تبليغاتX
درد
بی‌دَرد مَردُم، ما! خدا! بی‌دَرد مَردُم!

 

«... آن­ها كه تصور مي­كنند مبازره در راه استقلال و آزادي مستضعفين و محرومان جهان با سرمايه­داري و رفاه­طلبي منافات ندارد، با الفباي مبارزه بيگانه­اند و آن­هايي هم كه تصور مي­كنند سرمايه­داران و مرفهان بي­درد با نصيحت و پند و اندرز متنبه مي­شوند و به مبارزان راه آزادي پيوسته و يا به آنان كمك مي­كنند، آب در هاون مي­كوبند. بحث مبارزه و رفاه، بحث قيام و راحت­طلبي، بحث دنياخواهي و آخرت­جويي، دو مقوله­اي است كه هرگز با هم جمع نمي­شوند، و تنها آن­هايي تا آخر خط با ما هستند كه درد فقر و محروميت و استضعاف را چشيده باشند. فقرا و متدينين بي­بضاعت، گردانندگان و برپادارندگان واقعي انقلاب­ها هستند...»

ــ پيام امام خمینی(ره) به مناسبت سالگرد كشتار خونين حجاج خانه­ی خدا و قبول قطعنامه­ی 598

 

+ به روز شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 17:54  | ا.خ.  | 

 

کیست که بداند از پسِ سیاهی، از فرطِ بی­رنگی­ها که رفته، سرخی است؟

کیست آیا که فهم کند زلالِ دلِ لالِ مرا؟

إفهَم یا أبنَ المَوت!

فهم کن نامی را که بر خود برگزیده­ای... آن بود سرشت­ات؛ این خواهد بود سرنوشت­ات!

روزی گفتی که بهترینِ خواب­ها در بدترینِ حال­ها است. دروغ گفتی.

این را، بی­رنگیِ لغزانِ برِ سرخی­ها می­گوید. این را سیاهیِ متروک می­گوید.

این را، آن لال فریاد می­کند.

این را، بغضِ فروخفته­ی در حنجره­ات می­گوید. فهم می­کنی؟

آن چشم­ها دروغگویانند. این را خِس­خِسِ سینه­ات می­گوید...

کجاست؟ کجاست دیواری که به دیو تکیه داده بود؟ کجاست آن دود؟

*

تمام شد دیوانه! دیدی درد نداشت؟ حالا بلند شو و خشمت را روشن کن...

کیست که بداند بی­رنگی از پسِ حلقه­هایِ خشم، چه حالی دارد؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی­نوشت: شاید اگر این هرزه­درایی­ها را، «ماحَصَلِ جنونِ شبانه / پاره دوم» بنامم!

 

+ به روز شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 21:48  | ا.خ.  | 

 

« ... همان­ها كه براي نجات محرومان و بندگان خدا راحتي راحت­طلبان را بر خود حرام و محرِم به احرام شهادت شده بودند و عزم را جزم كردند تا نه­تنها بنده­ی زر خريد آمريكا و شوروي نباشند كه زير بار هيچ­كس جز خدا نروند. آمده بودند كه دوباره به محمد ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ بگويند كه از مبارزه خسته نشده­اند و به خوبي مي­دانند كه ابي­سفيان و ابي­لهب و ابي­جهل براي انتقام در كمين نشسته­اند، و با خود مي­گويند: مگر هنوز لات و هبل در كعبه­اند؟ آري، خطرناك­تر از آن بت­ها، اما در چهره و فريبي نو... »

ــ پيام امام خمینی(ره) به مناسبت سالگرد كشتار خونين حجاج خانه­ی خدا و قبول قطعنامه­ی 598

 

+ به روز شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 21:55  | ا.خ.  | 

 

گاه­اوقات، می­اندیشم به/از این­که مانندِ آن پیمغبرِ دروغینِ بنی­اسرائیل شده­ام؛ آن­گاه که قومی گِرد آورد از فریفتگانِ گم­راه. و از پسِ سال­ها، زمانی به اشتباهِ خویش پی برد که...

نقل است که نزدِ موسی(علیه السلام) آمد به شفاعت­خواهی، و نادم بود این کذّاب. به توبه، همه­جا بپراگند رازِ خویش، و قوم را بیاگاهاند از آن­چه به دروغ به ربّ­العالمین بسته بود.

روز و شب به گریه مشغول، و قوم به موسی گرویده، آروزی رستگاری در دل، نزدِ موسی(علیه­السلام) آمد که شفیعم شو! و موسی(علیه­السلام) کلیم­الله بود...

گویند ندا آمد: آنان را که گم­راه کردی و زیرِ خاک­اند، بیاگاهان! ـ به کنایت، یعنی که اثرِ سوءِ عَمَلت باقی است و آن جماعت گم­راه شدگانند که بازجستی نیست کارِ ایشان را! و کذّاب می­گریست...

*

گاه­اوقات، گریستن هم، دردی از آدمی­زاد دوا نمی­کند...

چه سهم­ناک است نظاره در دفتری که درآمدش چنین است: «ذِکرُ ما جَری عَلی یَدَیک!»

 

(شهریور/مهرماه هشتادوچار)

__________________

پی­نوشت: کیست که بداند چه بر من گذشت در آن ایامٍ معدودات!

 

+ به روز شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 17:31  | ا.خ.  | 

 

هر دفعه، دقیقاً هر دفعه که گرسنه­اش می­شد، می­نوشت... سخت بود اما عشق چیز دیگری است؛ عشق به نوشتن...

دیگر گرسنگی داشت بر او غلبه می­کرد. قلم؟ نه! نوشته­هایش را خورد. ابتدا سخت بود، ولی می­توان به همه­چیز عادت کرد.

*

حالا سیر شده بود ـ پس از مدت­ها. راستی راجع به چه نوشته بود که این­قدر خوش­مزه بود؟ هرچه بیشتر فکر می­کرد، کمتر یادش می­آمد. خواست بنویسد اما نمی­توانست...

*

باز هم گرسنه شده بود؛ اما نوشته­هایش اصلاً قابل خوردن نبودند. گرسنگی دیگر خیلی داشته به او فشار می­آورد. قلم؟ چرا که نه؟!

*

دیگر وقتی گرسنه بود، نمی­توانست بنویسد. هرچند که دیگر اصلاً گرسنه نمی­ماند. می­نوشت و سیر می­شد؛ سیر می­شد و می­نوشت: می­نوشت برای سیری و از سرِ سیری می­نوشت.

*

حسودی­اش می­شد. نه به­خاطر این که دوستانش سیر بودند. بلکه به این خاطر که گرسنه بودند و از گرسنگی می­نوشتند! می­دانست که نوشته­های از سرِ عشق، گرسنگی می­آورند و از سرِ گرسنگی، عشق!

*

دیگر نمی­توانست ببیند دوستانش از گرسنگی می­نویسند. نوشته­هایش را به آن­ها داد. حتماً خوش­مزه بودند که آن­ها هم خوردند! ... دیگر کسی از سرِ عشق نمی­نوشت.

*

دیگر چه می­توان نوشت؟ ...

(از اولین نوشته­ها: "پاییز 81" / "خیزش ادبی")

____________________________________

پی­نوشت: شاید دیگر بدین­گونه ننویسم، اما چنین خطاها که بر زبانِ قلمم رفته است را پاس می­دارم!

 

+ به روز شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 21:27  | ا.خ.  | 

 

بزرگ هنرِ روزگارِ ما «خودزَنی» است؛ بَل تنها هنرِ روزگارِ ما!

این فراخوانی است فراخواننده­ی مردانی که هنوز آخرین هنرِ خویش را چون تیغی دو دم در دست فشرده­اند ـ با چشمانی که رنگِ جنون دارند!

آی دیوانگان! گِرد آیید تا کاری کنیم کارستان!

 

+ به روز شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 15:42  | ا.خ.  | 

با یادِ بزرگ­مردی که با تواضع مرا «دوست» می­نامید: محمد افشار وثوقی

 

تهران ـ شهرِ گناهانِ کبیره ـ را کشتیِ نوح می­نامند... این واقعیتی است سرچشمه­گرفته از حق­ و حقیقت­کُشی! سخن در این نیست که نوح کدام است و یاران، کدامین... سخن به­گمانِ من این است که خضر، این کشتی را نابه­کار خواهد کرد یا نه؟

*

زمانی نه­چندان دور از بعضِ کسان چنین می­پرسیدم: شبی تاریک و راهی باریک؛ چراغِ پرفروغِ در دست، یا نورِ بی­دروغِ دوردست؟

*

و باز چنین می­پرسیدم: ستاره خواهی بود؛ درخشان و تنها، یا با دیگران و چندان که افتد و دانی...؟

*

روزی آمد که مرگ را ندیده، خواهان شدم؛ چندان که شکایت نزدِ تنها زنده بردم! پس آن­گاه پشیمان شدم... این است حال و روزِ مرداری که از زندگی چشم پوشید تا مرده بماند! مرگِ ازـ­من­ـ­دل­گیر، چگونه مرا در آغوش خواهد کشید؟

*

بازآمدن راهِ پیش­رفته را، جز نابخردی نشانِ دیگر چیز نیست... چه اگر راه غلط می­بود؛ خرد مانع! نیز اگر درست؛ بازگـشتی صورت نمی­بست... بازپیمودن راهِ پیش­رفته را، صدالبته، تنها حماقت است که دلیل... دورافتادن از راه، حقا که از این دو بدتر است... یا رب مباد!

*

سخن از اوست... باری جوابی دندان­شکن داد ـ راست آن­گونه که پیرِ بَرمَکیان: «ما از شدگانیم!» و چنین بود که دروغ نمی­گفت...

بر رفیق گمانِ نیک می­برد... و ساده­لوح نبود...

*

شده­است چنان بر کسی بگریی که چشمه­ی اشکت برو بخشکد؟ خنده­ام می­گیرد!

(می­دانم که جمله­ام مشکلِ نحوی دارد! سرِ خود گیر مردِ نحوی!)

*

روزگارِ سپری­شده­ی مردمانِ داغدار؛ مردمانِ داغدارِ روزگارِ سپری­شده؛ روزگارِ داغدارِ مردمانِ سپری­شده...

*

روزگاری خواهد رفت و باز، روزگاری خواهد بود... بسته ندارد به بودنِ «شایدبود»! ما «شایدبود»ها، هیچیم؛ تنها اوست «بایدباد»!

*

آن­که گفت «خنده» بر هر دردِ بی­درمان دواست؛ هیچ نفهمید...

بودند بسیاری که کمی بیش از او فهمیدند... ولی نگفتند: «گریه» بر هر دردِ بی­درمان دواست!

*

خیال نبود؛ گمانی بود به­حق! می­گفت خیال کرده­ام دیوانه­ای! آی عاقلِ به­خاک­خفته! من دیوانه­ام!

*

گفتند و گفتیم بسیار... نوشتن؟ آه... این را از من نخواه! قلمِ من اکنون به خاک خفته است!

*

نوشت: گفتی؟ گفتم: ننوشتم! نوشت: نشنیدم...

*

غزل نمی­ساخت؛ قصیده­خوان هم نبود... پاری­اوقات ـ اما ـ خیال­ِ ما ناموزونان را برمی­انگیخت!

*

 

+ به روز شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 23:37  | ا.خ.  | 

 

مصاحبه آن مردک را خواندم. نمی­دانم در بازارِ مکّاره­ی سیاست­بازی، قوّادیِ مذاکره با شیطان بزرگ ـ و تو بگو: نقشِ امرد داشتن ـ چه ارزشی است که در آن بر هم سبقت می­گیرند حضراتِ یمین و یسار. از این نیز اگر بگذریم، با یاوه­گویی­ها و هرزه­درایی­هاشان چه کنیم؟ چه آسان است پشت­کردنِ به سخنانِ رهبرِ انقلاب! آن گونه که من یافته­ام، علم و حکمت نیز میراثِ پدریِ بعضِ حضرات است! چه آسان است خود را عالم نامیدن و بر کرسیِ تواضعِ عالمانه تکیه زدن! کلیله و دمنه را تصحیح کنید حضرات(!): «درودگری ـ تنها ـ کارِ بوزینه­ها است!» تفو بر تو ای چرخِ گردون تفو! دیگر حرف­ها بماند بر ذمّه­ی من تا وقتِ دگر. اکنون، تنها این شعر حضرت معّلم دامغانی است که آرام­ام می­کند:

 

چنین به زاویه در، چند پا فشردستید؟

هلا! هلا! به در آیید اگر نَمُردستید!

 

چه فتنه رفت که چون ماه در محاق شدید؟

که گشت جفت شما کز قبیله طاق شدید؟

 

طلسم قهر شما با کدام پتیاره است؟

شفای سَهر شما در کدام بیغاره است؟

 

کدام ورد و عزیمت کلید گنج شماست؟

کدام طعنه و تَسخَر علاجِ رنجِ شماست؟...

 

کدام آیه نذیر است در خطاب آنجا؟

کدام سوره بشیر است در کتاب آنجا؟

 

کدام بادِ بلا غیرت­آور است آن­سوی؟

کدام صاعقه ناموس­پرور است آن­سوی؟

 

علاج همّت عِنّین چه مایه معجونی است؟

سزای رتبت شیرین چه پایه مجنونی است؟

 

پسنده کیست به نُصحِ نَزِه به گوش شما؟

پذیره چیست به سمع سخن­نیوش شما؟

 

به چار حدّ کدامین حریم پابندید؟

به پنج فنّ کدامین حکیم خرسندید؟...

 

هلا! که­اید که در خویش پا فشردستید؟

ز خویشتن به در آیید اگر نَمُردستید!...

 

الا! نخوانده معانی مُعینِ دین گشته

به عجز و بی­هنری با سَقَط عجین گشته

 

چه مایه­تان که به «لا» و «نعم» در آویزید؟

به خیره، ناسره را با سره در آمیزید؟

 

چه مایه­تان که میِ اولیا به جام کنید؟

به عرصه دعویِ هنگامه با امام کنید؟

 

الا! به هرزه سرِ رشته نیک گم کرده

چو ساروان ره مقصد به ریگ گم کرده...

 

به اقتضای شقاوت به ترکِ حق کرده

شمار آتیه را عطفِ ما سبق کرده

 

به قصدِ ملّتِ حق تیغِ کینه بر بسته

به قهر نهضت اسلامیان کمر بسته...

 

به قول، طفلِ سخن ناشنیده را مانید

به فعل، جُندیِ میدان­ندیده را مانید...

 

هلا! ندیده پدرها به هرزه روییده

به خیره راه پدر باژگونه پوییده...

 

به تیغِ نقص به حربِ کمال رو کرده

به شهرِ حُسن متاعِ جمال رو کرده

 

ستاره­گیر نه­اید؛ این ستاره­بازی چند؟!

بدیهه­گوی نه­اید؛ این زبان­درازی چند؟!

 

نه لوری­اید نه لولی، ترانه­سازی چیست؟!

نه تازی­اید نه تُرکید، ترکتازی چیست؟!...

 

به ذرّه ذرّه عیان دیده­اند در امثال

کز استحاله روان­اند تا به استکمال

 

بسی خبیر که ابلیس آدمی­جو دید

بسی بصیر که ابلیس آدمی­رو دید

 

هلا! جنود شیاطین آدمی­گفتار!

جمیل و جَلد به جِلد پلنگ در، کفتار!

 

به رنگ گبرِ منافق، سلیم و وارسته!

چنان عجوزه­ی ساحر، جمیل و آرسته!

 

چو ذوق، فتنه­گرای و چو شوق، وِزر فزای!

چو مار خوش خط و خال و چو غولِ خضرنمای!

 

چه­اید و از چه دیارید، بر چه آیینید؟

در این معامله کفرید جمله یا دین­اید؟

 

+ به روز شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 17:28  | ا.خ.  | 

  

یک / «این­ها که می­بینید، رقصِ بسملِ من است» ـ باری گفته­ام. بماند.

 

دو / این پیوندها که می­بینید، جز آن­ها که نام برده­ام از ایشان در «حکایتِ «دریاییان» و مردِ نحوی»، محکومِ یک حکم­اند: «هرچه و هرجور، ما نیز مردمی هستیم» (آخرین نفسِ کتابِ «دیدارِ بلوچ» / نوشته­ی «نا»محمود دولت­آبادی).

هرکه گمان دارد، بایستی در پیوندها می­بوده باشد و نیست، بگوید تا اضافه­اش کنم به دیگر کسانی که نظرهاشان را می­پسندم و نمی­پسندم. این نیز بماند.

 

سه / این که می­شنوید، آهنگِ ناسازی است که بسیار دوستش می­دارم: «فراموش­شده» اثر «جو ستریانی». هرچه می­خواهید نامم دهید. من، نوایِ تنبور را و جیغِ گیتار الکتریک را می­پسندم. بماند یا نماند، توفیر نمی­کند!

 

چار / این، همان همیشگی: «عشق است حضرت حق؛ حق است حضرت عشق!»

 

 

+ به روز شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 16:8  | ا.خ.  |