|
بیدَرد مَردُم، ما! خدا! بیدَرد مَردُم!
|
قرار ندارم. بر کدام مدارِ هرزهپو میپویم، نمیدانم!
میگویند: «دلدادگانِ بههم، یادستانانِ از همند!
چون دلی تَنگِ دیگری شود، تُنگِ آن دیگر میآشوبد!»
ــ این سوادِ سایهی من بود بر قلعتِ عشق! تا سایهی سوادم چه باشد! مگر نه اینکه: عدم، عدم میزاید؟
«هاضمهی گاوان ستودنی است؛ هم از اینرو است که میگویم: خشم را، نشخوار باید کردن!»
ــ اندکی علف!
*
مأیوس، کَما یَئِسَ الکفّارُ مِن اصحابِ القُبُور، چنین اندرز داده بودم:
«چون به تمامی در مُغاک فرو شوی، خورشید سر خواهد زد!»
اکنون که بر دوشِ امید ـ این غولِ سهمناک ـ نشستهام، دستافشان چنین میسرایم:
«خورشید را در مُغاک به گور بسپار و بر هر دوان چار تکبیر زن!»
*
«آن دَم که به تسخر در حقیقتِ کوچکِ پیرزنک نگریستی، دانستم که چشمانِ کورت را عصایِ فرزانگانِ فرتوت، امام خواهد شدن!»
ــ رویِ سخنم سیاه باد و سیاهی، پارهپاره!
*
اکنون چندان گستاخم که بر خشمِ خویش ریشخند میکنم. پس از من بگریزید و یا اگر که نه، گوش فرا دارید که سخنها دارم ـ تلخ!:
مرا بسیار نامها دادید! چه سخاوتمندید شمایان آنگاه که افسار از خود برمیگیرید و مرا میدهید! هه! شرمتان باد! این تحفه شما را شاید، نه گرگِ خسته را...
«باد هوهو میکند موسیقیِ پاییز را
یا نکیسا مینوازد مردنِ شبدیز را؟
تلخ یا شیرین؛ خبرهایی که پشتِ پرده است،
سخت میلرزاند امشب شانهی پرویز را
سخت میلرزد دلت امّا نه آنطوری که من
در خودم بیدار کردم هولِ رستاخیز را
دفن کردی در هوسهایت مرا؛ انگار در
زیر یک خروار گندم، ارزنی ناچیز را
من ولی هرگز فراموشت نخواهم کرد مرد!
برده از خاطر مگر چین، لشگرِ چنگیز را؟
در خیابانهای کاشان، شعر میرقصم تو را
مثل مولانا که روحِ شمس در تبریز را
هیچکس بعد از تو هرگز حل نخواهد کرد من
ـ این به قولِ تو معمّای شگفتانگیز ـ را
O
شک ندارم دستِ سعدی در گلستان کاشتهست
لوبیاهایِ همین اندوهِ سحرانگیز را»
ــ «پانتهآ صفایی»/ این به قولی بهترین شاعرهی پس از انقلاب
«بر این کبود غریبانه زیستم چون ابر
تمامِ هستیِ خود را گریستم چون ابر
ز بامِ مِهر فروریختم ستاره به خاک
که من به سایهی خورشید زیستم چون ابر
زمین سترون و در وی نشانِ رویش نیست
فرازِ ریگِ روان چند ایستم چون ابر؟
حریرِ باورم از شعلهی ندامت سوخت
که بر کویرِ عطشناک، نیستم چون ابر
نه سر به بالشِ رامش، نه پای بر پایاب
عقابِ آه بر آیینه، چیستم؟ چون ابر
مرا به بود و نبودِ جهان چه کار، که داد
به بادِ فتنه، همه هست و نیستم، چون ابر
مگر بشویم ازین دل، غبارِ هستی را
بر آستانِ تو عمری گریستم چون ابر»
ــ «استاد مشفق کاشانی»
«فَلَمَّا دَخَلُواْ عَلَيْهِ قَالُواْ يَا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُّزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنَا
إِنَّ اللّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ»
ــ «قرآن کریم» / «سوره یوسف» / «آیه 88»
«پُـر کن دوباره کیلِ مرا، ایها العزیز
آخر کجا روم، به کجا، ایها العزیز
رو از منِ شکسته مگردان؛ که سالهاست
رو کردهام به سوی شما، ایها العزیز
جان را گرفتهام به سرِ دست و آمدم
از کورهراههای بلا، ایها العزیز
وادی به وادی آمدهام؛ از دَرَت مَران
وا کن دری به روی گدا، ایها العزیز
چیزی که از بزرگیِ تو کم نمیشود
این کاسه را ... فَأَوْفِ لَنَا ...، ایها العزیز
خالیتر از دو چشمِ من: این جانِ نیمهجان
محتاجِ یک نگاهِ تو، یا ایها العزیز
ـ ما ـ جان و مال باختگان را رها مکن
بگذار بگذرد شبِ ما، ایها العزیز
دستم تهی است... راهِ بیابان گرفتهام
دست من و نگاه شما، ایها العزیز»
ــ مریم سقلاطونی
عبدالمَلِك بن مَروان، {خليفهي اُمَوي از تيرهي مَروانيان،} نخستين كسي است كه واعظان را از اندرزگفتنِ خليفهها منع كرد. رسم چنان بود كه واعظ خطبهي خود را با جملهي «إتَّـقِ الله» آغاز ميكرد.
وي در مدينه خطبهاي خواند و در ضمن آن، چنين گفت: «من نه چون خليفهي خوارگرفته (عُثمان) و نه چون خليفهي آسانگير (معاويه) و نه چون خليفهي سُستخِرَد (يزيد) هستم! من اين مَردُم را جز با شمشير درمان نميكنم! شما كارهايِ مهاجرانِ اوّلين را بهخاطر داريد؛ اما خود مانندِ آنان رفتار نميكنيد! ما را به پرهيزگاري ميخوانيد و خود فراموش ميكنيد. به خدا سوگند از اين پس كسي مرا به تقوا اَمر نميكند، جز آنكه گردنِ او را خواهم زد!».
-------------------------------------------------------------------------------
برگرفته از: «تاريخ تحليلي اسلام؛ تا پايانِ اُمَويان» / نوشته: دكتر سيد جعفر شهيدي / مركز نشر دانشگاهي / چاپ دوم: هزار و سيصد و شصت و سه / صفحهي صد و هشتاد و نه تا صد و نود.
... ما ميبينيم مردم عراق با شور و هيجان علي(ع) را پذيرا شدند، و چنانكه ديديم، تا پيروزي از آنِ او بود (دو نَبردِ جَمَل و آغازِ صِفّين)، در كنارِ او ماندند. همينكه نَبردِ صِفّين به شكستِ سياسي منتهي شد، با او به مخالفت برخاستند و هرچه علي(ع) آنان را براي جنگ خواند، بهانه آوردند. اگر اينان به راستي پيروِ علي(ع) بودند و او را امام ميدانستند و اطاعتِ او را لازم ميشمردند، بايد يكدل و يكزبان پشتِ سرِ او ميماندند، اما چنين نكردند. به ظاهر با علي(ع) بودند و در نهان سودِ خود را ميجستند. پس از علي(ع) با فرزندانش حسن(ع) و حسين(ع) و با نوادهي او «زِيد» نيز همين رفتار را پيش گرفتند. و تا پايانِ عصرِ اُمَوي، اين شيوهي زشت همچنان ادامه داشت. هرگاه حاكمي مقتدر و خونخوار بر سرِ آنان بود، خاموش مينشستند و گاهي كه وضعِ سياسي آشفته ميشد، از نهانخانهها بيرون ميآمدند و گروهها و جمعيّتها تشكيل ميدادند؛ پشتِ سرِ يكي از فرزندانِ پيغمبر(ص) ميايستادند؛ او را پيش ميانداختند و چون بر ايشان مُسلّم ميشد كه تابِ پايداري ندارند، او و پيروانِ راستينِ او را برابرِ دشمن رها ميكردند. و ديگر بار به خانههايِ خويش ميرفتند و انتظار ميبردند چه وقت، فرصتِ مناسبي پيدا شود. اگر به راستي اينان پايبندِ عقيده بودند، بايد چون خوارج از مرگ نهراسند و اگر دين داشتند، بايد چون يارانِ حسين(ع) تا آخرين مرد با دشمن بجنگند. اما اينان چنين نبودند.
چرا؟ چون غمِ دين نداشتند. آنچه ميخواستند اين بود كه عراق نبايد زير دستِ شام بماند. از نو كينهتوزيِ «لَخمي» و «غَسّاني»(*) به صورتي ديگر پديد شده بود.../
(*): لَخميان از اواخر قرنِ سوم پس از ميلاد بر حِيَره (كه شهري بوده در محلِ نجفِ فعلي) حكومت ميكردند.
غَسّانيان مهاجراني هستند كه از يَمَن به سويِ شمال رفتند و در مرزهايِ امپراتوريِ روم سكونت كردند. غَسّانيان در جنگهايي كه بين روم و ايران درميگرفت، از روميان حمايت ميكردند و با لَخميان كه طرفدارِ پادشاهانِ ساساني بودند، به پيكار برميخاستند.
-------------------------------------------------------------------------------
برگرفته از: «تاريخ تحليلي اسلام؛ تا پايانِ اُمَويان» / نوشته: دكتر سيد جعفر شهيدي / مركز نشر دانشگاهي / چاپ دوم: هزار و سيصد و شصت و سه / صفحهي صد و سي و نه تا صد و چهل.
روشي كه معاويه در زندگيِ خصوصي و رفتار با مردمِ شام و سپس سراسرِ قلمروِ اسلامي پيشگرفت، با آنچه در مدينه و در دستگاه ابوبكر و عُمَر و حتي عُثمان ميگذشت، تفاوتِ فراوان داشت.
معاويه از روزي كه از جانبِ عُمَر به حكومتِ شام رسيد، در نظامِ حكومت روشِ امپراتورانِ روم را بهكار برد و در زندگانيِ شخصي نيز از زمامدارانِ آنان تقليد كرد. سادگيِ حكومتِ اسلامي را رها كرد و دستگاهِ پُرشكوهي براي خود فراهم آورد. هنگامي كه عُمَر به شام سفر كرد، عبدالرّحمان بن عَوف با وي بود و هر دو سوارِ بر خر ميرفتند. معاويه با كوكبه و جلال بر عُمَر گذشت و خليفه را نشناخت. چون بدو گفتند اين خَرْ سوارْ، خليفه بود؛ بازگشت و پياده شد. عُمَر بدو توجهي نكرد، و معاويه همچنان در كنارِ او بهراه افتاد. سرانجام عبدالرّحمان گفت: «معاويه را خسته كردي!» در اين وقت عُمَر بدو روي كرد و گفت: «معاويه! با خَدَم و حَشَم راه ميروي؟ شنيدهام مَردُم بر درِ سرايِ تو معطّل ميايستند تا بدانها رخصتِ درآمدن بدهي؟»
ـ آري أميرالمؤمنين! چنين است!
ـ براي چه؟
ـ ما در سرزميني هستيم كه جاسوسهايِ دشمن از هرسو مراقبِ ما هستند. بايد چنان رفتار كنيم كه از ما بترسند. اگر تو بخواهي اين روش را تَرك ميكنم.
ـ اگر راست ميگويي، خِردمندانه پاسخي است و اگر دروغ ميگويي، خردمندانه فريبي است!
روزهايي كه وي تنها حاكمِ دمشق بود، با مردم چنين رفتار ميكرد؛ چون عراق، مصر، ايران، آفريقا و ديگر سرزمينهايِ فتحشده به فرمانِ او درآمد، پيداست كه چه روشي را در پيش گرفته است!
-------------------------------------------------------------------------------
برگرفته از: «تاريخ تحليلي اسلام؛ تا پايانِ اُمَويان» / نوشته: دكتر سيد جعفر شهيدي / مركز نشر دانشگاهي / چاپ دوم: هزار و سيصد و شصت و سه / صفحهي صد و پنجاه تا صد و پنجاه و يك.
هنگام تقسيمِ غنيمتهايِ جَنگِ حُنين، بعضِ جنگجويان كه تازه مسلمان شده بودند، براي دريافتِ غنيمت شتاب ميكردند؛ چندانكه رَدايِ پيغمبر را از دوشِ وي ربودند. پيغمبر فرمود: «مردم رَدايِ مرا بدهيد! به خدا اگر به اندازهي تَهامه، شتر داشته باشم، همه را به شما ميدهم. مردم ببينيد نه بخيلم، نه ترسو و نه دروغگو! من از اين مالها جز پنچيك برنميدارم، آنهم به شما برميگردد. سپس غنيمتها را تقسيم كرد و به گروهي از بزرگانِ قريش هم سهمي داد تا شايد به اسلام بگرايند. اينان همانند كه در اصطلاحِ فقه مُـؤَلِّـفَةُ قُلُـوبُهُم ناميده شدهاند.
در همين جنگ بود كه مردي از تَميم، پيغمبر را گفت: «محمّد! عدالت كن! چه، ميبينم از عدالت به يك سو رفتهاي!». پيغمبر فرمود: «واي بر تو! اگر من عدالت نكنم، چي كسي عدالت خواهد كرد؟». عُمَر بنِ خَطّاب گفت: «يا رسولالله! رخصت ميدهي او را به كيفرِ نافرماني بكُشم؟» پيغمبر گفت: «نه، او را رها كن كه به زودي پيرواني خواهد يافت كه بهخاطر ژرفنگري در دين، از دين بيرون خواهد رفت». اين مرد كه ذُوالْخُـوَيـصِره لقب داشت، در عهدِ علي، سركردهي خارجيان بود، و در جنگِ نهروان كشته شد.
چون پيغمبر در اين جنگ غنيمتها را به مهاجران داد و انصار محروم ماندند، زمزمهاي ميان انصار پديد گشت. سَعد بن عِباده نزد پيغمبر رفت و گفت: «يا رسولالله! انصار از اين كار خشنود نيستند. غنيمتي را كه به دست آمد، به مردمِ خود و قبيلههايِ عرب دادي و انصار از آن چيزي نبُردند». پيغمبر فرمود: «تو چه ميگويي؟». گفت: «من هم يكي از قومِ خود هستم». پيغمبر گفت: «مردمِ خود را در سَقيفَه(*) حاضر كن». چون انصار فراهم شدند، پيغمبر گفت: «مردم! اين چه ناخشنودي است كه در شما نسبت به من پيدا شده؟ مگر اين نبود كه شما گمراه بوديد و خدا شما را بهوسيلهي من هدايت كرد؛ مستمند بوديد، شما را بينياز كرد؛ با يكديگر دشمن بوديد، دلهاي شما را بههم مهربان كرد؟». گفتند: «آري! چنين است و نعمتهاي خدا و رسول بر ما از اين بيشتر است». سپس گفت: «چرا پاسخ مرا نميدهيد؟». گفتند: «يا رسولالله! چه بگوييم». گفت: «بگوييد ـ و به خدا سوگند اگر گفتيد راست گفتهايد و شما را هم تصديق خواهند كرد ـ بگوييد نزدِ ما آمدي حالي كه تو را دروغگو خواندند و ما تو را راستگو دانستيم! خوار بودي، تو را ياري كرديم! رانده بودي، تو را پناه داديم! درويش بودي، تو را يكي چون خود به حساب آورديم! مردمِ انصار! از اينكه من اندكْمالِ دنيا را به مردمي دادم كه دلِ آنها را به اسلام مايل كنم، و شما در اسلامِ خود باقي هستيد، ناخشنوديد؟ انصار! آيا راضي نيستيد، مردم، گوسفند و شتر با خود ببرند و شما پيغمبرِ خدا را همراه داشته باشيد؟ به خدايي كه جانِ محمّد به دستِ اوست، اگر نه اين بود كه من، از مكّه به مدينه آمدهام، خود را يكي از انصار ميدانستم. اگر همهي مردم به راهي بروند و انصار به راهي، من با انصار خواهم بود. خدايا! انصار را بيامرز! پسرانِ انصار را بيامرز! پسرانِ پسرانِ انصار را بيامرز!». پس از اين سخنان، همه را گريه گرفت؛ چندانكه ريشهايِ آنان از گريه تَر شد و گفتند: «از اينكه رسولالله نصيبِ ما شده، راضي هستيم»./
(*): سايباني كه گاهي در آن گِرد ميآمدند.
-------------------------------------------------------------------------------
برگرفته از: «تاريخ تحليلي اسلام؛ تا پايانِ اُمَويان» / نوشته: دكتر سيد جعفر شهيدي / مركز نشر دانشگاهي / چاپ دوم: هزار و سيصد و شصت و سه / صفحهي هشتاد و يك تا هشتاد و دو.
برای دلتنگیهای برادرم احمد خیاطیان:
1
بله:
بیهوده؛ چنان که رفت و برگشتِ نفس
درمانده میان عشق و تدبیر و هوس
گویا این است آنچه بر گردن ماست:
پرواز در آسمانِ معلوم ـ قفس
2
بعله:
در بازیِ آب خاکها گل میشد
وقتی که غرور موج نازل میشد
این تودهی ماسهی مذبذب هردم
دریا می شد، دوباره ساحل می شد
3
شاید:
از اوج گذشته، در سراشیبِ فرود
نومید ز کشف، ناتوانتر ز شهود
اینجا خبری نیست، همیشه گفتیم
برخیز بگردیم ولی؛ شاید بود
4
اینک:
باری دگر به جستجو میآییم
ماییم؛ به جستجوی او می آییم
ای درها! روبرویمان بسته شوید
چون صاعقه از فلک فرو میآییم
5
آری:
مشکن، ای برگ! زندگی باید کرد
در عین تگرگ زندگی باید کرد
برجا باش، ای ریشهی پنهان در خاک!
بر شانهی مرگ زندگی باید کرد
6
حالا:
بر صورت شب خط سفیدی... دیدی؟
آری آری، هلال عیدی... دیدی؟
در نومیدی بسی... ، خودت می دانی
این جا؛ بهتر ببین: امیدی... دیدی؟!
«اوّل آبی بود این دل، آخر اما زرد شد
آفتابی بود، ابری شد، سیاه و سرد شد
آفتابی بود، ابری شد، ولی باران نداشت
رعد و برقی زد ولی رگبارِ برگِ زرد شد
صاف بود و ساده و شفاف، عین آینه
آه، این آیینه کی غرقِ غبار و گرد شد؟
هرچه با مقصود خود نزدیکتر میشد، نشد
هرچه از هرچیز و هرناچیز دوری کرد، شد
هرچه روزی آرمان پنداشت، حرمان شد همه
هرچه میپنداشت درمان است، عین درد شد
درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود
پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟»
ــ «هبوط در کویر» / دکتر قیصر امینپور
... گفت: «سامانِ نبشتن نیست؛ بادِ بینیازیِ خداوند است که میوزرد!»