|
بیدَرد مَردُم، ما! خدا! بیدَرد مَردُم!
|
ـ روزگاری شد که بر خشم میراندی... یاد آر: «بینوا بندگکی باش! خدایی طلبت!»...
ـ نیشترِ زبانت، نیک کاری است، ای طعنهزن! فهم کن: خشم، راستگوترینِ حسهاست!
ـ هه! چون شد که در عشق آویختی، مردک؟
ـ فهم کن: عشق است که خشمآهنگترینِ راستیها!
ـ دیوانهای که تو باشی! سرِ خود گیر و سر نخور...
ـ چون فهم نمیکنی: خاک بر تو خوش باد، ای باد به دست!
*
از خاک بر شده، آخر در خاک شود؛ مگر آن که رسوا باشد، که بازیچهی باد! خاک، خاک میپروراند و باد، باد؛ الّا آتش که خاکستر!
روزی چنین خواهی گفت: «آه! کجاست آبی که آتشِ دلِ خاکیِ باد در سرِ خویش را فرونشانم؟»
عاشقِ خاکی، رسواست؛ اما نه در خاک شود و نه بر باد! خاکستری میشود که آتش را آبیاری میکند!
*
ـ بیش از این خلق را گُمراه مکن!
ـ فهم کن: نه یکی موعظهگرم، دندانتیز کرده از بهرِ شبانیِ رمه!
ـ آشفتهام کردی. چه میگویی؟
ـ پیش از باری گفتهام. خوش نمیدارم دگر بار گفتن را!
خوبِ من چیزی بگو...
«شوخطبعان بایستی دلی فراخ فراهم آورند، ورنه بهتر آن که چهره در هم کشند و روی گردانند! مشکلِ اصلی اینجاست که ما، مردمانِ شوخ را همیشه شوخ میبینیم و برای خود!
آی مردم! اینجا یکی هست که گاهی میخواهد بگرید...»
ــ چنین نالید خشمآهنگِ مجنون
.
.
نوشتاری است بهفرموده؛
بفرمود(ص): «حاسَبُوا قَبْلَ أنْ تُحاسَبُوا»!
.
.
(29) / دیوار و دیو و دود...
به کنجی نشسته، دیو با خویش چیزها میگفت. دلش دود کرده بود. دیوار به تنگ آمد و داد سر داد: «آی دیوِ سبکسر! چه میگویی؟ دیری است که پشت بر من میزنی و با من سخن نمیگویی!» دود بر آسمان خاست. دیو هیچ نگفت... دیوار دنباله داد: «با تواَم! تقدیرِ من تکیهگاهِ چون تو پلیدی بودن نیست!» دیو هیچ نگفت... دود در آسمان رقصید. دیوار تاب نیاورد. بر سرِ دیو فرو آمد. دیو هیچ نگفت... دودِ بر آسمان خاسته، رقصان، چنین میگفت: «رازت را با کسی باز مگو: همگنان دیوارند؛ باشد که بر سَرَت آوار شوند!»
.
.
(30) / احمد
من نامِ کوچکم را دوست میدارم؛ بیهیچ پسوندی، بیهیچ پیشوندی!
.
.
(31) / تکرار، حسبِ قال!
در دوردستها، آنجا که بر فرازِ کوه، گلهایِ زرد زمستان را به تسخر گرفته بودند، کرگدنِ پیر، دلش دود کرده بود: «آه! پرندهی کوچک! تو را طاقتِ همنشینیِ با کرگردنِ پیر هست؟ گمانم هست که این قدر آگاهی بر دلِ کوچکِ او؛ که تابِ دوریات را ندارد. اما بر عَبَث میپویی اگر انگار کردهای که تو را در آغوش میکشد! نه! این را از من نخواه! گوشهایِ من سنگینتر از آنند که آبگینههایِ نوایت را تاب آورند! و چشمهایم، کمسوتر از آن که رنگِ شیداییِ تو را بفهمند. نه! این را از من نخواه...» گلهای زرد ـ همچنان ـ در سکوتِ نسیم میرقصیدند و با خویش چنین میگفتند: کرگدنِ پیر اشتباه کرده است: آن پرندهی کوچک زایری نبود احرامبسته عشق را!
.
.
(32) / خونِ خسته!
آیینهی خونین را دوست میدارم؛ خاصه که خون، خونِ خستهی من باشد!
آبِ خونین را دوست میدارم؛ خاصه که آب، آبِ چشمِ خستهی من باشد!
خستهام فلانی. فهم میکنی؟ آنقدر چشمهات دورند که خونِ مرا نمیفهمند. خونِ سیاهِ مرا. خونِ خستهی مرا.
.
.
(33) / به یاسر حنیف...
دردا! چشمهام سو گرفتهاند! وزناندیش گشتهام؛ چندی باید دوری گزینم از قلم! قلم را با خون چه کار؟ تنها تویی که با خونِ خویش مینویسی، یاسر! فهمِ خونَت بر این جماعتِ جاهل ناگوار باد!
.
.
(34) / به او که نمیداند با اویم...!
به ناسزا در خویش آویختم. چه خوش سعادتی بود دوریات... دریغا! اشکِ مرا فهم نکردی، چگونه از خونِ خستهام با تو بگویم؟
.
.
«آوَخ! آوَخ! به پا خیزید آی کنارهگیرانِ از همگنان! شب فرا روی است: هنگامهی کارستانِ شمایان! به پا خیزید و افسارِ این دلِ دیوانه به یدِ بیضایِ شماست!
آوَخ! آوَخ! تاراندنِ مگسها را بر این خونینِ خشمآهنگ مپسندید! بادِ تندِ سرد وزیدن گرفته است...
آوَخ! تقدیرِ تقویمیِ ما را خونِ مقدّسی رنگین خواهد کرد؟»
ــ چنین نالید خشمآهنگِ مجنون!
(دوشنبه چارده خرداد هشتاد و شش / شب از نیمه گذشته)
«شمشيرهاتان را با اشك صيقل دهيد و خنجرِ زرنگاري را تنها در تازهكردنِ زخمِ كينهايِ نابرادران به كار بنديد. شما را شغادي نشايد!»
ــ چنين اندرز ميدهد خشمآهنگِ مجنون!
*
«چون خطايي كوچك كرديد، بسيار بگرييد و در خويش آويزيد... شما را خطاهايِ بزرگ شايد؛ آنسان كه اشكِ مردان برانگيزاند و رشكِ نامردان!»
ــ چنين اندرز ميدهد خشمآهنگِ مجنون!
*
«گرگِ چشمهاتان را به پايِ هر مارچشمي بِسمل نكنيد، و اي بسا كه اين گرگ را به گُرزِ گرسنگي هلاك كنيد!
اما چون ماري در شما گزيد، پذيرا باشيد؛ ليك، زهر را بدو باز پس دهيد!»
ــ چنين اندرز ميدهد خشمآهنگِ مجنون!
«خود، میان پری و پریشان، ایشانند که حایل!»
(۵)
ـ یک دشت گلِ سرخ و سفید و زرد. اما تو نالیدی: آی گلِ من!
پریشان میگریست...
ـ آی گلِ سیاهِ من!
پریشان میگریست...
ـ آی گلِ سیاهِ من، در کجایی؟
پریشان میگریست...
ـ دیگر شب شده بود... پریشان، همچنان، سراغِ گلِ سیاهِ خویش میگرفت...
اکنون دیگر پریشان خفته بود؛ ولی پری، همچنان، قصهی خویش باز میگفت:
ـ دلِ نازکت، همان گلِ سیاهِ تو را، من چیده بودم!