|
بیدَرد مَردُم، ما! خدا! بیدَرد مَردُم!
|
با من چه بزرگان که در راه بودهاند و اکنون، بر این صندلیِ تنهاییِ شب، کودکی در دامن دارم که از اشکم شراب میسازد و از روحم، طعام! و چشمهاش... چه نابکار گرگانی!
کودک را در آغوش میکشم و فریبِ خواب در کارش میکنم تا لختی، خود نیز بیاسایم.
دیری نمیپاید که رهگذران، این دایگانِ دلسوزِ ناتمام، دست بر سر و رویش میسایند و بوسهها بر دستهاش میزنند و چون از مهربانیِ غرور سرشار میشوند، راهِ خود را پیش میگیرند.
و من میمانم و کودک.
حال، سهمِ من است که ناز و گریهی کودک. سیرابش میکنم و برایش داستان میسازم ـ همان داستانِ همیشگی... سیر که باشد، هرگز از تلخی و سردیِ قصّه نمینالد.
*
ــ ممنونم برادر! ممنون که به حرفهام گوش فرادادی... آه! کودکم بیدار شده است. خدانگهدارت... نازنینم! امشب داستانِ نویی برایت خواهم گفت: داستانِ مردی که خاری بود در چشمِ خویش!
شب بود... شبِ هو. مرد، جامه نیلی کرد و چشم در ستارهی سرخ دوخت. پیشتَرَک، جاده بلعیده بودش. و اکنون، نیزارِ نازی را در کنار داشت. لختی آسود؛ با خشم و آرامشی توأمان. با مردمان سلام در کار کرد و چون جوابی نشنید، گوش در عوعویِ سگان کرد و زهرخَندش را خورد. آتشِ کوچکش را به خشم گیراند و با باد، رازها گفت. آن شب، ماه شکستهقامت بود، پشتکرده از زمین، و زرد. مرد با خود اندیشید: «آیا جز این خونِ خسته را در کار نتوان کرد؟ نه! باید که گردنآویزی فراهم آورد.» چون در این اندیشهها بود، بر کرانِ آب رسید. صبح شده بود. چون به کشتی برنشست، کسی را دید که دستبندِ بسیارِ خویش را به مردُمان مینماید. روی در وی کرد و گفت: «خواهر! آیا نه اینات مایهی ننگ بس که دستهات افتادگی میآموزند؟» پس آب برآشفت و لختی بر وی پاشید.
مردمان تسخر در کار کردند و مرد با خود گفت: «ای نابِکار! تو را چه میشود که کشتیبان ساکت است و تو هرزهدرایی میکنی؟» پس دیگر سخن نگفت تا تمامِ روز. به گاهِ عصر، همهکس به کاری مشغول و گوشِ آسمان کر از سخنانِ ایشان؛ که کشتیبان درآمد که: «اینک سکوت، که ماهیانِ این آب سخنها دارند!» دیگر صدایی برنیامد: نه از مردمان و نه از ماهیان! پس مردمان گریستند. ماهیان هنوز صدفی نیافته بودند. مرد با خود گفت: «آخر چرا؟» کشتیبان گفت: «چون دورند اگرچه نزدیکند!»...
غروب بود و سکوتِ رسا.
دوردستها، آنجا که آب و آسمان بوسه بر هم میزدند، ستارهی سرخ میدرخشید...
از پسِ سکوتی سرد، خواهی پرسید: «مرا با تو چه کار است؟» روی در ماه خواهم کرد و هیچ نخواهم گفتن. دست در کبریت خواهم برد و «نه!... اکنون نه وقتِ خشم است...»
*
مارِ چنبر زده، در آتش چون خواهد نگریست آنگاه که بر فرازِ بلندی، گرگی سر در گوشِ آسمان برده و مینالد؟
*
خواهی پرسید؟ نه! کودکی که منم را تابِ فهمکردن نیست. تنها حیرت است که چارهساز... و از پسِ سکوتی سرد، خواهم پرسید: «تو را با من چه کار است؟» آنگاه است که دست در گردنت خواهم کرد و اشک است که خواهم افشاند.
*
گریهی گرگ و مویهی مار! کدامینتان آیا در این حدیث، شک برده است؟
*
برقها را رعدها در پیاند. و بادها؟ نه! باد، تنها عشوهی درختان را میدزدد! خواهی پرسید: «آب؟» آب؟ کو آب؟ در این کویرِ تنگچشم...
برای برادرم مقداد که غرورش مانعِ گریستن شد، روزی که ...
ما غلطیم. غلطِ مرکّب! ما غلطیم، چون از یک درگذشتیم. و غلطِ مرکّبیم چون مانندِ آن جماعتِ عجیب، قناعت به سه نکردیم و در دامنِ «خیلی» نگریختیم و از پسِ سه، دست در چار بردیم و پنج و بشمار تا ما احاطَ بهِ عِلمُک!
*
ما به نارسیس میمانیم. در آویخته در خویش. در آن منجلابی که مرغانِ مهاجر را به تسخر به خویش میخواند. و حالِ ما، حالِ آن مرغی است کرانگرفته از هجرت، فرو آمده در منجلاب، و نظارهگر در مرغانِ مهاجر که: یا لَیتَنا کُنّا مَعَکُم!
*
ما ـ بسیارانِ اندک، هیچانِ هزارگو، هَزارنمایانِ هرزهدرا، اینانیم ما!... ما میگویم و ازدحامِ نفوس بر سرم آوار میشود. بگذار در «من» بگریزم!
*
من چنین یافتهام: مرغ را توانِ بوسه کجا باشد؟ کامگرفتن همان و برکندن و فغان برآمدن همان! آه! چیزی مگو مرغکِ بوتیمار که غصّهی تو نیز سرآید، که این منجلاب که من میبینم، به نیمروزی فروبلعیدنی است...
*
بلکه دلم یافته است: هزارهی هَزارها از پسِ هفت شهر خواهد دمید؛ نه طیِّ این هفتهها که در این کوچهها فرومیمیرد. کِی خواهی کوچید؟ آخر کِی؟ خدا را کِی خواهی کوچید پوپکِ پَر کندهی من؟
*
برادر! تو با من در آسمان نظر کردهای و پارهی تنِ دین و دِینمان را در آسمان دیدهای. تنها با میتوانم گفت. برادر! هرجا که سر میگردانم، تلاقیِ اضداد است. بگو یا یکی شوند، یا چنان کنند که یکی ماند!
«... مَلِکِ چین گفت: «شما را سخت غلط افتاده است و نظر فکرت از طریقِ اصابت عدول نموده. من نه بر حسّ سمع میگریم. چون خردمند داند که عاقبت وجود فنا را جمله اعضا و جوارح خواهد بود، بر بطلان بعضی نگرید و به فواتِ یکی از آنها چندان غم نخورد؛ ولکن من بر آن میگریم که اگر مظلومی بر سبیل استغاثت فریاد کند و داد طلبد، من آواز او نشنوم و در انصاف او سعی نتوانم کرد.» پس بفرمود تا در جمله دیار او ندا کنند که هیچکس جامهی سرخ نپوشد جز مظلوم، تا چون او لباسِ لعلِ او از دور ببیند بداند که مظلوم است، در انصاف او کوشد.»
ــ «جوامع الحکایات و لوامع الروایات» / محمد بن محمد عوفی
***
«گاه با خود میگویم: «حتماً نخورده است، چون شازده کوچولو هر شب گلش را در زیر حباب بلورین میگذارد، و از گوسفندش خوب مواظبت میکند... آنوقت خوشحال میشود و همه ستارهها آهسته میخندند.» گاه نیز میگویم: «بالاخره یکبار هم که شده غفلت خواهد کرد و همین کافی است! او یکشب فراموش کرده است حباب بلورین را روی گلش بگذارد، و یا گوسفند، شبهنگام، بیصدا از جعبهاش بیرون آمده است... آنوقت زنگولهها همه، تبدیل به اشک میشوند!...»
و در همینجاست که راز بزرگی نهفته است. برای شما که شازده کوچولو را دوست میدارید و برای من هم، هیچچیز در دنیا مثل این مهم نیست که بفهمیم در جایی که نمیدانیم کجاست، گوسفندی که نمیشناسیم، گلِ سرخ را خورده یا نخورده است...
و هیچ آدم بزرگی نخواهد فهمید که این مسأله اینهمه با ارزش است!»
ــ «شازده کوچولو» / آنتوان دوسنت اگزوپری
***
«چه حالتیست سخن پیچپیچ میگویم
هزار گفتنیام هست و هیچ میگویم
چه بیمِ فهمِ کس و درکِ ناکس است مرا
کویر عین کویر است، این بس است مرا
من از کویر میآیم، کویر خاموشی است
کویر از همه جز عاشقی فراموشی است...»
ــ «رجعت سرخ ستاره» / علی معلّم دامغانی
***
«نخستین شاعر که از درِ رضا و تسلیم درآمد، فرزندِ منوچهری بود با غرابت استعمال و تعقید لفظی و معنوی، زیرا دریافته بود که خوارزمشاه چندانکه به بواسیرِ مبارک خود میاندیشد، از کشتگان بلخ و بخارا و هرات یاد نمیآورد...»
ــ «نامهای جنونمندانه» / یوسفعلی میرشکاک
***
«این روزها که میگذرد
شادم
این روزها که میگذرد
شادم
که میگذرد
این روزها
شادم
که میگذرد...»
ــ «تلقین» / دکتر قیصر امینپور
«... ثالثاً: آیتالله خمینی برای مردم ما، یک آخوند از راه دور نیست. تجسم یک اسطوره است. تحقق یک آرمان دستنیافتنی است. ظهور یک آرزوی محال و نشدنی است.
... انگار خدا خارج از قاعدهی از پیش تعیینشدهی ارسال رسل، او را بهطور فوقالعاده یا میانپرده فرستاده، تا مردم چند روزی نفسی تازه کنند و در جاده طولانی و پر فراز و نشیب انتظار، استراحتی کوتاه داشته باشند...»
طوفانِ دیگری در راه است/سیدمهدی شجاعی