شده. دویدم و به حیاط رفتم. گوشهای نشستم و خود را مشغول کردم. آخر حیات خانه ما پُر بود از دار و درخت و گیاهانی که پدرم کاشته بود...
(۲)
دایی، خواهر زادههایش را جمع کرده بود و میگفت: اگر آدم حرفِ خدا را گوش کند، «نورانی» میشود... مثلِ امام خمینی! بزرگِ بچـهها من بودم. گفتم: صورتِ امام خیلی سفید است! دایی گفت نه! منظورم این نبود. و شروع به توضیح کرد. خیلی از حرفهایش را نمیفهمیدم. اما یک چیز را میدانستم: پیشانیِ امام را هیچکس ندارد و چشمهایش را...
(۳)
دور از بچههای خانواده، آهسته رادیو را روشن میکردم و تنها، منتظر یکچیز میماندم: تکرارِ اخبار ساعت هفت صبح. انس گرفته بودم. منتظر بودم. آن روزها ـ تا چند وقتی ـ مدام، صدای «حیاتی» را پخش میکردند. بغضم با بغضش میترکید، رگِ پیشانیام بیرون میزد و چشمها.... میزدم زیرِ گریه. اگر بچهها میدیدندم یا مسخرهام میکردند یا ...
(۴)
این روزها بسیاری از خواص میگویند: خمینی اشتباه کرد. پیرِ جماران، چنان کرد. آن زمان که ایشان دیدارهای خصوصی با امام داشتهاند، من کودکِ کوچکی بودهام از عوام. بزرگترین افتخارم در زندگی این است که پدرم در دو سالگی مرا به جماران برده است. در عالم کودکی چند بار میخواستم پدرم را بزنم که چرا مرا نفرستادید آن بالا تا امام مرا ببوسد!
این روزها هرچه در عکسها و فیلمها مینگرم میفهمم که من، کودکِ هفتهشت سالهی عامی، بیشتر از بسیاری از خواصِّ بهظاهر همراهِ آن حضرت میفهمیدهام! ای کاش برگردند و در پیشانی و چشمهایِ پیرمرد بنگرند... هنوز دیر نشده است!
ــ «دریاییان» با من گفتند: شنا نمیدانی! راست است! «نحویان آب را نمیدانند!» اما، اکنون، پیش از آنکه عُمرم، به تمامی، بر فنا شود، سرِ جدل دارم! جدل با دریاییان! با ناخدایانِ دریایِ اینترنت!
ــ چه شد مردِ نحوی! ترا با لُغاتِ ما جماعت چه کار؟
ــ مجالم دهید که به چنگِ شمایم و ناگزیر از اصطلاحاتِ شما! در دریایی گرفتار آمدم که پایابش نیست! گویید: چرا اینگونه سخن میرانی؟ خواهم گفت... خواهم گفت... مردِ نحوی... (چه تهمتی بر خود بستم! وه که چه طعنه زنند بر من و باز بر من، شاعران!) مردِ نحوی دیرگاهی همپیالهی شمایان بود ـ بی هیچ شُبهتی! اما آمد آنچه بر سرش آمد! و طریقی برگزید که ناچار شد که طعنِ دوستان و نفرینِ دشمنان، عبا و قبایِ آبروی خویش کند! میگویید: اگر نه «دریایی» هستی، اینجا چه کنی؟ حق است! اما با من باز نگویید که چنگ در این چوبپاره ـ که «وبلاگ» خوانیدش ـ زدن نیز، نتواند نجاتم دهد. آخر این دریا را «دریادِلی» کجا باشد؟ گویم و بدین گفته راسخم که: غرقهی این دریا، سفلگانند!
ــ مردِ نحوی! از پسِ کلمات بیرون آی! ما را سرِ بازی با تو نیست!
ــ میدانم که تنگحوصلههایید! اما نه مگر این است که اینم، آخرین دفاع! پس بر من ببخاشیید و در این هرزهدراییها، اندکزمانی، به تَسخَر ننگرید! گویید: چرا صعب سخن میگویی؟ گویم: چه گویم که شما را خوش آید؟ و مگر بر این دست است که بر خوشآیند شما سخن باید گفتن؟
ــ واویلاه! چه میگویی؟ چرا اینگونه میگویی؟
ــ ای سبحان الله! اکنون که خوش ندارید، قصّه، کوتاه کنم! دردهایِ من تکساحتی نیست! اما از ورّاجی و قولزدن در هر بابی نیز بیزارم! حرفها دارم در بابِ «غربت» که «سرباز روحالله» خواهد زدن! و حرفها دارم در بابِ «هجرت» که «امید مهدینژاد» خواهد زدن! و حرفها دارم بسیار، که «یاسر حنیف» خواهد زدن! و حرفها دارم شایستهی روزگارِ «سیاستزدگی» که «هادی سلیمانی» و «مصطفی حریری» خواهند زدن!
فَاَمّا «درد»ها دارم که اگر نگویم... بگذریم! برادران و بزرگان! نصیحتم مکنید! این چوبپاره را بر من بپسندید که از مردِ نحوی، شنا نیاید!
«خود، میان پری و پریشان، ایشانند که حایل!»
(۱)
ـ پریشان آدمیزاد بود. در میان آدمیان. اما تنها. پریشان.
ـ پری! پری پری بود. پری از آنِ مرغِ جمعیّت. رها از خستگیِ پرواز. پری بادآغوش!
ـ پیداست پریشانیات! چنین نبودم که نمودی!
ـ پری پریشان نیست!
ـ پاک باختهای قافیه را!
ـ پنداری این منم که پر! خود، باد تویی!
ـ پس تسلیمی پرِ پریشان!
ـ ...
*
(۲)
ـ خاطرخواهِ منی!
ـ خطر کردن شرطِ پریشانی است!
ـ خیر، پریشانِ خیرندیده! خطر کردن شرطِ جنون است!
ـ خدا را آیا نه پریشانی است قدیمِ جنون؟
ـ خاکم به سر!
ـ خوف نکن! خاک و سرِ باد؟ الّا که در مُشتش!
ـ خیرهسَر! کس تا کنون با من چنین نگفته بود!
ـ ...
*
(۳)
ـ سرگشتهی کهای؟
ـ «سَر»گشتگان!
ـ سازِ جنون! سرسام گرفتم! چه میگویی؟
ـ سینهنشین بودهای... سَر ندانی چیست!
ـ سوغاتی از آن سَرا نیاوردهای، مهمانِ ناخوانده؟
ـ سینهای پُر درد! خواهانی؟
ـ سزایِ من است همنشینیِ با دردها؟
ـ سایه ـ اگر هزار ـ کجا سرزمین بر تو تنگ کند؟
ـ ساکت شو! سرمایت دلم را میلرزاند!
ـ ...
*
امروز پیـرپسـرانی را دیدم و پیـردختـرانی. نه پیر، که به ظاهر دل از رجیم ربوده! بل، کودکانی که دندانِ روحشان بهتمامی ریخته. کودنانی که عمرِ خویش به قمارِ چارگزینهای درباخته. کولیانی که بساطِ دل، هر روز، جاییِ دگر افکنند. کولهپشتیهایی آویزانِ از آدمیّت! امروز، شبِ تاریِ جوانی!
*
ـ آزمون! اینک آزمون!
*
مرا ناگزیر از بازیِ شومتان کردید. قُماربازِ خوبی بودم یا نه، دیگر کافی است! چارگزینههایتان را به کَعبِ تَسخر پایمال خواهم کردن! اینک این من و این قُمارِ سفلگان!
*
آدمنمایی آهنی، حافظ میخوانْد: «ما آزمودهایم در این شهر، بختِ خویش». آنگاه بود که فهمیدم:
ـ بیرون کشید باید از ورطه، رختِ خویش!
.
.
نوشتاری است بهفرموده؛
بفرمود(ص): «حاسَبُوا قَبْلَ أنْ تُحاسَبُوا»!
.
.
(۱) / بازدیدِ سرزده
شبی است از شبهای خدا. و بندهای از بندگاش ـ آنکه دفتری گشوده، مینگارد؛ وَ الحَمدُ للهِ رَبِّ العالَمینِ!
*
آن شب نیز شبی بود از شبهای خدا. دفترِ نَفس گشودم...
یافتم: روزگارِ عقیمِ مرگآگاهان. و اقامتِ مرگ در سرایِ پهلوانی. و قامتِ خمیدهی معنا. و امّتِ غایب!
دیدم: سپیدی پُررنگ. زردی سرگشته. سبزی لجن. سرخی ظالم. بنفشی هرزه. سیاهی تباه.
شنیدم: دادِ دود. درودِ دیو. دردِ سیمرغ. سازِ بیسنّتی. سوزِ ستاره.
و سر انگشتانم قلم را سهطلاقه کردند!
*
به بازدیدِ کاری ناتمام آمدهام ـ سرزده!
.
.
(۳) / شورایِ حلِ اختلاف!
آینه را با دیوِ مخوف چه کار؟ که سنگ را زهرهی دیدارِ وی نباشد! آینه را با سنگ چه کار؟ که دیو را سر میشکند! آینه را با خویش چه کار؟ که خویش را نمیبیند!
*
ـ آی آینهی سنگدل! اینقَدَر ما را به ما مَنُما!
*
آینه دیوِ سنگ است. سنگ آینهی دیو است. دیو آینهی دیو است؛ سنگِ دیو نیز!
*
ـ آی دیوِ سنگبهدست! فسون بر آینه مَدَم و فسانه مخوان!
*
سنگ را بر سنگ بند میکند ـ گاهی و گاهی نه! دیو را با دیو یار میکند ـ گاهی و گاهی نه! آینه به آینه دیدار میکند ـ گاهی و... ابدیتی!
*
ـ من دیوم. اگر سنگ میبودم سَرِ دیو میشکستم... اکنون، امّا، سِپَرِ آینهام در حوادثِ سنگین!
.
.
(۸) / حـ(شـ)ـکایت...
حـ(شـ)ـکایتِ غریبی است دوستی؛ غریبتر، تنهایی! رازی است در تنهایی که جز دوست نمیفهمد و رازی است در دوستی که جز در تنهایی نمیفهمی! آی غریبِ رازآلود! حـ(شـ)ـکایتِ تنهاییام را به دوست بازگو...
.
.
(۱۰) / مجمع!
سابق بر این: مجمعِ پریشانان! اکنون: مجمعِ پراکندگان!
*
جمع اگر جمع باشد، پراکندگی را در آن راهی نیست؛ پریشانان این دقیقه را درنیافتند!
*
اندیشیدم که جمعِ پریشانان، مضحکهای است مضاعف! و چون بهخاطر آوردم که اندیشیده بودم، گریستم! در خاطرم یادهایی است که دلّالِ زمان، خریداریشان را بسیار چانه میزند؛ من ـ اما ـ هیچگاه دورهگردِ روزـبازارِ زمانه نبودهام! در خاطرم یادهایی است که فراموشاند... در خاطرم یادی پریشان است... در خاطرم جمعی است که خاطر جمعَم!
.
.
(۱۴) / خودزنی!
مرگ بر این ننگ!
*
ماقبلِ جنون خودزنی است؛ مابعدِ جنون خودزنی است؛ اما جنون... جنون، خود، زنی است که از عقل و نقلت، سرخآب و سفیدآب کند و در رگ و پیات رقص!
*
ننگ بر این مرگ!
.
.
(۱۵) / شد آنچه شد!
جایی خواندم: «پیوندِ دستانِ بریده»!
و با خود گفتم: ضربالمثلی هست که: «با مال و منال هرکاری شدنی است»!
و دوباره خواندم: «... و پیوند ...»!
امروز، ابولهب، «مسلمان» شد!
*
کسی را دیدم که «سُنّت» را «سِنْت» میخواند و «تشیّع» را، «تشییع»!
امروز، ابوجهل، «مسلمان» شد!
*
روزنامهنگاری نوشته بود: «دموکراسی پدیدهای غربی نیست»
و «صدر اسلام» را یادآور شده بود...
امروز، ابوبکر، رئیسجمهورِ «مسلمانان» شد!
*
تلویزیون اعلام کرد: «مرگ سالانه هزاران آفریقایی از گرسنگی» را!
و تلویزیون اعلام کرد: «قتل عامِ مسلمانانی که هوایِ حکومتی اسلامی در سر داشتند» را!
و تلویزیون اعلام کرد: «ثروتمندترینان» را!
و مجری اعلام کرد: «حضور چندین مسلمان در بین ایشان» را!
و مجری اعلام کرد: «حمدِ خدایِ متعال» را!
و ما شنیدیم و شنیدیم و بسیار شنیدیم...
امروز، «مسلمانی»، از دست شد!
.
.
(۱۷) / زنِ زیادی!
چشمانِ «جلال» ـ حُکماً ـ عیبی داشت
و/یا ـ شاید ـ دستانش لرزشی
و/یا ـ زبانم لال! ـ عقلش پارهسنگی...
وگرنه در این دنیا که ماییم،
مردان اضافهاند!
.
.