تبليغاتX
درد
بی‌دَرد مَردُم، ما! خدا! بی‌دَرد مَردُم!

 

«چشمه­هاي خروشان تو را مي­شناسند

 موج­هاي پريشان تو را مي­شناسند

 پرسش تشـنگي را تو آبـي، جـوابـي

 ريگ­هاي بيابان تو را مي­شناسند

 نام تو رخصت رويش است و طراوت

 زين سبب برگ و باران تو را مي­شناسند

 هم تو گل­هاي اين باغ را مي­شنـاسي

 هم تمام شهيدان تو را مي­شناسند

 از نـشابور با موجـي از ‌«لا» گذشتـي

 اي كه امواج طوفان تو را مي­شناسند

 بوي توحيد مشـروط بر بودن توسـت

 اي كه آيات قرآن تو را مي­شناسند

 گرچه روي از همه خلق پوشيده داري

 آي پيداي پنهان! تو را مي­شناسند

 اينك اي خوب، فصل غريبي سرآمـد

 چون تمام غريبان تو را مي­شناسند

 كاش من هم عبـور تو را ديـده بودم

 كوچه­هاي خراسان تو را مي­شناسند»

ــ «قيصر امين­پور»

 

+ به روز شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 16:23  | ا.خ.  | 

 

خوبِ من چیزی بگو...

 

+ به روز شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 22:58  | ا.خ.  | 

 

دلم هوایِ «سیّدِ بی‌قرار» دارد...

چه بزرگواری تو مرد! دلت خون است و چشمت در چشمم گاه که روبروی همیم و گاه که کنارِ هم گِردِ آتش، و می‌خندی و می‌خندانی... نگو که چنین نیست که من نیز دستی در بازیگری دارم.. سر بر شانه‌ی هم نهادیم ماننده‌ی دو عقربه‌ی دور از هم، و چشم در آسمان دواندیم و گفتیم و گفتیم و گریستیم. از پسِ آن گریه‌های تلخ، از پسِ «مهمانِ خانه‌ی دل‌تان بانو! شاید منم و این غمِ ناقابل!»، از پسِ «همه دل‌بسته‌ی خویشیم کلیدی بفرست» چگونه می‌خندی و می‌خندانی؟ جمعی گِرد می‌آیند تا بروند دور و دورتر از آتش، در دل کویر و تاریکی، تا فریاد بزنند و خود را خالی کنند. تو آهسته می‌گویی: «هیچ‌وقت فریاد نزدم، تنها درون خود ریختم و بس!» آه که مرنجاب بی تو چیزی کم دارد...

چه بزرگواری تو مرد! دست در رَمل می‌بری و می‌گویی: «از هر رنگی، دستی!» و من تا می‌روم برقصم و طرح بزنم دایره، دایره، دایره، نقطه را؛ می‌بینم که تنها نشسته‌ای و اشک می‌ریزی. همان‌جا کنارت می‌نشینم و با رمل‌ها چیزی می‌سازم. می‌بینی سیّد: آتشفشانِ خاموش! ولی گریه نمی‌کنم. بچه‌ها این‌جایند، باید خندید؛ گفتم که، من نیز در بازیگری دستی دارم...

 

دلم هوایِ «موحّدِ مهربان» دارد...

چه نازنینی تو مرد! دلم می‌خواهد دریا‌ـ‌دریا در آغوشت بگیرم. برایم از شعرِ عرب بگویی و رسومِ عرب. اصلاً نه! هیچ نمی‌خواهم. تنها می‌خواهم سر بر سینه‌ات بگذارم و کنارِ آتش، چشم در آسمان بدوانم. دروغ گفتم، باز هم می‌خواهم! می‌خواهم با هم شبانه برویم تا آخرِ کویر. آن‌جا که آسمان و زمین هم را می‌بوسند. نه! نمی‌ترسم! با تو که هستم، مرا با ترس چکار؟ دستِ خالی می‌رویم... بیا برگردیم موحّد! در راهِ بازگشت، باز هم بی‌چراغ پای بر خار و خاره می‌نهیم و گهگاه بر رمل‌ها سکندری می‌خوریم و تو می‌گویی: «راهی تاریک، مقصدِ نامعلوم، دستِ خالی...» و من دیگر نمی‌شنوم. بلند بلند چیزها می‌گویم، یکی: «یا نورَ المُستَوحِشینَ فی الظُّلَم!»

موحّد! موحّدِ مهربانم! بار اوّل که دیدمت، فکر می‌کردم که قبلاً هم‌دیگر را دیده‌ایم؛ اکنون اما می‌دانم که قبلاً در دلم بوده‌ای و هر روز بر حضورِ یادت می‌افزایی! با تو چه درددل‌ها که نگفته، دل‌آرام شدند! با تو چه گریه‌ها که نکرده، لبخند شدند! چه نازنینی تو مرد!

 

دلم هوای دو جمعِ مرنجاب دارد. هرچند شرمنده‌ی ایشانم که نتوانستم چیزی درخورِ ایشان بنویسم. آن مردِ رند به گزافه نگفته بود: «دیوارِ اجمال فرو ریخته است!»؛ من ـ دیوانه‌ی دل‌آشوب ـ هماره بر خرابه‌های اجمال گریه ساز می‌کنم!

 

+ به روز شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 0:14  | ا.خ.  | 

 

«... پدرم [احمدِ بوناصرِ مستوفی: پدرِ عبدالملکِ مستوفی ـ راویِ این حکایت] گفت... این بخشایش و ترحُّم‌کردن بس نیکوست، خاصه براین بی‌زبانان که از ایشان رنجی نباشد چون گربه و مانند وی، که چنان خواندم در اخبارِ موسی علیه‌السلام که بدان وقت که شبانی می‌کرد یک شب گوسپندان را سوی حَظیره می‌راند، وقت نماز بود و شبی تاریک و باران به‌نیرو آمدی؛ چون نزدیکِ حظیره رسید بره‌یی بگریخت، موسی علیه‌السلام تنگ‌دل شد و بر اثرِ وی بدوید برآن جمله که چون دریابد چوبش بزند. چون بگرفتش دلش بر وی بسوخت و بر کنار نهاد وی را و دست بر سرِ وی فرود آورد و گفت «ای بیچاره‌ی درویش، در پس بیمی نه و در پیش امیدی نه، چرا گریختی و مادر را یله کردی؟» هرچند که در ازل رفته بود که وی پیغمبری خواهد بود، بدین ترحُّم که بکرد نبوّت بر وی مستحکم‌تر شد...»

ــ «تاریخ بیهقی» / «ابوالفضل محمّد بن حسین بیهقی دبیر»

 

+ به روز شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 23:39  | ا.خ.  | 

 

خسته­ام، قطره، قطره بشمارم، باران

دوست دارم که بر این خاک ببارم، باران

 

دوست دارم که دل از شهر و دیارم بکنم

بروم سر به بیابان بگذارم باران

 

سبز نه! زرد نه! آمیزه­ای از سبزم و زرد

بس که درهم شده، پاییز و بهارم، باران!

 

داروک نیست، خدا! قاصدکی بود ای­کاش

کاش می­شد به نگارم بنگارم باران!

 

تو نمی­آیی و من این­همه خاکی شده­ام

تو اگر باشی با خاک چکارم؟ باران!

 

نسل در نسل دلم در عطش خواندن توست

آه ای زمزمه­ی ایل و تبارم! باران!

 

خسته­ام خسته از این قول و قرارم باران!

که نمی­باری بر سنگ مزارم باران!

 

خسته­ام از خودم و هرچه که با من مانده است

گله دارم، گله دارم، گله دارم باران!

 

+ به روز شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 13:49  | ا.خ.  | 

 

مرا به شور به شیوه به شرم بوسیدی

ادای حقّ نمک را چه گرم بوسیدی

 

بدین شکستهدلی بوسه مومیاست مرا

بقایِ لطف تو باد از طلب حیاست مرا

 

بر آستان تو ترک ادب نمییارم

نیازمندم و عرض طلب نمییارم

 

تو جبرِ خاطرِ مسکین به شُکرِ قوّت کن(*)

ببین به زخم من و بیش از این مروّت کن

 

من از نهایت ابهام جاده میآیم

هزار فرسخ سنگین پیاده میآیم

 

هزار فرسخ سنگین میان کوه و کویر

دو دستِ خارگزیده دو پایِ در زنجیر

 

هزار فرسخ سنگین هزار فرسخ سنگ

نه همرکاب نه مرکب نه ایستا نه درنگ

 

هزار فرسخ سنگین سلوک بیانجام

هزار فرسخ سنگین فتوح بیفرجام

O

 

تو رهروی تو رهایی تو جاده دانی چیست

هزار فرسخ سنگین پیاده دانی چیست

 

تو رنج بُعد طلوع و غروب میفهمی

تو از کویر گذشتی تو خوب میفهمی

 

تو زخم خاره و خار ستوه میدانی

تو روحِ دلشکن سنگ و کوه میدانی

 

تو را ز غربت دلگیر جادهها خبر است

تو را اگرچه سوار از پیادهها خبر است

 

من از نهایت ابهام جاده میآیم

هزار فرسخ سنگین پیاده میآیم

 

هزار فرسخ سنگین هزار فرسخ سخت

نه رودخانه نه جنگل نه چشمه و نه درخت

 

هزار فرسخ سنگین شک و شکوه بههم

هزار فرسخ سنگین کویر و کوه بههم

 

هزار فرسخ سنگین میان وحشت و بیم

به هر گریوه حرونی حرامزاده مقیم(**)

 

هزار فرسخ سنگین حرامیان در کار

تمام۫ شیوه و پُر فن جریدهرو هشیار

 

هزار فرسخ سنگین حدیث سنگ و سبو

تو از کویر گذشتی نگار من! تو بگو

O

 

کویر و وای کویرا چه حیرتیست تو را

به هیچ دل نسپاری چه غیرتیست تو را

 

به قعر شب به رهِ پیچپیچ میمانی

به وهمِ محض به حیرت به هیچ میمانی

 

اگرچه خار عدم در نفس شکسته تو را

وجود همچو غباری به رخ نشسته تو را

 

وجودی و نه وجودی عدم دقیقتر است

عدم نهای و وجودت شکی عمیقتر است

 

به هست و بود نه پس را نه پیش را مانی

نمودِ محضِ وجودی تو خویش را مانی

O

 

چه حالتیست سخن پیچپیچ میگویم

هزار گفتنیام هست و هیچ میگویم

 

چه بیمِ فهمِ کس و درکِ ناکس است مرا

کویر عین کویر است این بس است مرا

 

من از کویر میآیم کویر خاموشی است

کویر از همه جز عاشقی فراموشی است

 

کویر کهنهشرابیست در سبویِ زمین

کویر عقدهی تلخیست در گلویِ زمین

 

کویر تشنهی شور است و شور شوریدهست

کویر تعبیه در دل کویر در دیدهست

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(*) اشاره به این بیت سعدی: به روزگار سلامت شکستگان دریاب / که جبر خاطر مسکین بلا بگرداند.

(**) گریوه: گردنه، راه دشوار. حرون: سرکش، توسن.

 

+ به روز شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 2:49  | ا.خ.  | 

 

«... و حکما تنِ مردم را تشبیه کردهاند به خانهیی که اندران خانه مردی و خوکی و شیری باشد، و بهمرد خرد خواستند و بهخوک آرزوی و بهشیر خشم، و گفتهاند ازین هرسه هرکه بهنیروتر خانه اوراست. و این حال را بهعیان میبینند و بهقیاس میدانند، که هر مردی که او تن خویش را ضبط تواند کرد و گردنِ حرص و آرزو بتواند شکست رواست که او را مردِ خردمندِ خویشتندار گویند، و آنکس که آرزوی وی بهتمامی چیره تواند شد چنان که همه سویِ آرزوی گراید و چشمِ خودش نابینا مانَد، او بهمنزلتِ خوک است. همچنان که آنکس که خشم بر وَی دست یابد و اندر آن خشم هیچ سویِ ابقا و رحمت نگراید بهمنزلتِ شیر است...»

 

«... و بسیار خردمند باشد که مردم را بر آن دارد که بر راهِ صواب بروند اما خود بر آن راه که نموده است نرود. و چه بسیار مردم بینم که امربهمعروف کنند و نهیازمنکر و گویند بر مردمان که فلانکار نباید کرد و فلانکار بباید کرد، و خویشتن را از آن دور بینند، همچنان که بسیار طبیباناند که گویند فلانچیز نباید خورد که ازان چنین علّت بهحاصل آید و آنگاه ازان چیز بسیار بخورند. و نیز فیلسوفان هستند ـ و ایشان را طبیبان اخلاق دانند ـ که نهی کنند از کارهای سخت زشت و جایگاه چون خالی شود آنکار بکنند. و جمعی نادان که ندانند که غور و غایتِ چنین کارها چیست چون نادانند معذورانند، ولکن دانایان که دانند معذور نیستند...»

ــ «تاریخ بیهقی»/«ابوالفضل محمّد بن حسین بیهقی دبیر».

 

+ به روز شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 14:23  | ا.خ.  | 

  

«خود، میان پری و پریشان، ایشانند که حایل!»

 

(6)

«پس­ماندخواران را دوست می­دارم؛ هرچند از آنان نیستم. آنک تو و پس­ماندِ روحِ من!» ــ چون پریشان چنین نالید، پری روی برتافت و لختی گریست. پریشان دنباله داد: «در من، خاک بر سه­دیگرِ دیگر غلبه کرده است؛ الحَذَر الحَذَر!». پس دست بر پیشانی برد و خشمِ تازه­ای به دهان گرفت... «حیف از تو؛ و من از حیف! جای تو نه این نجس­آبادِ محصور است! بیرون شو! بیرون شو!...» پس پری، خشمگین از او دور شد... سپسِ آن­که تیشه­ای برگرفت و پریشان را داد.

شب­هنگام بر فرازِ خرابه­ها پریشان اندکی شادی می­کرد...

 

+ به روز شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 22:34  | ا.خ.  | 

 

بچههاي بيپناه انقلاب / اجتماع بيستارگان / بچههاي خوب / بچههاي ناب / تيم سرفراز عاشقان / مشتشان تمام پْر / دستشان تهي! / بنگريد آي بنگريد / گردش زمانه را! / عشق نيمهجان من شبي گذشت / از پل هزار آبرو / يك سبد ستاره يافتم / با هزار درد جست‌وجو / آمدم به شهر زندگي / با هزار آرزو / در ميان راه از شعف / ميسرودم اين ترانه را!

O

چشم من به هر طرف دويد / برف ديد برف / در اجاق بيدريغ لب / داشتم هزار شعله حرف / آمدند بچه­ها و ساختيم / كلبهاي ز جنس آسمان / بي‌حکايت از زمين / بيشكايت از زمان / در كمال سادگي! / انفجار چند حرف / گرم كرد آشيانه را!

O

يك سبد ستاره داشتم / آمدم به سوي بچهها / آي بچهها / بچههاي دردمند مهربان / در هواي مات و ابرفام شب / تلخ و بيبهانه ميگريستند / اين ستاره‌هاي بيستاره / همچنان / كارشان شمردن ستاره بود / نالههايشان در استعاره بود / قصههايشان / هميشه با اشاره بود / غنچهاي شكفت / آي بچهها! / ستاره را! جوانه را!

O

آمدند بچهها / دواندوان / نفس‌زنان / بود اشك با عرق ز رويشان روان / چشمشان پريد در سبد / دستشان دويد در سبد / يك ستاره هم براي من نماند / خيره ماند دست خالي سبد / در ستارههاي چشم من! / باز هم گريستم / اي خداي من! ز من مگير / اين صفاي كودكانه را!

O

آسمان گرفت / خندهها و رنگها ريختند / از لبان و چهرگان من / خيره ماند بر ستارهاي كه پشت ابرهاست / آسمان من! / چشم من گريست / چاره چيست؟ / صبر كن! اي دل شكسته صبر كن! / يا به پيشواز رو / مرگ سرخ عاشقانه را!

O

بچهها ز شهر شب گريختند / خواب را به رودخانه ريختند / بود آنچه بود / ماند آنچه ماند! / كفشپارهها به پابرهنگان رسيد! / همچنان كه بود! / رخشهاي آهنين بادپا / به سالكان مدّعي! / كز منازل هزارگانه چون شهاب بگذرند! / سكهها به موشهاي خانگي! / كاخ­ها و قصرها / به واعظان رند و عالمان بي­عمل! / كز فراز برجهايشان، / خداي را بليغتر صدا كنند و در فرودشان / فصيحتر خدا خدا كنند! / سفره‌هاي هفترنگ / دختران مَهجبين / به بندگان مخلص شكم / به زاهدان هفتخط! / سوختم! عجب حكايتي! / چه طاعت و عبادتي! / زير سقف آسمان / بهشتي اينچنين؟ / عجب عدالتي! / چشم واكنيد و بنگريد / در كمين نخل انقلاب / موريانه را!

O

بچه­ها روان شدند و كاروان شدند / جمله جان شدند و همنشين ساكنان آسمان شدند / بچهها مرا نشانه كاشتند / آنچه داشتند / واگذاشتند / جاگذاشتند بچه­ها، خداي من! / يا گذاشتند بچهها براي من / گريههاي تلخ و بيبهانه را!

 

ــ «قادر طهماسبي (فريد)»

 

+ به روز شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 17:27  | ا.خ.  | 

 

این را سرِ ماجرایِ از دست شدن «سید حسن حسینی» نوشته بودم.

چه دل و دماغی داشتم آن روزگار! حال، بی­بال پریدن قیصر است و بی­حال نگریستنِ ما.

 

ما زِ پايينيم و پايين مي‌رويم:

اين را خواند، بعدِ اينكه گفت به سمتِ «خراسان» مي‌رود؛ لبخند زد؛ مؤمني هم. اما من نه، كه جرأتش را نداشتم. محسن مؤمني ـ رييس مركز آ‏فرينش‌هاي ادبي حوزه هنري ـ لطف كرده و مرا به جلسه‌شان راه داده بود. قرار مدارهايِ «بيدل‌شناسي» بود. دو چهار شده بود چشمانم. خوب براندازش كردم، مبادا كه دفعه ديگري در كار نباشد

لطف دو چندان شد: معرفي شديم كه: «خيزش را در مي‌آورند، يك‌كار ادبي هم دارند...» و صحبت كردم، با شش دانگي كه يك ارزن هم نمي‌شد؛ و تحمل كرد. اما گفت: «مشكل فقط در آن جبهه نيست، اين طرف هم هست: چشم و هم‌چشمي‌ها، حسادت‌ها، سوء مديريت‌ها و». مانده بودم كه هنرمندِ انقلاب و اين حرف‌ها؟!

جز «استاد» نمي‌توانستم لفظِ ديگري به كار برم؛ هرچند به بچه‌ها گفتم: «امروز حسن حسيني را ديدم. احتمال دارد با ما مصاحبه كند...»

 

ما زِ پايينيم و بالا مي‌رويم:

شنيدم: «پيكر مرحوم دكتر سيد حسن حسيني...»؛ فحش دادم به مجري كه: چرند مي‌گويد. متنِ پيامِ آقا را كه خواند، به زمين و زمان

گير دادم به پيام آقا: «فرزانه و آزادانديش»، «مؤمن پارسا و با فضيلت»، «يكي از نمونه‌هاي برجسته امروز و ...». خوانده بودم آن تعريفِ آقا را از مقاله «سيد»، اما پيام؛ چه بگويم؟ پيشِ خود شهادت مي‌دادم اگر حزب‌اللهي‌هايِ ما «سيد» را سيگار به‌دست مي‌ديدند با موهايِ بلند و يقه‌ي بازش، حتما فحشي چيزي بارش مي‌كردند. نه مگر كه دردِ ما است اين؟ كه حتي آخوندِ مراسمِ مسجدٍ بلال هم مي‌گفت: ـ با همين مضامين ـ كه عجب انساني بوده كه رهبر انقلاب اينگونه پيامي داده: يعني كه حتي يك رباعي يا يك غزل نخوانده؛ يعني «راز رشيد» را نشنيده؛ يعني «جلالِ» شعرِ فارسي را نمي‌شناخته. فقط همين!

پيام پشتِ پيام: حالا وقت است كه بچسبند و بچسبانند: آنها كه سيد را نمي‌شناخته‌اند، آنها كه «سيد» هزينه‌هايِ منظومه‌يِ «مرداب‌ها و آب‌ها» را بديشان پرداخته، كه خودش به يكي از بچه‌ها گفته بود چقدر مدّت تبعيد بوده به خاطرِ اين شعر...، آنها كه «نه تنها استقبال نكردند كه برخورد كردند».

هنوز هم تنور گرم است...

 

ما زِ بالاييم و پايين مي‌رويم:

مسجد بلال. يك‌شنبه. «سيد الشعراي انقلاب»، ويژه‌نامه هفتمين روز كوچ سيد، دمِ درِ ورودي توزيع مي‌شود، به كوششِ دكتر تركي. و البته «گنجشك و جبرئيل» هم.

اين چند خط از دكتر غلامعلي حداد عادل را با هم بخوانيم:

«... اما حسيني تنها شاعر نبود، عالم هم بود. صاحب‌نظر و نظريه‌پرداز نيز بود. گمان مي‌كنم آخرين باري كه او را ديدم يكي دو سالِ پيش بود در شب شعري كه شاعران انقلاب هر ساله در نيمه ماه رمضان در حضور رهبري برگزار مي‌كنند. حسيني مثل هميشه در كنار قيصر و در يك قدمي آقا نشسته بود و صحبت و سئوالي هم كرد و تا آنجا كه به ياد دارم شعر هم خواند. «آقا» بعد از آن شب، چند بار با من درباره دانش و هنر او صحبت كردند و سفارش كردند كه بايد قدر او را دانست. مخصوصا از كتاب «مشت در نماي درشت» او تعريف‌ها مي‌كردند. ما قصد داشتيم در فرهنگستان از وجود او نيز استفاده كنيم، همان‌طور كه توانستيم از وجود قيصر امين‌پور بهره‌مند شويم، اما به قول حافظ: در كار گلاب و گل حكم ازلي اين بود / كان شاهد بازاري، وين پرده‌نشين باشد...»

شايد مي‌بايست جايِ اسمِ اين دو «پاره» را عوض كرد؛ چه هنوز نفهميده‌ام سياسيون وقتي به فرهنگ مي‌رسند، هرزه مي‌پويند؛ يا فرهنگيان وقتي به سياست؟

بيرونِ مسجد دو آقازاده مشغولِ صحبتند، خدا خيرشان دهاد كه به قولِ رندي: گمانه مي‌زنند براي خدمتِ به خلق الله: رياستِ خانه ملت!

 

ما ز بالاييم و بالا مي‌رويم:

سهيل نمي‌تواند كه نگويد، از روشنفكراني مي‌گويد كه اين چند روز آفتابي نشده‌اند، گويي طاقتش طاق شده: «هرچه مي‌خواهد دلِ تنگش» را مي‌گويد، از روشنفكرانِ بي‌درد، از «تشيع»نفهمانِ نامرد و... خودش مي‌گويد كه اين حرف‌ها را جايِ ديگري نمي‌شود زد...

بعديِ بعدِ او، بعدِ حاج‌آقا، نوبتِ علي انساني است: مي‌نالد و مي‌خواند كه كوچِ سيد بر او هم گراني مي‌كند.

مرثيه‌هايِ علي انساني، اشك‌هايِ ساعد باقري، چشمانِ سرخِ عبدالجبار كاكايي، خستگي و دل‌شكستگيِ قيصر امين‌پور ـ كه خدا مي‌داند دلِ او را

استاد كمره‌اي مي‌گويد: «بچه‌هايِ نسلِ اول انقلاب». خوب نگاه مي‌كنم: حميد عجمي، پرويز بيگي و خيلي‌هايِ ديگر. مي‌انديشيم آيا مي‌شود كه دوباره دورِ هم جمع شوند؟ استاد كمره‌اي الحق، جوابِ قشنگي مي‌دهد.

 

+ به روز شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 17:7  | ا.خ.  | 

 

رفتار من عادی است

اما نمی­دانم چرا

این روزها

از دوستان و آشنایان

هرکس مرا می­بیند

از دور می­گوید:

                        این روزها انگار

حال و هوای دیگری داری!

اما

من مثل هر روزم

با آن نشانی­های ساده

و با همان امضا، همان نام

و با همان رفتار معمولی

مثل همیشه ساکت و آرام

 

این روزها تنها

حس می­کنم گاهی کمی گنگم

گاهی کمی گیجم

حس می­کنم

از روزهای پیش قدری بیشتر

این روزها را دوست دارم

گاهی

ـ از تو چه پنهان ـ

با سنگ­ها آواز می­خوانم

و قدر بعضی لحظه­ها را خوب می­دانم

این روزها گاهی

از روز و ماه و سال، از تقویم

از روزنامه بی­خبر هستم

حس می­کنم گاهی کمی کمتر

گاهی شدیداً بیشتر هستم

حتی اگر می­شد بگویم

این روزها گاهی خدا را هم

                                          یک­جور دیگر می­پرستم

 

از جمله دیشب هم

دیگرتر از شب­های بی­رحمانه­ی دیگر بود:

من کاملاً تعطیل بودم

اول نشستم خوب

جوراب­هایم را اتو کردم

تنها ـ حدود هفت فرسخ ـ در اتاقم راه رفتم

با کفش­هایم گفتگو کردم

و بعد از آن هم

رفتم تمام نامه­ها را زیر و رو کردم

و سطر سطر نامه­ها را

دنبال آن افسانه­ی موهوم

دنبال آن مجهول گشتم

چیزی ندیدم

تنها یکی از نامه­هایم

بوی غریب و مبهمی می­داد

انگار

از لابلای کاغذ تاخورده­ی نامه

بوی تمام یاس­های آسمانی

احساس می­شد

دیشب دوباره

بی­تاب در بین درختان تاب خوردم

از نردبان ابرها تا آسمان رفتم

در آسمان گشتم

و جیب­هایم را

از پاره­های ابر پر کردم

جای شما خالی!

یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد

یک پاره از مهتاب خوردم

 

دیشب پس از سی سال فهمیدم

که رنگ چشمانم کمی میشی است

و برخلاف سال­های پیش

رنگ بنفش و ارغوانی را

  از رنگ آبی دوست­تر دارم

دیشب برای اولین بار

دیدم که نام کوچکم دیگر

چندان بزرگ و هیبت­آور نیست

 

این روزها دیگر

تعداد موهای سفیدم را نمی­دانم

 

گاهی برای یادبود لحظه­ای کوچک

یک روز کامل جشن می­گیرم

گاهی

صدبار در یک روز می­میرم

حتی

یک شاخه از محبوبه­های شب

یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است

 

گاهی نگاهم در تمام روز

با عابران ناشناس شهر

احساس گنگ آشنایی می­کند

گاهی دل بی­دست و پا و سر به زیرم را

آهنگ یک موسیقی غمگین

                                           هوایی می­کند

اما

غیر از همین حس­ها که گفتم

و غیر از این رفتار معمولی

و غیر از این حال و هوای ساده و عادی

حال و هوای دیگری

                              در دل ندارم

 

رفتار من عادی است

 

 ــ «دکتر قیصر امین­پور»

 

+ به روز شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 12:24  | ا.خ.  | 

 

 

می­گویند مرده قد می­کشد؛ قربانِ قدّ بلندت، ای تک­درختِ بی­برگ­وبار!

 

... و تلقين­كننده به اين نحو بگويد جامع­تر است: اِسْمَعْ اِفْهَمْ يا فُلانَ بْنَ فُلانٍ (و نام او و پدرش را بگويد) هَلْ اَنْتَ عَلَى الْعَهْدِ الَّذى فارَقْتَنا عَلَيْهِ مِنْ شَهادَةِ اَنْ لا اِلهَ اِلا اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَريكَ لَهُ وَ اَنَّ مُحَمَّداً صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ عَبْدُهُ وَ رسُولُهُ وَ سَيِّدُ النَبِّييّنَ وَ خاتَمُ الْمُرْسَلينَ وَ اَنَّ عَلِيّاً اَميرُ الْمُؤْمِنينَ وَ سَيّدُ الْوَصِيّينَ وَ اِمامٌ افْتَرَضَ اللَّهُ طاعَتَهُ عَلَى الْعالَمينَ وَ اَنَّ الْحَسَنَ وَالْحُسَيْنَ وَ عَلِىَّ بْنَ الْحُسَيْنِ وَ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِي وَ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ وَ مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ وَ عَلِىَّ بْنَ مُوسى وَ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِي وَ عَلِىَّ بْنَ مُحَمَّدٍ وَالْحَسَنَ بْنَ عَلِىٍّ وَالقآئِمَ الْحُجَّةَ الْمَهْدِىَّ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ اَئِمَّةُ الْمُؤْمِنينَ وَ حُجَجُ اللَّهِ عَلَى الْخَلْقِ اَجْمَعينَ وَ اَئِمَّتُكَ اَئِمَّةُ هُدَىً اَبْرارٌ يا فُلانَ بْنَ فُلانٍ اِذا اَتاكَ الْمَلَكانِ الْمُقَرَّبانِ رَسُولَيْنِ مِنْ عِنْدِاللَّهِ تَبارَكَ وَ تعالى وَ سَئَلاكَ عَنْ رَبِّكَ وَ عَنْ نَبِيِّكَ وَ عَنْ دينِكَ وَ عَنْ كِتابِكَ وَ عَنْ قِبْلَتِكَ وَ عَنْ اَئِمَّتِكَ فَلا تَخَفْ وَ قُلْ فى جَوابِهِما اَللَّهُ جَلَّ جَلالُهُ رَبّى وَ مُحَمَّدٌ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ نَبِيّى وَالاِْسْلامُ دينى وَ الْقُرْآنُ كِتابى وَالْكَعْبَهُ قِبْلَتى وَ اَميرُالْمُؤْمِنينَ عَلِىُّ بْنُ اَبيطالِبٍ اِمامى وَالْحَسَنُ بْنُ عَلِي الْمُجْتَبى اِمامى وَ الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِي الشَّهيدُ بِكَرْبَلاءَ اِمامى وَ عَلِىُّ زَيْنُ الْعابِدينَ اِمامى وَ مُحَمَّدٌ باقِرُ عِلْمِ النَّبِيّينَ اِمامى وَ جَعْفَرٌ الصّادِقُ اِمامى وَ مُوسَى الْكاظِمُ اِمامى وَ عَلىُّ الرِّضا اِمامى وَ مُحَمَّدٌ الْجَوادُ اِمامى وَ عَلِىُّ الْهادى اِمامى وَ الْحَسَنُ الْعَسْكَرىُّ اِمامى وَالْحُجَّةُ الْمُنْتَظَرُ اِمامى هؤُلاءِ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ اَجْمَعينَ اَئِمَّتى وَ سادَتى وَقادَتى وَ شُفَعآئى بِهِمْ اَتَوَلّى وَ مِنْ اَعْدآئِهِمْ اَتَبَرَّءُ فِى الدُّنْيا وَالاْخِرَةِ ثُمَّ اعْلَمْ يا فُلانَ بْنَ فُلانٍ اَنَّ اللَّهَ تَبارَكَ وَ تَعالى نِعْمَ الرَّبُّ وَ اَنَّ مُحَمَّداً صَلَّى اللَّه عَلَيْهِ وَ آلِهِ نِعْمَ الرَّسُولُ وَ اَنَّ اَميرَالْمُؤْمِنينَ عَلِىَّ بْنَ اَبى طالِبٍ وَ اَوْلادَهُ الاْئِمَّةَ الاَْحَدَ عَشَرَ نِعْمَ الاَْئِمَّةُ وَ اَنَّ ما جآءَ بِهِ مُحَمَّدٌ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ حَقُّ وَ اَنَّ الْمَوْتَ حَقُّ وَ سُؤ الَ مُنْكَرٍ وَ نَكيرٍ فِى الْقَبْرِ حَقُّ وَالْبَعْثَ حَقُّ وَالنُّشُورَ حَقُّ وَ الصِّراطَ حَقُّ وَالْميزانَ حَقُّ وَ تَطائُرَ الْكُتُبِ حَقُّ وَالْجَنَّةَ حَقُّ وَ النّارَ حَقُّ وَ اَنَّ السّاعَةَ آتِيَةٌ لارَيْبَ فيها وَ اَنَّ اللَّهَ يَبْعَثُ مَنْ فِى الْقُبُورِ پس بگويد: اَفَهِمْتَ يا فُلانُ در حديث است كه ميّت در جواب مى­گويد: بلى فهميدم؛ پس بگويد: ثَبَّتَكَ اللَّهُ بِالْقَوْلِ الثّابِتِ هَداكَ اللَّهُ اِلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ عَرَّفَ اللَّهُ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ اَوْلِيائِكَ فى مُسْتَقرٍّ مِنْ رَحْمَتِهِ پس بگويد: اَللّهُمَّ جافِ الاَْرْضَ عَنْ جَنْبَيْهِ وَاصْعَدْ بِرُوحِهِ اِلَيْكَ وَلَقِّهِ مِنْكَ بُرْهاناً اَللّهُمَّ عَفْوَكَ عَفْوَكَ!

 

+ به روز شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 23:47  | ا.خ.  | 

  

خسته­ام به خدا از گرگ و مار خسته­ام... نیستی تا ببینی چشم در عقرب دوخته­ام.

کاش می­دانستی صورِ فرادیدگانم محدودند.

                        «ــ کاش این­جا بودی!»

دلتنگ یکی چون من کجاست؟ خشم، فراوان دارم...

کجاست مغمومی که تا معجونِ اشک و دود فراهم آوریم ــ شور یا بی­نمک. چه فرق می­کند؟

در کویر، کفش­پاره هم نعمتی است.

                        «ــ کاش این­جا بودی!»

دیک در دیگ؛ هر دو خروشان! دیک و دیگِ این سورِ بی­دلیل را کفش­پاره­ای کفایت است!

                        «ــ کاش این­جا بودی!»

O

این روزها انگار کسی مرا ورق می­زند، خاک و خاکسترم را به باد می­سپارد، به راهم می­نشاند، و خود می­رود.

                        «ــ کاش این­جا بودی!»

این شب­ها انگار کسی مرا می­بوسد، هست و نیستم را به آتش می­کشاند، در آبم می­تکاند، و خود می­رود.

                        «ــ کاش این­جا بودی!»

 این­جا بادهایی می­وزد و یادهایی آتش می­گیرد.

این­جا شاعری هست که می­راند:

«ــ بر این مسیر مُصیب نتوانی بود!»

این­جا پیرزنکی مو حنایی هست که می­خواند:

«ــ نادِ علیّاً مظهرَ العجائب...!»

این­جا حکیمی هست که می­داند:

«ــ اگر می­دانستندت، هر پاره­ات را هزاران کس می­ربود!»

این­جا دخترکی کولی هست که می­نالد:

«ــ برادرِ خوبم! برادرِ خوبم!»

این­جا به انتظارِ کسی نشسته­ام که بگوید:

                        «ــ کاش این­جا بودی!»

O

این کتابِ بی­معنا ـ که منم، هر ورقش را، بسیار بوسیده­ام، بسیار خوانده­ام. بسیار خوانده­ام:

                        «ــ کاش این­جا بودی!»

 

+ به روز شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 0:11  | ا.خ.  | 

 

آنک جدایی جدایی:

من و این چشم­های تلخ!

من و این اشک­های شور!

 

+ به روز شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 1:29  | ا.خ.  |