تبليغاتX
درد
بی‌دَرد مَردُم، ما! خدا! بی‌دَرد مَردُم!

 

ـ روزگاری شد که بر خشم می­راندی... یاد آر: «بی­نوا بندگکی باش! خدایی طلبت!»...

ـ نیشترِ زبانت، نیک کاری است، ای طعنه­زن! فهم کن: خشم، راست­گوترینِ حس­هاست!

ـ هه! چون شد که در عشق آویختی، مردک؟

ـ فهم کن: عشق است که خشم­آهنگ­ترینِ راستی­ها!

ـ دیوانه­ای که تو باشی! سرِ خود گیر و سر نخور...

ـ چون فهم نمی­کنی: خاک بر تو خوش باد، ای باد به دست!

*

از خاک بر شده، آخر در خاک شود؛ مگر آن که رسوا باشد، که بازیچه­ی باد! خاک، خاک می­پروراند و باد، باد؛ الّا آتش که خاکستر!

روزی چنین خواهی گفت: «آه! کجاست آبی که آتشِ دلِ خاکیِ باد در سرِ خویش را فرونشانم؟»

عاشقِ خاکی، رسواست؛ اما نه در خاک شود و نه بر باد! خاکستری می­شود که آتش را آب­یاری می­کند!

*

ـ بیش از این خلق را گُم­راه مکن!

ـ فهم کن: نه یکی موعظه­گرم، دندان­تیز کرده از بهرِ شبانیِ رمه!

ـ آشفته­ام کردی. چه می­گویی؟

ـ پیش از باری گفته­ام. خوش نمی­دارم دگر بار گفتن را!

 

+ به روز شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 21:27  | ا.خ.  | 

 

خوبِ من چیزی بگو...

 

+ به روز شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 17:34  | ا.خ.  | 

 

«شوخ­طبعان بایستی دلی فراخ فراهم آورند، ورنه بهتر آن که چهره در هم کشند و روی گردانند! مشکلِ اصلی اینجاست که ما، مردمانِ شوخ را همیشه شوخ می­بینیم و برای خود!

آی مردم! اینجا یکی هست که گاهی می­خواهد بگرید...»

ــ چنین نالید خشم­آهنگِ مجنون

 

+ به روز شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 12:6  | ا.خ.  | 

.

.

نوشتاری است به­فرموده؛

بفرمود(ص): «حاسَبُوا قَبْلَ أنْ تُحاسَبُوا»!

.

.

(29) / دیوار و دیو و دود...

 

به کنجی نشسته، دیو با خویش چیزها می­گفت. دلش دود کرده بود. دیوار به تنگ آمد و داد سر داد: «آی دیوِ سبک­سر! چه می­گویی؟ دیری است که پشت بر من می­زنی و با من سخن نمی­گویی!» دود بر آسمان خاست. دیو هیچ نگفت... دیوار دنباله داد: «با تواَم! تقدیرِ من تکیه­گاهِ چون تو پلیدی بودن نیست!» دیو هیچ نگفت... دود در آسمان رقصید. دیوار تاب نیاورد. بر سرِ دیو فرو آمد. دیو هیچ نگفت... دودِ بر آسمان خاسته، رقصان، چنین می­گفت: «رازت را با کسی باز مگو: همگنان دیوارند؛ باشد که بر سَرَت آوار شوند!»

.

.

(30) / احمد

 

من نامِ کوچکم را دوست می­دارم؛ بی­هیچ پس­وندی، بی­هیچ پیش­وندی!

.

.

(31) / تکرار، حسبِ قال!

 

در دوردست­ها، آن­جا که بر فرازِ کوه، گل­هایِ زرد زمستان را به تسخر گرفته بودند، کرگدنِ پیر، دلش دود کرده بود: «آه! پرنده­ی کوچک! تو را طاقتِ هم­نشینیِ با کرگردنِ پیر هست؟ گمانم هست که این قدر آگاهی بر دلِ کوچکِ او؛ که تابِ دوری­ات را ندارد. اما بر عَبَث می­پویی اگر انگار کرده­ای که تو را در آغوش می­کشد! نه! این را از من نخواه! گوش­هایِ من سنگین­تر از آنند که آبگینه­هایِ نوایت را تاب آورند! و چشم­هایم، کم­سوتر از آن که رنگِ شیداییِ تو را بفهمند. نه! این را از من نخواه...» گل­های زرد ـ هم­چنان ـ در سکوتِ نسیم می­رقصیدند و با خویش چنین می­گفتند: کرگدنِ پیر اشتباه کرده است: آن پرنده­ی کوچک زایری نبود احرام­بسته عشق را!

.

.

(32) / خونِ خسته!

 

آیینه­ی خونین را دوست می­دارم؛ خاصه که خون، خونِ خسته­ی من باشد!

آبِ خونین را دوست می­دارم؛ خاصه که آب، آبِ چشمِ خسته­ی من باشد!

خسته­ام فلانی. فهم می­کنی؟ آن­قدر چشم­هات دورند که خونِ مرا نمی­فهمند. خونِ سیاهِ مرا. خونِ خسته­ی مرا.

.

.

(33) / به یاسر حنیف...

 

دردا! چشم­هام سو گرفته­اند! وزن­اندیش گشته­ام؛ چندی باید دوری گزینم از قلم! قلم را با خون چه کار؟ تنها تویی که با خونِ خویش می­نویسی، یاسر! فهمِ خونَت بر این جماعتِ جاهل ناگوار باد!

.

.

(34) / به او که نمی­داند با اویم...!

 

به ناسزا در خویش آویختم. چه خوش سعادتی بود دوری­ات... دریغا! اشکِ مرا فهم نکردی، چگونه از خونِ خسته­ام با تو بگویم؟

.

.

+ به روز شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 17:46  | ا.خ.  | 

 

«آوَخ! آوَخ! به پا خیزید آی کناره­گیرانِ از همگنان! شب فرا روی است: هنگامه­ی کارستانِ شمایان! به پا خیزید و افسارِ این دلِ دیوانه به یدِ بیضایِ شماست!

آوَخ! آوَخ! تاراندنِ مگس­ها را بر این خونینِ خشم­آهنگ مپسندید! بادِ تندِ سرد وزیدن گرفته است...

آوَخ! تقدیرِ تقویمیِ ما را خونِ مقدّسی رنگین خواهد کرد؟»

ــ چنین نالید خشم­آهنگِ مجنون!

 

(دوشنبه چارده خرداد هشتاد و شش / شب از نیمه­ گذشته)

+ به روز شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 10:51  | ا.خ.  | 

 

«شمشيرهاتان را با اشك صيقل دهيد و خنجرِ زرنگاري را تنها در تازه­كردنِ زخم­ِ كين­هايِ نابرادران به كار بنديد. شما را شغادي نشايد!»

ــ چنين اندرز مي­دهد خشم­آهنگِ مجنون!

*

«چون خطايي كوچك كرديد، بسيار بگرييد و در خويش آويزيد... شما را خطاهايِ بزرگ شايد؛ آن­سان كه اشكِ مردان برانگيزاند و رشكِ نامردان!»

ــ چنين اندرز مي­دهد خشم­آهنگِ مجنون!

*

«گرگِ چشم­هاتان را به پايِ هر مارچشمي بِسمل نكنيد، و اي بسا كه اين گرگ را به گُرزِ گرسنگي هلاك كنيد!

اما چون ماري در شما گزيد، پذيرا باشيد؛ ليك، زهر را بدو باز پس دهيد!»

ــ چنين اندرز مي­دهد خشم­آهنگِ مجنون!

 

+ به روز شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 17:15  | ا.خ.  | 

«خود، میان پری و پریشان، ایشانند که حایل!»

 

(۵)

ـ یک دشت گلِ سرخ و سفید و زرد. اما تو نالیدی: آی گلِ من!

پریشان می­گریست...

 

ـ آی گلِ سیاهِ من!

پریشان می­گریست...

 

ـ آی گلِ سیاهِ من، در کجایی؟

پریشان می­گریست...

 

ـ دیگر شب شده بود... پریشان، هم­چنان، سراغِ گلِ سیاهِ خویش می­گرفت...

 

اکنون دیگر پریشان خفته بود؛ ولی پری، هم­چنان، قصه­ی خویش باز می­گفت:

 

ـ دلِ نازکت، همان گلِ سیاهِ تو را، من چیده بودم!

 

+ به روز شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 0:20  | ا.خ.  |