تبليغاتX
درد
بی‌دَرد مَردُم، ما! خدا! بی‌دَرد مَردُم!

 

قرار ندارم. بر کدام مدارِ هرزه­پو می­پویم، نمی­دانم!

می­گویند: «دل­دادگانِ به­هم، یادستانانِ از همند!

چون دلی تَنگِ دیگری شود، تُنگِ آن دیگر می­آشوبد!»

ــ این سوادِ سایه­ی من بود بر قلعتِ عشق! تا سایه­ی سوادم چه باشد! مگر نه این­که: عدم، عدم می­زاید؟

 

+ به روز شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 22:28  | ا.خ.  | 

 

«هاضمه­ی گاوان ستودنی است؛ هم از این­رو است که می­گویم: خشم را، نشخوار باید کردن!»

ــ اندکی علف!

*

مأیوس، کَما یَئِسَ الکفّارُ مِن اصحابِ القُبُور، چنین اندرز داده بودم:

«چون به تمامی در مُغاک فرو شوی، خورشید سر خواهد زد!»

اکنون که بر دوشِ امید ـ این غولِ سهم­ناک ـ نشسته­ام، دست­افشان چنین می­سرایم:

«خورشید را در مُغاک به گور بسپار و بر هر دوان چار تکبیر زن!»

*

«آن دَم که به تسخر در حقیقتِ کوچکِ پیرزنک نگریستی، دانستم که چشمانِ کورت را عصایِ فرزانگانِ فرتوت، امام خواهد شدن!»

ــ رویِ سخنم سیاه باد و سیاهی، پاره­پاره!

*

اکنون چندان گستاخم که بر خشمِ خویش ریشخند می­کنم. پس از من بگریزید و یا اگر که نه، گوش فرا دارید که سخن­ها دارم ـ تلخ!:

مرا بسیار نام­ها دادید! چه سخاوتمندید شمایان آن­گاه که افسار از خود برمی­گیرید و مرا می­دهید! هه! شرم­تان باد! این تحفه شما را شاید، نه گرگِ خسته را...

 

+ به روز شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 21:48  | ا.خ.  | 

 

«باد هوهو می­کند موسیقیِ پاییز را

 یا نکیسا می­نوازد مردنِ شبدیز را؟

 

 تلخ یا شیرین؛ خبرهایی که پشتِ پرده است،

 سخت می­لرزاند امشب شانه­ی پرویز را

 

 سخت می­لرزد دلت امّا نه آن­طوری که من

 در خودم بیدار کردم هولِ رستاخیز را

 

 دفن کردی در هوس­هایت مرا؛ انگار در

 زیر یک خروار گندم، ارزنی ناچیز را

 

 من ولی هرگز فراموشت نخواهم کرد مرد!

 برده از خاطر مگر چین، لشگرِ چنگیز را؟

 

 در خیابان­های کاشان، شعر می­رقصم تو را

 مثل مولانا که روحِ شمس در تبریز را

 

 هیچ­کس بعد از تو هرگز حل نخواهد کرد من

 ـ این به قولِ تو معمّای شگفت­انگیز ـ را

  O

 

 شک ندارم دستِ سعدی در گلستان کاشته­ست

 لوبیاهایِ همین اندوهِ سحرانگیز را»

ــ  «پانته­آ صفایی»/ این به قولی بهترین شاعره­ی پس از انقلاب

 

+ به روز شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 18:24  | ا.خ.  | 

 

«بر این کبود غریبانه زیستم چون ابر

 تمامِ هستیِ خود را گریستم چون ابر

 

 ز بامِ مِهر فروریختم ستاره به خاک

 که من به سایه­ی خورشید زیستم چون ابر

 

 زمین سترون و در وی نشانِ رویش نیست

 فرازِ ریگِ روان چند ایستم چون ابر؟

 

 حریرِ باورم از شعله­ی ندامت سوخت

 که بر کویرِ عطشناک، نیستم چون ابر

 

 نه سر به بالشِ رامش، نه پای بر پایاب

 عقابِ آه بر آیینه، چیستم؟ چون ابر

 

 مرا به بود و نبودِ جهان چه کار، که داد

 به بادِ فتنه، همه هست و نیستم، چون ابر

 

 مگر بشویم ازین دل، غبارِ هستی را

 بر آستانِ تو عمری گریستم چون ابر»

ــ «استاد مشفق کاشانی»

 

+ به روز شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 19:12  | ا.خ.  | 

 

«فَلَمَّا دَخَلُواْ عَلَيْهِ قَالُواْ يَا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُّزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنَا

إِنَّ اللّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ»

ــ «قرآن کریم» / «سوره­ یوسف» / «آیه 88»

 

«پُـر کن دوباره کیلِ مرا، ایها العزیز

 آخر کجا روم، به کجا، ایها العزیز

 

 رو از منِ شکسته مگردان؛ که سال­هاست

 رو کرده­ام به سوی شما، ایها العزیز

 

 جان را گرفته­ام به سرِ دست و آمدم

 از کوره­راه­های بلا، ایها العزیز

 

 وادی به وادی آمده­ام؛ از دَرَت مَران

 وا کن دری به روی گدا، ایها العزیز

 

 چیزی که از بزرگیِ تو کم نمی­شود

 این کاسه را ... فَأَوْفِ لَنَا ...، ایها العزیز

 

 خالی­تر از دو چشمِ من: این جانِ نیمه­جان

 محتاجِ یک نگاهِ تو، یا ایها العزیز

 

 ـ ما ـ جان و مال باختگان را رها مکن

 بگذار بگذرد شبِ ما، ایها العزیز

 

 دستم تهی است... راهِ بیابان گرفته­ام

 دست من و نگاه شما، ایها العزیز»

ــ مریم سقلاطونی

 

+ به روز شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 0:34  | ا.خ.  | 

 

عبدالمَلِك بن مَروان، {خليفه­ي اُمَوي از تيره­ي مَروانيان،} نخستين كسي است كه واعظان را از اندرزگفتنِ خليفه­ها منع كرد. رسم چنان بود كه واعظ خطبه­ي خود را با جمله­ي «إتَّـقِ الله» آغاز مي­كرد.

وي در مدينه خطبه­اي خواند و در ضمن آن، چنين گفت: «من نه چون خليفه­ي خوارگرفته (عُثمان) و نه چون خليفه­ي آسان­گير (معاويه) و نه چون خليفه­ي سُست­خِرَد (يزيد) هستم! من اين مَردُم را جز با شمشير درمان نمي­كنم! شما كارهايِ مهاجرانِ اوّلين را به­خاطر داريد؛ اما خود مانندِ آنان رفتار نمي­كنيد! ما را به پرهيزگاري مي­خوانيد و خود فراموش مي­كنيد. به خدا سوگند از اين پس كسي مرا به تقوا اَمر نمي­كند، جز آن­كه گردنِ او را خواهم زد!».

-------------------------------------------------------------------------------

برگرفته از: «تاريخ تحليلي اسلام؛ تا پايانِ اُمَويان» / نوشته: دكتر سيد جعفر شهيدي / مركز نشر دانشگاهي / چاپ دوم: هزار و سي­صد و شصت و سه / صفحه­ي صد و هشتاد و نه تا صد و نود.

 

+ به روز شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:54  | ا.خ.  | 

 

... ما مي­بينيم مردم عراق با شور و هيجان علي(ع) را پذيرا شدند، و چنان­كه ديديم،‌ تا پيروزي از آنِ او بود (دو نَبردِ جَمَل و آغازِ صِفّين)، در كنارِ او ماندند. همين­كه نَبردِ‌ صِفّين به شكستِ سياسي  منتهي شد، با او به مخالفت برخاستند و هرچه علي(ع) آنان را براي جنگ خواند، بهانه آوردند. اگر اينان به راستي پيروِ علي(ع) بودند و او را امام مي­دانستند و اطاعتِ او را لازم مي­شمردند، بايد يك­دل و يك­زبان پشتِ سرِ او مي­ماندند، اما چنين نكردند. به ظاهر با علي(ع) بودند و در نهان سودِ خود را مي­جستند. پس از علي(ع) با فرزندانش حسن(ع) و حسين(ع) و با نواده­ي او «زِيد» نيز همين رفتار را پيش گرفتند. و تا پايانِ عصرِ اُمَوي، اين شيوه­ي زشت هم­چنان ادامه داشت. هرگاه حاكمي مقتدر و خونخوار بر سرِ آنان بود، خاموش مي­نشستند و گاهي كه وضعِ سياسي آشفته مي­شد، از نهان­خانه­ها بيرون مي­آمدند و گروه­ها و جمعيّت­ها تشكيل مي­دادند؛ پشتِ سرِ يكي از فرزندانِ پيغمبر(ص) مي­ايستادند؛ او را پيش مي­انداختند و چون بر ايشان مُسلّم مي­شد كه تابِ پايداري ندارند، او و پيروانِ راستينِ او را برابرِ دشمن رها مي­كردند. و ديگر بار به خانه­هايِ خويش مي­رفتند و انتظار مي­بردند چه وقت، فرصتِ مناسبي پيدا شود. اگر به راستي اينان پايبندِ عقيده بودند، بايد چون خوارج از مرگ نهراسند و اگر دين داشتند، بايد چون يارانِ حسين(ع) تا آخرين مرد با دشمن بجنگند. اما اينان چنين نبودند.

چرا؟ چون غمِ دين نداشتند. آنچه مي­خواستند اين بود كه عراق نبايد زير دستِ شام بماند. از نو كينه­توزيِ «لَخمي» و «غَسّاني»(*) به صورتي ديگر پديد شده بود.../

 

(*): لَخميان از اواخر قرنِ سوم پس از ميلاد بر حِيَره (كه شهري بوده در محلِ نجفِ فعلي) حكومت مي­كردند.

غَسّانيان مهاجراني هستند كه از يَمَن به سويِ شمال رفتند و در مرزهايِ امپراتوريِ روم سكونت كردند. غَسّانيان در جنگ­هايي كه بين روم و ايران درمي­گرفت، از روميان حمايت مي­كردند و با لَخميان كه طرفدارِ پادشاهانِ ساساني بودند، به پيكار برمي­خاستند.

-------------------------------------------------------------------------------

برگرفته از: «تاريخ تحليلي اسلام؛ تا پايانِ اُمَويان» / نوشته: دكتر سيد جعفر شهيدي / مركز نشر دانشگاهي / چاپ دوم: هزار و سي­صد و شصت و سه / صفحه­ي صد و سي و نه تا صد و چهل.

 

+ به روز شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 23:50  | ا.خ.  | 

 

روشي كه معاويه در زندگيِ خصوصي و رفتار با مردمِ ‌شام و سپس سراسرِ قلمروِ اسلامي پيش­گرفت، با آنچه در مدينه و در دستگاه ابوبكر و عُمَر و حتي عُثمان مي­گذشت، تفاوتِ فراوان داشت.

معاويه از روزي كه از جانبِ عُمَر به حكومتِ شام رسيد، در نظامِ حكومت روشِ امپراتورانِ روم را به­كار برد و در زندگانيِ شخصي نيز از زمامدارانِ آنان تقليد كرد. سادگيِ حكومتِ اسلامي را رها كرد و دستگاهِ پُرشكوهي براي خود فراهم آورد. هنگامي كه عُمَر به شام سفر كرد، عبدالرّحمان بن عَوف با وي بود و هر دو سوارِ بر خر مي­رفتند. معاويه با كوكبه و جلال بر عُمَر گذشت و خليفه را نشناخت. چون بدو گفتند اين خَرْ سوارْ، خليفه بود؛ بازگشت و پياده شد. عُمَر بدو توجهي نكرد، و معاويه هم­چنان در كنارِ او به­راه افتاد. سرانجام عبدالرّحمان گفت: «معاويه را خسته كردي!» در اين وقت عُمَر بدو روي كرد و گفت: «معاويه! با خَدَم و حَشَم راه مي­روي؟ شنيده­ام مَردُم بر درِ سرايِ تو معطّل مي­ايستند تا بدان­ها رخصتِ درآمدن بدهي؟»

ـ آري أميرالمؤمنين! چنين است!

ـ براي چه؟

ـ ما در سرزميني هستيم كه جاسوس­هايِ دشمن از هرسو مراقبِ ما هستند. بايد چنان رفتار كنيم كه از ما بترسند. اگر تو بخواهي اين روش را تَرك مي­كنم.

ـ اگر راست مي­گويي، خِردمندانه پاسخي است و اگر دروغ مي­گويي، خردمندانه فريبي است!

روزهايي كه وي تنها حاكمِ دمشق بود، با مردم چنين رفتار مي­كرد؛ چون عراق، مصر، ايران، آفريقا و ديگر سرزمين­هايِ فتح­شده به فرمانِ او درآمد، پيداست كه چه روشي را در پيش گرفته است!

 

-------------------------------------------------------------------------------

برگرفته از: «تاريخ تحليلي اسلام؛ تا پايانِ اُمَويان» / نوشته: دكتر سيد جعفر شهيدي / مركز نشر دانشگاهي / چاپ دوم: هزار و سي­صد و شصت و سه / صفحه­ي صد و پنجاه تا صد و پنجاه و يك.

 

+ به روز شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 23:8  | ا.خ.  | 

 

هنگام تقسيمِ غنيمت­هايِ جَنگِ حُنين، بعضِ جنگجويان كه تازه مسلمان شده بودند، براي دريافتِ غنيمت شتاب مي­كردند؛ چندان­كه رَدايِ پيغمبر را از دوشِ وي ربودند. پيغمبر فرمود: «مردم رَدايِ مرا بدهيد! به خدا اگر به اندازه­ي تَهامه،‌ شتر داشته باشم، همه را به شما مي­دهم. مردم ببينيد نه بخيلم، نه ترسو و نه دروغگو! من از اين مال­ها جز پنچ­يك برنمي­دارم، آن­هم به شما برمي­گردد. سپس غنيمت­ها را تقسيم كرد و به گروهي از بزرگانِ قريش هم سهمي داد تا شايد به اسلام بگرايند. اينان همانند كه در اصطلاحِ فقه مُـؤَلِّـفَةُ قُلُـوبُهُم ناميده شده­اند.

در همين جنگ بود كه مردي از تَميم، پيغمبر را گفت: «محمّد! عدالت كن! چه، مي­بينم از عدالت به يك سو رفته­اي!». پيغمبر فرمود: «واي بر تو! اگر من عدالت نكنم، چي كسي عدالت خواهد كرد؟». عُمَر بنِ خَطّاب گفت: «يا رسول­الله! رخصت مي­دهي او را به كيفرِ نافرماني بكُشم؟» پيغمبر گفت: «نه، او را رها كن كه به زودي پيرواني خواهد يافت كه به­خاطر ژرف­نگري در دين، از دين بيرون خواهد رفت». اين مرد كه ذُوالْخُـوَيـصِره لقب داشت، در عهدِ علي، سركرده­ي خارجيان بود، و در جنگِ نهروان كشته شد.

چون پيغمبر در اين جنگ غنيمت­ها را به مهاجران داد و انصار محروم ماندند، زمزمه­اي ميان انصار پديد گشت. سَعد بن عِباده نزد پيغمبر رفت و گفت: «يا رسول­الله! انصار از اين كار خشنود نيستند. غنيمتي را كه به دست آمد،  به مردمِ خود و قبيله­هايِ عرب دادي و انصار از آن چيزي نبُردند». پيغمبر فرمود: «تو چه مي­گويي؟». گفت: «من هم يكي از قومِ خود هستم». پيغمبر گفت: «مردمِ خود را در سَقيفَه(*) حاضر كن». چون انصار فراهم شدند، پيغمبر گفت: «مردم! اين چه ناخشنودي است كه در شما نسبت به من پيدا شده؟ مگر اين نبود كه شما گمراه بوديد و خدا شما را به­وسيله­ي من هدايت كرد؛ مستمند بوديد، شما را بي­نياز كرد؛ با يكديگر دشمن بوديد، دل­هاي شما را به­هم مهربان كرد؟». گفتند: «آري! چنين است و نعمت­هاي خدا و رسول بر ما از اين بيشتر است». سپس گفت: «چرا پاسخ مرا نمي­دهيد؟». گفتند: «يا رسول­الله! چه بگوييم». گفت: «بگوييد ـ و به خدا سوگند اگر گفتيد راست گفته­ايد و شما را هم تصديق خواهند كرد ـ بگوييد نزدِ ما آمدي حالي كه تو را دروغ­گو خواندند و ما تو را راست­گو دانستيم! خوار بودي، تو را ياري كرديم! رانده بودي، تو را پناه داديم! درويش بودي، تو را يكي چون خود به حساب آورديم! مردمِ انصار! از اين­كه من اندكْ­مالِ دنيا را به مردمي دادم كه دلِ آن­ها را به اسلام مايل كنم، و شما در اسلامِ خود باقي هستيد، ناخشنوديد؟ انصار! آيا راضي نيستيد، مردم، گوسفند و شتر با خود ببرند و شما پيغمبرِ خدا را همراه داشته باشيد؟ به خدايي كه جانِ محمّد به دستِ اوست، اگر نه اين بود كه من، از مكّه به مدينه آمده­ام، خود را يكي از انصار مي­دانستم. اگر همه­ي مردم به راهي بروند و انصار به راهي، من با انصار خواهم بود. خدايا! انصار را بيامرز! پسرانِ انصار را بيامرز! پسرانِ پسرانِ انصار را بيامرز!». پس از اين سخنان، همه را گريه گرفت؛ چندان­كه ريش­هايِ آنان از گريه تَر شد و گفتند: «از اين­كه رسول­الله نصيبِ ما شده، راضي هستيم»./

 

(*): سايباني كه گاهي در آن گِرد مي­آمدند.

-------------------------------------------------------------------------------

برگرفته از: «تاريخ تحليلي اسلام؛ تا پايانِ اُمَويان» / نوشته: دكتر سيد جعفر شهيدي / مركز نشر دانشگاهي / چاپ دوم: هزار و سي­صد و شصت و سه / صفحه­ي هشتاد و يك تا هشتاد و دو.

 

+ به روز شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 2:46  | ا.خ.  | 

 

برای دلتنگی­های برادرم احمد خیاطیان:

 

 

1

بله:

بیهوده؛ چنان که رفت و برگشتِ نفس

درمانده میان عشق و تدبیر و هوس

گویا این است آنچه بر گردن ماست:

پرواز در آسمانِ معلوم ـ قفس

 

2

بعله:

در بازیِ آب خاکها گل می­شد

وقتی که غرور موج نازل می­شد

این توده­ی ماسه­ی مذبذب هردم

دریا می شد، دوباره ساحل می شد

 

3

شاید:

از اوج گذشته، در سراشیبِ فرود

نومید ز کشف، ناتوان­تر ز شهود

اینجا خبری نیست، همیشه گفتیم 

برخیز بگردیم ولی؛ شاید بود

 

4

اینک:

باری دگر به جستجو می­آییم

ماییم؛ به جستجوی او می آییم

ای درها! روبروی­مان بسته شوید

چون صاعقه از فلک فرو می­آییم

 

5

آری:

مشکن، ای برگ! زندگی باید کرد

در عین تگرگ زندگی باید کرد

برجا باش، ای ریشه­ی پنهان در خاک!

بر شانه­ی مرگ زندگی باید کرد

 

6

حالا:

بر صورت شب خط سفیدی... دیدی؟

آری آری، هلال عیدی... دیدی؟

در نومیدی بسی... ، خودت می دانی

این جا؛ بهتر ببین: امیدی... دیدی؟!

 

ــ امید مهدی نژاد

+ به روز شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 23:46  | ا.خ.  | 

 

«اوّل آبی بود این دل، آخر اما زرد شد

آفتابی بود، ابری شد، سیاه و سرد شد

 

آفتابی بود، ابری شد، ولی باران نداشت

رعد و برقی زد ولی رگبارِ برگِ زرد شد

 

صاف بود و ساده و شفاف، عین آینه

آه، این آیینه کی غرقِ غبار و گرد شد؟

 

هرچه با مقصود خود نزدیک­تر می­شد، نشد

هرچه از هرچیز و هرناچیز دوری کرد، شد

 

هرچه روزی آرمان پنداشت، حرمان شد همه

هرچه می­پنداشت درمان است، عین درد شد

 

درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود

پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟»

ــ «هبوط در کویر» / دکتر قیصر امین­پور

 

+ به روز شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 14:57  | ا.خ.  | 

 

... گفت: «سامانِ نبشتن نیست؛ بادِ بی­نیازیِ خداوند است که می­وزرد!»

 

+ به روز شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 2:47  | ا.خ.  |