|
بیدَرد مَردُم، ما! خدا! بیدَرد مَردُم!
|
.
.
نوشتاری است بهفرموده؛
بفرمود(ص): «حاسِبُوا قَبْلَ أنْ تُحاسِبُوا»!
.
.
(36) / راز
«.» ـ این است صراطِ مستقیم!
.
.
(37) / اشتیاق
نوشتهای نوشتهام ـ بی که بدانی!
خواندهای ـ بی که بدانم؟
یا نوشتهای ...؟
.
.
(38) / نصیحت؟
«این جوان آخر خود را حرام میکند...»
ـ احرام ببند و بسمل کن خویش را!
ـ خویش را یا خویشتن را؟
.
.
(39) / سو به سو
سویی، هفتخواهر نعش پدر را میکشند و سویی، جبّارِ شکارپیشه در پیِ گردنآویزِ دخترکی است!
سوسویی مدام بختِ تو را رقم میزند و سوسویی بیدوام به خوابِ خویش فتنهای را بیدار میکند!
کوی به کوی، بزرگِ این قوم سرگشته است...
*
جنگلِ مولا است این آسمان!
.
.
(40) / باداندیشهها
نسیم تا به ابد نسیم است ـ اگر غیور باشد.
اما بادِ بیسروپا چون غیرت پیشه کند، در دستانِ خویش نگرد، پس آنگاه طوفان خواهد بودن!
*
«آه که عزمِ نازکان کردم و تنومندانِ ستبر را ریشهکن»
ــ چنین غرّید بلایِ نازکدل!
.
.
(41) / آه!
زمان مردانه خیانت پیشه کرده است؛
و زمین زنانه حیله!
چه نیک والدینی است تو را انسان!
.
.
(42) / ...
قلمی دیدم میگریست:
ای شعر!
نیافتمت، بافتمت!
.
.
(43) / پرسش
دفتر با قلم چه گفت؟ «تو را بر کسان بسیار گریانیدهاند... لختی بر من مویه کن!» پس دفتر صفحه دل نیک بگشود و گفت: «بیا! بیا!» قلم گریست: «مایهی مویه چیست؟ هبِّ حُب کدام است؟»
.
.
(44) / برای نیمهی دیگرم: [...]
دستی عنبرینههای عراقی؛ دستی خنجرینههای خراسانی. عزیزکم! تو نیک میدانی که سایهی گلبوتههای زرد، مزارِ چه رازهای مگویی است! دستهایت را گره کن. گریه مکن. چون حماسهای شکسته شِکوِه مکن. حدیثِ شکوه کن!
ـ «چه نجیبانه گره از نوشتههایم میگشایی!»
.
.
(45) / برای نیمهی دیگرم: [...]
چشم در چشمِ خورشید نه، روی برتافته از آفتاب نه، در حالتی میانهی این دو تو را یاد میکنم. آغوشِ این نیمکتِ خسته، هنوز جایی برای تو دارد.
*
تنها برای تو میگویم. هنوز هفتهای نشده است تا برادری با برادر گفت هوایِ تکدرخت پاییزی است. هنوز هفتهای نشده است تا سنگ، سنگِ سرشکسته به رازِ من پی برده است. هنوز ندایِ خویش را در گوش دارم که: یا خدیجه الکبری به فریادم برس!... تنها برای تو میگویم.
*
گنهکار روی در آفتاب کرد و بغض. کاش از آنِ من بودی یا من نبودم. نسیم بر گونههاش بوسه میزد: «بلبل از گل، شجر از چلچله بیزایر ماند». گنهکار زمانی شجر بود؛ شجرِ بیچلچله. و اکنون؟ هیچ! هیچ! خزهای خفته بر کنارِ رودی دوردست.
*
«با من از باران بگو! سنگ مرا نمیفهمد. با من از باران بگو! نسیم گوش در سخنم نمیکند. با من از باران بگو چلچلهی خشمگین!» ــ چنین گفت تکدرخت.
.
.
به علی داودی
باران! هوای پنجرهام ابریست، کی طرحی از بهار میاندازی؟
کی میزنی به تارِ هوا چنگی تا شورشی دوباره بیاغازی؟
بر بومِ چرکتابِ زمین امشب از شرّههای رنگ چه غوغاییست!
این شورِ اشکهای تو آیا نیست در مرز سبز و زرد به غمّازی؟
ای بیزبانتر از دل محرومم! ای ابرِ بغضکرده! چه میخواهی
اینجا میان خیلِ زبانبازان؟ اینجا در ازدحامِ زبانبازی؟
بگذار این دکان تباهی را؛ بگذار در حساب دکانداران
دنیای دونِ پشتهماندازان باشد برای پشتهماندازی
ای سنگِ سرشکسته! چه میگریی؟ برخیز و با نسیم وضویی کن
دستی بکش به سینهی غمگینت، این چندمین دل است که میبازی؟
سنگی به صخره خورد و ترک برداشت، کوهی به پای خویش فرو افتاد
ابری در آسمان خدا گم شد، بازیکنان به شیوهی طنّازی
سنگی به صخره خورد و ترک برداشت، این آخرین ترنگ نخواهد بود...
ـ باشد؛ ولی امید نمیمیرد، باید سری به شور برافرازی...
باشد؛ ولی به پای تو میمانم، ای ابرِ بغضکردهی توفانی!
تا ماجرای تازهای از باران در این کویر تشنه بیاغازی
بر کرانهی رودِ دوردست، دارالقرارِ جدیدم، آنگاه که پلنگِ زخمی از زمین روی بر میتافت، چیزها شنیدم ـ شگفت!
*
کو یادی که یار برقصد؟ کو یاری که در یاد برقصد؟
کو دستِ مستِ چشم؟ کو چشمِ مستِ دست؟
کو چشمی که خون بگرید؟ کو دستی که خون بریزد؟
کو چشمی که باز راز گوید؟ کو دستی که راز باز جوید؟
کو دستی که دستی ببازد؟ کو دستی که دستی از نو بیاغازد؟
کو دستی که در دست درآویزد؟ کو چشمی که با چشم درآمیزد؟
کو حیرتی که چشم بر هم ننهد؟ کو غیرتی که دست بر هم ننهد؟
*
دیدمش. پس گفتمش: «اینها که گفتی ندانم. دست ندانم دستِ که بوده است و چشم، چشمِ که. مرا از تأویلِ آن آگاه کن.» دیوانه بر من خندهای زد و گفت: «مرد را از چشمها و دستهاش بشناس!» گفتم: «و زن؟» گفت: «زن را هرگز نخواهی شناخت!»
دورم از یاران، ز خاطر بردهام خود را در اینجا
میگدازم همچو نخلِ تشنه، هستم تا در اینجا
چند سرگردانتر از دریا بر این ساحل نشستن
سایهای حتّی نمیپرسد کیام آیا در اینجا
گردباد، ای همعنان با من، بپرس از این بیابان
تا کدامین روز میمانیم و تا کِی، ما در اینجا
هر گلی اینجا بهاری کوچک است، آری ندیدم
رازقی را بیپناه از وحشتِ سرما در اینجا
برگ سبزی؛ یادگاری، آهِ سردی؛ یادِ یاری
هر گیاهی گرمِ کاری آسمانفرسا در اینجا
با من امّا ماند سنگی، دست تنگی، پای لنگی
سنگ بر دل، دست بر سر، غرق در گِل پا در اینجا
آه اگر پایان نگیرد همچو سرگردانیِ من
گردشِ گردآب، گِردِ گریهی دریا در اینجا
چند چون بار گرانی مایهی آزارِ یاران
خویش را زین بیشتر یوسف مکن رسوا در اینجا
ای سکوتِ سایهگستر، بار کن تا بارِ دیگر
کس نبیند خستهات، بیپیر و بیپروا در اینجا
حکایتِ نبشتههای شبانه، یادآور مثلی شرمآور است که نخواهم گفتن... کجاست فصاحتی که کلماتِ پیاده را برکشد و بر درِ منزل معنا فروافکند؟ بگذارم و بگذرم!
فهمِ یک دشوار است. مرا مولایم آموخت که دویی نیست. مرا استادِ مجنونم آموخت که سه ـ این مثلّثِ مظلوم ـ همان یک است. گمانم بر آن است که چار، دستپختِ آشپزانِ درگاهِ ضحّاکانِ یونان باشد. پنج لازم و ملزوم یک است. شش، تفسیر یک. هفت آینهدارِ یک. و هشت، یکِ غریبافتاده. نَه! از نُه میآغازم. میدانی نُه چیست؟
ـ نُه تعریض به عرب است!
و میدانی عرب با چه در دلِ من شد و برون نرفت؟ آه که فهمِ دو دیگرِ انواعِ عشق صعبکاری است!
*
خشم از پیِ خشم! و همینجاست که به جهلاندیشیِ خود پی میبری!
*
نرگسک چیست؟ نرگسک کیست؟ نرگسک کدام است؟
عرب از عین، هم چشم را مراد میکند و هم چشمه را. چه عجب که رادمردانِ خراسانی نیز چنین کنند؟
... آنجا، آن دوردستها، آن دیردستها، که هذیانِ پنجهای خونین، تبتیمارِ دوتاری شکسته است، از پسِ آن عقابِ پرگشودهی نیلی (و تو انگار کن لاجوردی!)، آنجا که رمهها بیشبانند، از پسِ خستگیِ جادههای خاکآلود، چشمهای هست که حیاتومَماتِ خویشانِ آن دخترکِ زلفآشوب را سبب است. آنجا که بهترینِ طعامها را رمهها میخورند، آنجا که ایّوبِ دستارِ سیستانی بسته، آوازِ غمینِ خود را لای لحدِ آجرها مدفون کرده است، نرگسک دست در نرگسک میبرد و از نازِ دستهاش خونِ عطش میچکد.
آه که از پسِ عطش، عاشقی است! کیست که بداند زلفانِ خاکیِ دخترکی خُرد و تاولینصورت، غیرتِ هزاران مرد را به سخره میگیرد؟
*
بهوقتِ چاشت حنجره را در ماهور کوک کن؛ نُتهای خسته را در باد یله کن و «این فصل را با من بخوان؛ باقی فسانه است!»
*
موحّد! موحّدِ مهربان! ضادِ نازنینِ من! چشم در هور داری و گوش در مثّلثخوانیِ نفرینشدگان؟ رفتی و این برّهی بالدار را یله ساختی؟
ـ برّهی بالدار کدام است؟
دستهای سرمازدهی من ـ اگر خشم بگذارد ـ خواهد گفت که اینجا کودکی هست که میخواهد برّهی بالدار باشد!
*
نَه! نُه کدام است؟ نُه دخترکی است ایستاده بر پلکانِ حیرت با چشمهایی مسافر به قصدِ ابدیّت! فهم میکنی؟
*
یکدست خشم و یکدست قلم؛ هر دو سنگین. کاش کاتبی داشتم تا رقصهایم را مینگاشت. افسوس! افسوس که کس حکایتِ «دارکوب و درخت» را نه گریسته است!
*
آی مسافرِ جادهی کلمات، پیِ چیستی؟ معنا؟! دور شو، کور شو که فهم نخواهی کرد نبشتهای را که جوهرِ قلمش، اخلاقِ مرکّبِ نجس باشد! آخرین خشم ـ مویههای حکیمِ نابخرد چه بود: «اخلاقِ مرکّبِ نجس به اضمحلالِ عقل میانجامد ـ یکسره!»
*
راست گفتهاند که از حدیث، حدیث شکافد. راست بدانگونه که از عدم، عدم! و از کویر، کویر!... آه! کدام دستِ یاغی کویرِ مرا نخلاندود کرده است؟ ... هیچ نگویم که مرا در خاطر آمد که مولایم پرسیده است: «بهجز از وجود چیست؟»
*
آی ناشناختهی خراسانی! دیدی که مکتبِ تو را من بسط دادهام؟ بسطِ مقامِ شاد: قبضِ دستگاهِ شور!
*
آی دیوانهی دلآشوب! دیدی تمام شد! درد نداشت اما: پنجهات رنج را نگاشت!
تنها گواه پرسهام در جستجوی آخرین موعود
از کوچهی آیینه تا بنبست حیرت، سایهی من بود
آنسوتر از باد و عطش با آب و آتش همعنان بودم
همراه با من آفتاب خسته، سنگین، راه میپیمود
آری تمام خاک را گشتم به دنبال صدای تو
اما زمین ـ پژواک سرد آسمان ـ بر من دری نگشود
شبگیر تا شبگیر بر نطع نمک از جادهی زنجیر
بر گرده بارِ درد میبردی مرا ای زخم بیبهبود
اکنون مرا بیهوده وامگذار و بیفردا به شب مسپار
مپسند ای یار از خدایم ناامید، از خاک ناخشنود
موعود! فردای مرا با خود کجا بردی که با فریاد
مرگم درودی میفرستد؛ زندگی میگویدم بدرود
ننگ نشستن را چه باید نام کرد ـ اینجا که خاکستر
خورشید عنوان میکند خود را ـ بهجز فردای وهمآلود؟
آسمان از نفس افتاد نویدی بفرست
خانه مرگ شد این خاک، شهیدی بفرست
آسمان گور شد و گور... کفنها را برد
عهد دیگر شد، تابوت جدیدی بفرست
آسمان ابر شد و قبر شد و دنیا مرد
آفتابی بده! باران امیدی بفرست
آفتابی که جگر سوخت بیابانها را
دل مجنون مرا سایه بیدی بفرست
روز از نو شد و غم نو شد و نو شد روزی
نوبهاری برسان، مژده عیدی بفرست
چقدر با تو بگوییم رها کن ما را؟
همه دلبسته خویشیم کلیدی بفرست
یادی از آن هوای هدر رفته، آن ماجرای مبهم ناقابل!
مهمان خانهی دلتان بانو شاید منم و آن غم ناقابل!
سرگرم شعلهشعلهی اندوهم، تا دل بسوزدت ز غمم هر شب
حاشا اگر شکنجهی من باشد مقدور هر جهنّم ناقابل!
سست است دستوپای خیالم سخت در جستجوی قولوغزل بیعشق
آوخ که جلوهگاه خیالت نیست این شعرهای محکم ناقابل!
خالیست صفحههای غزلهایم مثل شناسنامهی من از تو
همقد نصفنیمهی من هم نیست هر نصفهنیمه آدم ناقابل!
هر روز میروم به امیدی گنگ رو به ضریح گمشدهای چون مرگ
با چند شمع سوخته چون جانم، با چند شاخه مریم ناقابل!
دادند به حکمت و به لطفی به شما
از این همه سوره، سوره کوثر را
کوتاهترین سوره قرآن، یعنی
کوتاهترین راه رسیدن به خدا
چاهی که به آبی برسد خود راهیست
راهی که در آن روشنی دلخواهیست
ای مادر آب! چون به خاکت نرسیم
هر چشمه برای ما زیارتگاهی است
هرجا قفسی است، شکست و بالوپر شد
هر بالوپری، پرندهای دیگر شد
ای ماه پری فرشته زن! نام تو را
خواندند به سنگ، چشمه کوثر شد
دریا آب است تا به دریا ارزد
صحرا خاک است تا به صحرا ارزد
پیغمبر اگر پسر ندارد، دارد
یکدختر که تمام دنیا ارزد
زهرا از هرچه گفته آمد، سر بود
ما دیگر گفتهایم و او دیگر بود
پیوند گل محمدی با سیب است
او سیب گلاب باغ پیغمبر بود
دارد پدری و پسری در دنیا
بیمثل، چنان که همسری در دنیا
او بود که مادر پدر بود و نبود
مثل او هیچ مادری در دنیا
در باز شدهست و کار ما بسته شدهست
انگار که درهای دعا بسته شدهست
درهای جهان دو لنگه دارند، یکی
به حرمت پهلوی شما بسته شدهست
حُسن تو چنان که تن حسینی شده بود
با خون تو پیرهن حسینی شده بود
وقتی که در خانه به پهلوت نشست
در خانه عجب حسن حسینی شده بود
ای چشمه نور! پلکانم خاکیست
ای ماه بلند! آسمانم خاکیست
من نام تو را با چه زبانی ببرم؟!
گلدان شکستهام، دهانم خاکیست
موحّدِ مهربان رفت... همین!