تبليغاتX
درد
بی‌دَرد مَردُم، ما! خدا! بی‌دَرد مَردُم!

 

با من چه بزرگان که در راه بوده­اند و اکنون، بر این صندلیِ تنهاییِ شب، کودکی در دامن دارم که از اشکم شراب می­سازد و از روحم، طعام! و چشم­هاش... چه نابکار گرگانی!

کودک را در آغوش می­کشم و فریبِ خواب در کارش می­کنم تا لختی، خود نیز بیاسایم.

دیری نمی­پاید که رهگذران، این دایگانِ دلسوزِ ناتمام، دست بر سر و رویش می­سایند و بوسه­ها بر دست­هاش می­زنند و چون از مهربانیِ غرور سرشار می­شوند، راهِ خود را پیش می­گیرند.

و من می­مانم و کودک.

حال، سهمِ من است که ناز و گریه­ی کودک. سیرابش می­کنم و برایش داستان می­سازم ـ همان داستانِ همیشگی... سیر که باشد، هرگز از تلخی و سردیِ قصّه نمی­نالد.

*

ــ ممنونم برادر! ممنون که به حرف­هام گوش فرادادی... آه! کودکم بیدار شده است. خدانگهدارت... نازنینم! امشب داستانِ نویی برایت خواهم گفت: داستانِ مردی که خاری بود در چشمِ خویش!

 

+ به روز شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 22:16  | ا.خ.  | 

 

شب بود... شبِ هو. مرد، جامه نیلی کرد و چشم در ستاره­ی سرخ دوخت. پیش­تَرَک، جاده بلعیده بودش. و اکنون، نیزارِ نازی را در کنار داشت. لختی آسود؛ با خشم و آرامشی توأمان. با مردمان سلام در کار کرد و چون جوابی نشنید، گوش در عوعویِ سگان کرد و زهرخَندش را خورد. آتشِ کوچکش را به خشم گیراند و با باد، رازها گفت. آن شب، ماه شکسته­قامت بود، پشت­کرده از زمین، و زرد. مرد با خود اندیشید: «آیا جز این خونِ خسته را در کار نتوان کرد؟ نه! باید که گردن­آویزی فراهم آورد.» چون در این اندیشه­ها بود، بر کرانِ آب رسید. صبح شده بود. چون به کشتی برنشست، کسی را دید که دست­بندِ بسیارِ خویش را به مردُمان می­نماید. روی در وی کرد و گفت: «خواهر! آیا نه این­ات مایه­ی ننگ بس که دست­هات افتادگی می­آموزند؟» پس آب برآشفت و لختی بر وی پاشید.

مردمان تسخر در کار کردند و مرد با خود گفت: «ای نابِکار! تو را چه می­شود که کشتی­بان ساکت است و تو هرزه­درایی می­کنی؟» پس دیگر سخن نگفت تا تمامِ روز. به گاهِ عصر، همه­کس به کاری مشغول و گوشِ آسمان کر از سخنانِ ایشان؛ که کشتی­بان درآمد که: «اینک سکوت، که ماهیانِ این آب سخن­ها دارند!» دیگر صدایی برنیامد: نه از مردمان و نه از ماهیان! پس مردمان گریستند. ماهیان هنوز صدفی نیافته بودند. مرد با خود گفت: «آخر چرا؟» کشتی­بان گفت: «چون دورند اگرچه نزدیکند!»...

غروب بود و سکوتِ رسا.

دوردست­ها، آن­جا که آب و آسمان بوسه بر هم می­زدند، ستاره­ی سرخ می­درخشید...

 

+ به روز شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 21:37  | ا.خ.  | 

 

از پسِ سکوتی سرد، خواهی پرسید: «مرا با تو چه کار است؟» روی در ماه خواهم کرد و هیچ نخواهم گفتن. دست در کبریت خواهم برد و «نه!... اکنون نه وقتِ خشم است...»

*

مارِ چنبر زده، در آتش چون خواهد نگریست آن­گاه که بر فرازِ بلندی، گرگی سر در گوشِ آسمان برده و می­نالد؟

*

خواهی پرسید؟ نه! کودکی که منم را تابِ فهم­کردن نیست. تنها حیرت است که چاره­ساز... و از پسِ سکوتی سرد، خواهم پرسید: «تو را با من چه کار است؟» آن­گاه است که دست در گردنت خواهم کرد و اشک است که خواهم افشاند.

*

گریه­ی گرگ و مویه­ی مار! کدامین­تان آیا در این حدیث، شک برده است؟

*
برق­ها را رعدها در پی­اند. و بادها؟ نه! باد، تنها عشوه­ی درختان را می­دزدد! خواهی پرسید: «آب؟» آب؟ کو آب؟ در این کویرِ تنگ­چشم...

 

+ به روز شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 20:20  | ا.خ.  | 

 

برای برادرم مقداد که غرورش مانعِ گریستن شد، روزی که ...

 

ما غلطیم. غلطِ مرکّب! ما غلطیم، چون از یک درگذشتیم. و غلطِ مرکّبیم چون مانندِ آن جماعتِ عجیب، قناعت به سه نکردیم و در دامنِ «خیلی» نگریختیم و از پسِ سه، دست در چار بردیم و پنج و بشمار تا ما احاطَ بهِ عِلمُک!

*

ما به نارسیس می­مانیم. در آویخته در خویش. در آن منجلابی که مرغانِ مهاجر را به تسخر به خویش می­خواند. و حالِ ما، حالِ آن مرغی است کران­گرفته از هجرت، فرو آمده در منجلاب، و نظاره­گر در مرغانِ مهاجر که: یا لَیتَنا کُنّا مَعَکُم!

*

ما ـ بسیارانِ اندک، هیچانِ هزارگو، هَزارنمایانِ هرزه­درا، اینانیم ما!... ما می­گویم و ازدحامِ نفوس بر سرم آوار می­شود. بگذار در «من» بگریزم!

*

من چنین یافته­ام: مرغ را توانِ بوسه کجا باشد؟ کام­گرفتن همان و برکندن و فغان برآمدن همان! آه! چیزی مگو مرغکِ بوتیمار که غصّه­ی تو نیز سرآید، که این منجلاب که من می­بینم، به نیم­روزی فروبلعیدنی است...

*

بلکه دلم یافته است: هزاره­ی هَزارها از پسِ هفت شهر خواهد دمید؛ نه طیِّ این هفته­ها که در این کوچه­ها فرومی­میرد. کِی خواهی کوچید؟ آخر کِی؟ خدا را کِی خواهی کوچید پوپکِ پَر کنده­ی من؟

*

برادر! تو با من در آسمان نظر کرده­ای و پاره­ی تنِ دین و دِین­مان را در آسمان دیده­ای. تنها با می­توانم گفت. برادر! هرجا که سر می­گردانم، تلاقیِ اضداد است. بگو یا یکی شوند، یا چنان کنند که یکی ماند!

 

+ به روز شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 21:9  | ا.خ.  | 

 

بسيار رنجبار است كه كسي لهجه‌ات‌، اين ركن مهم هويتت را به سخره بگيرد. و رنجبارتر اين است كه لهجه‌اي نازيبا و ناخوشايند را به تو نسبت دهند و آن را به نام تو به سخره بگيرند. و اين رنجي است مضاعف..‌.

+ به روز شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 15:13  | ا.خ.  | 

 

 

+ به روز شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 15:39  | ا.خ.  | 

 

«... مَلِکِ چین گفت: «شما را سخت غلط افتاده است و نظر فکرت از طریقِ اصابت عدول نموده. من نه بر حسّ سمع می­گریم. چون خردمند داند که عاقبت وجود فنا را جمله اعضا و جوارح خواهد بود، بر بطلان بعضی نگرید و به فواتِ یکی از آن­ها چندان غم نخورد؛ ولکن من بر آن می­گریم که اگر مظلومی بر سبیل استغاثت فریاد کند و داد طلبد، من آواز او نشنوم و در انصاف او سعی نتوانم کرد.» پس بفرمود تا در جمله دیار او ندا کنند که هیچ­کس جامه­ی سرخ نپوشد جز مظلوم، تا چون او لباسِ لعلِ او از دور ببیند بداند که مظلوم است، در انصاف او کوشد.»

ــ «جوامع الحکایات و لوامع الروایات» / محمد بن محمد عوفی

***

 

«گاه با خود می­گویم: «حتماً نخورده است، چون شازده کوچولو هر شب گلش را در زیر حباب بلورین می­گذارد، و از گوسفندش خوب مواظبت می­کند... آن­وقت خوشحال می­شود و همه ستاره­ها آهسته می­خندند.» گاه نیز می­گویم: «بالاخره یک­بار هم که شده غفلت خواهد کرد و همین کافی است! او یک­شب فراموش کرده است حباب بلورین را روی گلش بگذارد، و یا گوسفند، شب­هنگام، بی­صدا از جعبه­اش بیرون آمده است... آن­وقت زنگوله­ها همه، تبدیل به اشک می­شوند!...»

و در همین­جاست که راز بزرگی نهفته است. برای شما که شازده کوچولو را دوست می­دارید و برای من هم، هیچ­چیز در دنیا مثل این مهم نیست که بفهمیم در جایی که نمی­دانیم کجاست، گوسفندی که نمی­شناسیم، گلِ سرخ را خورده یا نخورده است...

و هیچ آدم بزرگی نخواهد فهمید که این مسأله این­همه با ارزش است!»

ــ «شازده کوچولو» / آنتوان دوسنت اگزوپری

***

 

«چه حالتی­ست سخن پیچ­پیچ می­گویم

 هزار گفتنی­ام هست و هیچ می­گویم

 

 چه بیمِ فهمِ کس و درکِ ناکس است مرا

 کویر عین کویر است، این بس است مرا

 

 من از کویر می­آیم، کویر خاموشی است

 کویر از همه جز عاشقی فراموشی است...»

ــ «رجعت سرخ ستاره» / علی معلّم دامغانی

***

 

«نخستین شاعر که از درِ رضا و تسلیم درآمد، فرزندِ منوچهری بود با غرابت استعمال و تعقید لفظی و معنوی، زیرا دریافته بود که خوارزمشاه چندانکه به بواسیرِ مبارک خود می­اندیشد، از کشتگان بلخ و بخارا و هرات یاد نمی­آورد...»

ــ «نامه­ای جنون­مندانه» / یوسفعلی میرشکاک

***

 

«این روزها که می­گذرد

                                     شادم

 این روزها که می­گذرد

                                     شادم

                                          که می­گذرد

                                                         این روزها

                         شادم

                                     که می­گذرد...»

ــ «تلقین» / دکتر قیصر امین­پور

 

+ به روز شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 15:1  | ا.خ.  | 

 

«... ثالثاً: آیت­الله خمینی برای مردم ما، یک آخوند از راه دور نیست. تجسم یک اسطوره است. تحقق یک آرمان دست­نیافتنی است. ظهور یک آرزوی محال و نشدنی است.

... انگار خدا خارج از قاعده­ی از پیش تعیین­شده­ی ارسال رسل، او را به­طور فوق­العاده یا میان­پرده فرستاده، تا مردم چند روزی نفسی تازه کنند و در جاده طولانی و پر فراز و نشیب انتظار، استراحتی کوتاه داشته باشند...»

طوفانِ دیگری در راه است/سیدمهدی شجاعی

 

+ به روز شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 11:15  | ا.خ.  |