|
بیدَرد مَردُم، ما! خدا! بیدَرد مَردُم!
|
«... آنها كه تصور ميكنند مبازره در راه استقلال و آزادي مستضعفين و محرومان جهان با سرمايهداري و رفاهطلبي منافات ندارد، با الفباي مبارزه بيگانهاند و آنهايي هم كه تصور ميكنند سرمايهداران و مرفهان بيدرد با نصيحت و پند و اندرز متنبه ميشوند و به مبارزان راه آزادي پيوسته و يا به آنان كمك ميكنند، آب در هاون ميكوبند. بحث مبارزه و رفاه، بحث قيام و راحتطلبي، بحث دنياخواهي و آخرتجويي، دو مقولهاي است كه هرگز با هم جمع نميشوند، و تنها آنهايي تا آخر خط با ما هستند كه درد فقر و محروميت و استضعاف را چشيده باشند. فقرا و متدينين بيبضاعت، گردانندگان و برپادارندگان واقعي انقلابها هستند...»
ــ پيام امام خمینی(ره) به مناسبت سالگرد كشتار خونين حجاج خانهی خدا و قبول قطعنامهی 598
کیست که بداند از پسِ سیاهی، از فرطِ بیرنگیها که رفته، سرخی است؟
کیست آیا که فهم کند زلالِ دلِ لالِ مرا؟
إفهَم یا أبنَ المَوت!
فهم کن نامی را که بر خود برگزیدهای... آن بود سرشتات؛ این خواهد بود سرنوشتات!
روزی گفتی که بهترینِ خوابها در بدترینِ حالها است. دروغ گفتی.
این را، بیرنگیِ لغزانِ برِ سرخیها میگوید. این را سیاهیِ متروک میگوید.
این را، آن لال فریاد میکند.
این را، بغضِ فروخفتهی در حنجرهات میگوید. فهم میکنی؟
آن چشمها دروغگویانند. این را خِسخِسِ سینهات میگوید...
کجاست؟ کجاست دیواری که به دیو تکیه داده بود؟ کجاست آن دود؟
*
تمام شد دیوانه! دیدی درد نداشت؟ حالا بلند شو و خشمت را روشن کن...
کیست که بداند بیرنگی از پسِ حلقههایِ خشم، چه حالی دارد؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پینوشت: شاید اگر این هرزهدراییها را، «ماحَصَلِ جنونِ شبانه / پاره دوم» بنامم!
« ... همانها كه براي نجات محرومان و بندگان خدا راحتي راحتطلبان را بر خود حرام و محرِم به احرام شهادت شده بودند و عزم را جزم كردند تا نهتنها بندهی زر خريد آمريكا و شوروي نباشند كه زير بار هيچكس جز خدا نروند. آمده بودند كه دوباره به محمد ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ بگويند كه از مبارزه خسته نشدهاند و به خوبي ميدانند كه ابيسفيان و ابيلهب و ابيجهل براي انتقام در كمين نشستهاند، و با خود ميگويند: مگر هنوز لات و هبل در كعبهاند؟ آري، خطرناكتر از آن بتها، اما در چهره و فريبي نو... »
ــ پيام امام خمینی(ره) به مناسبت سالگرد كشتار خونين حجاج خانهی خدا و قبول قطعنامهی 598
گاهاوقات، میاندیشم به/از اینکه مانندِ آن پیمغبرِ دروغینِ بنیاسرائیل شدهام؛ آنگاه که قومی گِرد آورد از فریفتگانِ گمراه. و از پسِ سالها، زمانی به اشتباهِ خویش پی برد که...
نقل است که نزدِ موسی(علیه السلام) آمد به شفاعتخواهی، و نادم بود این کذّاب. به توبه، همهجا بپراگند رازِ خویش، و قوم را بیاگاهاند از آنچه به دروغ به ربّالعالمین بسته بود.
روز و شب به گریه مشغول، و قوم به موسی گرویده، آروزی رستگاری در دل، نزدِ موسی(علیهالسلام) آمد که شفیعم شو! و موسی(علیهالسلام) کلیمالله بود...
گویند ندا آمد: آنان را که گمراه کردی و زیرِ خاکاند، بیاگاهان! ـ به کنایت، یعنی که اثرِ سوءِ عَمَلت باقی است و آن جماعت گمراه شدگانند که بازجستی نیست کارِ ایشان را! و کذّاب میگریست...
*
گاهاوقات، گریستن هم، دردی از آدمیزاد دوا نمیکند...
چه سهمناک است نظاره در دفتری که درآمدش چنین است: «ذِکرُ ما جَری عَلی یَدَیک!»
(شهریور/مهرماه هشتادوچار)
__________________
پینوشت: کیست که بداند چه بر من گذشت در آن ایامٍ معدودات!
هر دفعه، دقیقاً هر دفعه که گرسنهاش میشد، مینوشت... سخت بود اما عشق چیز دیگری است؛ عشق به نوشتن...
دیگر گرسنگی داشت بر او غلبه میکرد. قلم؟ نه! نوشتههایش را خورد. ابتدا سخت بود، ولی میتوان به همهچیز عادت کرد.
*
حالا سیر شده بود ـ پس از مدتها. راستی راجع به چه نوشته بود که اینقدر خوشمزه بود؟ هرچه بیشتر فکر میکرد، کمتر یادش میآمد. خواست بنویسد اما نمیتوانست...
*
باز هم گرسنه شده بود؛ اما نوشتههایش اصلاً قابل خوردن نبودند. گرسنگی دیگر خیلی داشته به او فشار میآورد. قلم؟ چرا که نه؟!
*
دیگر وقتی گرسنه بود، نمیتوانست بنویسد. هرچند که دیگر اصلاً گرسنه نمیماند. مینوشت و سیر میشد؛ سیر میشد و مینوشت: مینوشت برای سیری و از سرِ سیری مینوشت.
*
حسودیاش میشد. نه بهخاطر این که دوستانش سیر بودند. بلکه به این خاطر که گرسنه بودند و از گرسنگی مینوشتند! میدانست که نوشتههای از سرِ عشق، گرسنگی میآورند و از سرِ گرسنگی، عشق!
*
دیگر نمیتوانست ببیند دوستانش از گرسنگی مینویسند. نوشتههایش را به آنها داد. حتماً خوشمزه بودند که آنها هم خوردند! ... دیگر کسی از سرِ عشق نمینوشت.
*
دیگر چه میتوان نوشت؟ ...
(از اولین نوشتهها: "پاییز 81" / "خیزش ادبی")
____________________________________
پینوشت: شاید دیگر بدینگونه ننویسم، اما چنین خطاها که بر زبانِ قلمم رفته است را پاس میدارم!
بزرگ هنرِ روزگارِ ما «خودزَنی» است؛ بَل تنها هنرِ روزگارِ ما!
این فراخوانی است فراخوانندهی مردانی که هنوز آخرین هنرِ خویش را چون تیغی دو دم در دست فشردهاند ـ با چشمانی که رنگِ جنون دارند!
آی دیوانگان! گِرد آیید تا کاری کنیم کارستان!
با یادِ بزرگمردی که با تواضع مرا «دوست» مینامید: محمد افشار وثوقی
تهران ـ شهرِ گناهانِ کبیره ـ را کشتیِ نوح مینامند... این واقعیتی است سرچشمهگرفته از حق و حقیقتکُشی! سخن در این نیست که نوح کدام است و یاران، کدامین... سخن بهگمانِ من این است که خضر، این کشتی را نابهکار خواهد کرد یا نه؟
*
زمانی نهچندان دور از بعضِ کسان چنین میپرسیدم: شبی تاریک و راهی باریک؛ چراغِ پرفروغِ در دست، یا نورِ بیدروغِ دوردست؟
*
و باز چنین میپرسیدم: ستاره خواهی بود؛ درخشان و تنها، یا با دیگران و چندان که افتد و دانی...؟
*
روزی آمد که مرگ را ندیده، خواهان شدم؛ چندان که شکایت نزدِ تنها زنده بردم! پس آنگاه پشیمان شدم... این است حال و روزِ مرداری که از زندگی چشم پوشید تا مرده بماند! مرگِ ازـمنـدلگیر، چگونه مرا در آغوش خواهد کشید؟
*
بازآمدن راهِ پیشرفته را، جز نابخردی نشانِ دیگر چیز نیست... چه اگر راه غلط میبود؛ خرد مانع! نیز اگر درست؛ بازگـشتی صورت نمیبست... بازپیمودن راهِ پیشرفته را، صدالبته، تنها حماقت است که دلیل... دورافتادن از راه، حقا که از این دو بدتر است... یا رب مباد!
*
سخن از اوست... باری جوابی دندانشکن داد ـ راست آنگونه که پیرِ بَرمَکیان: «ما از شدگانیم!» و چنین بود که دروغ نمیگفت...
بر رفیق گمانِ نیک میبرد... و سادهلوح نبود...
*
شدهاست چنان بر کسی بگریی که چشمهی اشکت برو بخشکد؟ خندهام میگیرد!
(میدانم که جملهام مشکلِ نحوی دارد! سرِ خود گیر مردِ نحوی!)
*
روزگارِ سپریشدهی مردمانِ داغدار؛ مردمانِ داغدارِ روزگارِ سپریشده؛ روزگارِ داغدارِ مردمانِ سپریشده...
*
روزگاری خواهد رفت و باز، روزگاری خواهد بود... بسته ندارد به بودنِ «شایدبود»! ما «شایدبود»ها، هیچیم؛ تنها اوست «بایدباد»!
*
آنکه گفت «خنده» بر هر دردِ بیدرمان دواست؛ هیچ نفهمید...
بودند بسیاری که کمی بیش از او فهمیدند... ولی نگفتند: «گریه» بر هر دردِ بیدرمان دواست!
*
خیال نبود؛ گمانی بود بهحق! میگفت خیال کردهام دیوانهای! آی عاقلِ بهخاکخفته! من دیوانهام!
*
گفتند و گفتیم بسیار... نوشتن؟ آه... این را از من نخواه! قلمِ من اکنون به خاک خفته است!
*
نوشت: گفتی؟ گفتم: ننوشتم! نوشت: نشنیدم...
*
غزل نمیساخت؛ قصیدهخوان هم نبود... پاریاوقات ـ اما ـ خیالِ ما ناموزونان را برمیانگیخت!
*
مصاحبه آن مردک را خواندم. نمیدانم در بازارِ مکّارهی سیاستبازی، قوّادیِ مذاکره با شیطان بزرگ ـ و تو بگو: نقشِ امرد داشتن ـ چه ارزشی است که در آن بر هم سبقت میگیرند حضراتِ یمین و یسار. از این نیز اگر بگذریم، با یاوهگوییها و هرزهدراییهاشان چه کنیم؟ چه آسان است پشتکردنِ به سخنانِ رهبرِ انقلاب! آن گونه که من یافتهام، علم و حکمت نیز میراثِ پدریِ بعضِ حضرات است! چه آسان است خود را عالم نامیدن و بر کرسیِ تواضعِ عالمانه تکیه زدن! کلیله و دمنه را تصحیح کنید حضرات(!): «درودگری ـ تنها ـ کارِ بوزینهها است!» تفو بر تو ای چرخِ گردون تفو! دیگر حرفها بماند بر ذمّهی من تا وقتِ دگر. اکنون، تنها این شعر حضرت معّلم دامغانی است که آرامام میکند:
چنین به زاویه در، چند پا فشردستید؟
هلا! هلا! به در آیید اگر نَمُردستید!
چه فتنه رفت که چون ماه در محاق شدید؟
که گشت جفت شما کز قبیله طاق شدید؟
طلسم قهر شما با کدام پتیاره است؟
شفای سَهر شما در کدام بیغاره است؟
کدام ورد و عزیمت کلید گنج شماست؟
کدام طعنه و تَسخَر علاجِ رنجِ شماست؟...
کدام آیه نذیر است در خطاب آنجا؟
کدام سوره بشیر است در کتاب آنجا؟
کدام بادِ بلا غیرتآور است آنسوی؟
کدام صاعقه ناموسپرور است آنسوی؟
علاج همّت عِنّین چه مایه معجونی است؟
سزای رتبت شیرین چه پایه مجنونی است؟
پسنده کیست به نُصحِ نَزِه به گوش شما؟
پذیره چیست به سمع سخننیوش شما؟
به چار حدّ کدامین حریم پابندید؟
به پنج فنّ کدامین حکیم خرسندید؟...
هلا! کهاید که در خویش پا فشردستید؟
ز خویشتن به در آیید اگر نَمُردستید!...
الا! نخوانده معانی مُعینِ دین گشته
به عجز و بیهنری با سَقَط عجین گشته
چه مایهتان که به «لا» و «نعم» در آویزید؟
به خیره، ناسره را با سره در آمیزید؟
چه مایهتان که میِ اولیا به جام کنید؟
به عرصه دعویِ هنگامه با امام کنید؟
الا! به هرزه سرِ رشته نیک گم کرده
چو ساروان ره مقصد به ریگ گم کرده...
به اقتضای شقاوت به ترکِ حق کرده
شمار آتیه را عطفِ ما سبق کرده
به قصدِ ملّتِ حق تیغِ کینه بر بسته
به قهر نهضت اسلامیان کمر بسته...
به قول، طفلِ سخن ناشنیده را مانید
به فعل، جُندیِ میدانندیده را مانید...
هلا! ندیده پدرها به هرزه روییده
به خیره راه پدر باژگونه پوییده...
به تیغِ نقص به حربِ کمال رو کرده
به شهرِ حُسن متاعِ جمال رو کرده
ستارهگیر نهاید؛ این ستارهبازی چند؟!
بدیههگوی نهاید؛ این زباندرازی چند؟!
نه لوریاید نه لولی، ترانهسازی چیست؟!
نه تازیاید نه تُرکید، ترکتازی چیست؟!...
به ذرّه ذرّه عیان دیدهاند در امثال
کز استحاله رواناند تا به استکمال
بسی خبیر که ابلیس آدمیجو دید
بسی بصیر که ابلیس آدمیرو دید
هلا! جنود شیاطین آدمیگفتار!
جمیل و جَلد به جِلد پلنگ در، کفتار!
به رنگ گبرِ منافق، سلیم و وارسته!
چنان عجوزهی ساحر، جمیل و آرسته!
چو ذوق، فتنهگرای و چو شوق، وِزر فزای!
چو مار خوش خط و خال و چو غولِ خضرنمای!
چهاید و از چه دیارید، بر چه آیینید؟
در این معامله کفرید جمله یا دیناید؟
یک / «اینها که میبینید، رقصِ بسملِ من است» ـ باری گفتهام. بماند.
دو / این پیوندها که میبینید، جز آنها که نام بردهام از ایشان در «حکایتِ «دریاییان» و مردِ نحوی»، محکومِ یک حکماند: «هرچه و هرجور، ما نیز مردمی هستیم» (آخرین نفسِ کتابِ «دیدارِ بلوچ» / نوشتهی «نا»محمود دولتآبادی).
هرکه گمان دارد، بایستی در پیوندها میبوده باشد و نیست، بگوید تا اضافهاش کنم به دیگر کسانی که نظرهاشان را میپسندم و نمیپسندم. این نیز بماند.
سه / این که میشنوید، آهنگِ ناسازی است که بسیار دوستش میدارم: «فراموششده» اثر «جو ستریانی». هرچه میخواهید نامم دهید. من، نوایِ تنبور را و جیغِ گیتار الکتریک را میپسندم. بماند یا نماند، توفیر نمیکند!
چار / این، همان همیشگی: «عشق است حضرت حق؛ حق است حضرت عشق!»