|
بیدَرد مَردُم، ما! خدا! بیدَرد مَردُم!
|
(1)
برای «یاسر حنیف»:
در هم تَنید و باز برقصید و بَر شوید
ای رشتههایِ دودِ دلِ دردمندِ من!
(2)
حكايتِ خونيكِ تَجَن!
... نوشتم هرچه پيش آمد / مرا بياختياريها به خجلت متّهم دارد!
روستا: اَوِستایِ تحریفنشدهی پدرانی حرّاف. روستا: کوهپناهی شکسته؛ غریبآوازی آشناپرور. روستا: ذبیحی پایِ درختِ مقدّس. روستا: قدّیسی خاکخورده. دِه: خاکآبادی قُدسقبله.
دِه: بدهبستانگریزی تمامعدل.
از آن دیدار تا کنون، آسمان به یازده داسِ ماه درو شده است. مرداد ماه هشتاد و پنج شمسی بود و پابوسِ روستایی کوهبهدوش از توابع قائن. هرچند «قائن» نامِ دیگرِ قابیل؛ اما خوب میدانی که «خونیک تجن» ـ این تجلّیِ خونینِ عرش ـ هابیلپرور است! اینجا همه خورشید برآمده از مغرب را عاشقند.
از خاک که خسته میشوی، با آب وضو که میسازی، باد تو را به مزارِ پنج مُهرِ محبّت میبرد: پنج شهیدِ کارگر. پنج عاشقِ روحِ خدا: این خورشید سرزده از مغرب! و تو، سرمست از رقصِ بر مزارِ اینان، اینچنینشان میستایی: آی حيرتگون روستازادگانِ آسمانیانجام! خراسانيسازهاي عراقيسوز! سادهگانِ صعب! سازندگانِ دلسوخته! مرا که احمدم دریابید! آه! تابستان! ای پدرِ یتیمان! این روزت را بر من طولانی گردان...
دیگربار به دیدارِ برادرِ یکی از آن پنجتن میآییم. کسی که: چهرهاش سياهسوخته، ميانبالا مَردي دهاتي، كارگري است با دستها و لبهايي يكرنگ! کسی که: کلامیْ است سکوتاندود. ظریفی است زمخت! کسی که: چشمهاش جهانشمول. پیشانیاش صبور. قلبش باکره. جامهاش جاییْ تنگ. انگشتهاش پنج ستونِ استوار. چهرهاش مزارِ غم؛ زادگاهِ درد. «هست»شْ هستهی هستی. انتظارش از ما، انتظار. قعودش قیام. قیامش قرار. قرارش قاعدهی هستی. لهجهاش حماسهی آه! «نفس»ش خونرنگ. تابستانْ پدرش؛ ولی «دنیا»، مادرش نه!
کسی که تو را به خانهاش میخوانَد. خانه؟ آه! خشت و سنگي انبوه. و چوب ـ آري بسيار چوب! همگي تهمتِ آغوشي گرم: سرپناهي بويناك... و چشمانِ تشنهات را چه سیراب میکند؟ عكسهايي آويخته از احساسِ كاهگل. بيمار. زار و نزار و زرد. به فرياد اما: شهادتِ داغ!...
اکنون، گوشهای تشنهات سیراب شدهاند!
حال، خشمِ خود را که خاموش میکند و چای را سر میکشد، تو گویی دیگربار خاطراتِ خونینِ برادران را در سینه حبس میکند.
برمیخیزی. سرت گول است و منگ. وقتِ رفتن کارگرِ برادر داده، تنها، میگوید:
برادری! برابری!... ما نمیگذاریم خونِ شهیدانمان پامال شود!
و تو از بر میشوی و بر میشوی! بر میشوی و از بر میشوی و میشوی و میشوی...!
(مرداد ماه هشتاد و شش)
(3)
مرا بِحِل کنید!
آنک عصا و چارُق میراث و کولهبار
اینک توراست! خیز و کمر بند و ره سپار!
با جوی و رود، قطره سر از اوج میزند
دريا در انتظار به خون موج میزند...
(حضرت علی معلم دامغانی)
بادِ مخالف میورزد. خشم در چشمانم میرود و بوی جنون میگیرم. اینجا هرچند ماه سفیدآب کرده است، اما زردآبِ چراغهایِ مرده بر من میپاشد. حال باید خشمم را از نو روشن کنم...
فلان گفت درد از بیدردی است. چه بگویم وقتی بیرنگی در چشمها نمینشیند...
سیاهی میگوید تکّهکلامم سکوت است. سرخی ـ اما ـ درد را فریاد میکند...
دستهام خفیف میلرزند... من هنوز هیچ نگفتهام.
دیروز فهمیدم که مصداقِ ظلمم نه مظهرِ آن. امروز فهمیدم که مولایم، «شدید» بود. اکنون میگویم:
مولا! شرم دارم که نامِ این عجوزهی هزار داماد را بَرَم... اما مولا! «زمانه» بر سرِ جنگ است!
مولا! حتی بر من نپسندیدی که دیدارت کنم... و حال شمشیرت شرم دارد که بر تنِ من بوسه زند!
مولا! مار در من گزید و گرگِ من شرم داشت تا با ماه زوزهای کشد...
مولا! مار در رگهام میخزد... مولا! ماه را در محاق مپسند!
مولا! تو فهم میکنی غولِ مردمگریزی را که دل در گروِ دستهات دارد... پس دریغ مکن! مخواه که سنگ باشم!
مولا! تو که مهربانی، دروغم را باور کن: در خرابهها، اگر که شدم، قرصِ نانِ تو را طلب میکردم!
مولا! باور مکن که از چشمهام زردی میبارند!
مولا! بگذار بیشرم باشم. من مرگ را در چشمانِ تو دیدهام. هم از این رو فرزندِ آن چشمهایم. مرا یتیم مپسند!
مولا! اگر مرا به مثلّث راهی نیست، به حقِ نقطه ـ که تویی ـ مُحاطم کن!
مولا! این کثیرالاضلاعِ زمینی را اگر بفشاری، قطرهای بیرنگی دارد تا به هیچیِ خود هرچند، گَردِ راهت را بنشاند.
مولا! اگر که کفر بگویم، مرا در خود خواهی سوزاند؟
مولایِ خوبم! سری سودایی دارم... از من درنمیگذری اگر، بر من بگذر!