|
بیدَرد مَردُم، ما! خدا! بیدَرد مَردُم!
|
... یکی از گرفتاریهای ما این بوده است که در صد سال اخیر، باسوادهایمان خواستهاند راه را نزدیک کنند و علمی بیاموزند که هرچه زودتر اثری در فنّ و صنعت بر آن مترتّب شود. آنها نمیخواستهاند وقت را تلف کنند و حتّی شاید به علوم نظری ـ مثل فیزیک ـ هم کماعتنایی کردهاند. شیوع این فکر چنان لطمهای به روح و روحیهی ما زده است که در طی صدسال، کسی نپرسیده است که چرا راه نزدیکی برگزیدیم که به مقصد نرسید.
من اصلاً معتقد نیستم که همواره و همیشه بتوان از تاریخ عبرت گرفت. آیا این عجیب نیست که در طی صد سال برای یک بیمار نسخهای بنویسند و دارویی تجویز کنند و این نسخه و دارو هیچ اثری نبخشد و با وجود این، فکر نکنند که نسخه و دارو بیجا بوده است و باز درمان را همان بدانند که میدانستهاند؟ (و این دانستن چه دانستن بدی است و جهل، هزار بار بر آن شرف دارد). هیچ قومی بدون آشنایی با تفکّر جدید نمیتواند در عالم متجدّد وارد شود. غرب بنایی است که طرح آن را متفکّران درانداختهاند؛ نه آنکه با کنار هم گذاشتن اجزاء پراکنده پدید آمده باشد...
O
... مردمی که به دو عالم تاریخی و دو تاریخ تعلّق دارند (یعنی میان دو عالم سرگردانند)، معمولاً نمیتوانند به نقّادی بپردازند. چنانکه هماکنون که دوران آشوب عالم یا دورانِ بیعالمی و بیوطنیِ بشر است، معمولاً نه غرب غیرغرب را درمییابد، نه آنها که با عالم غرب آشنا نشدهاند، از عهدهی نقّادی برمیآیند. در چنین وضعی غالباً دو صورت رخ مینماید. یکی این که انتقاد به ردّ و نفی و ذم و مدح و احیاناً به تحقیر و توهین مبدّل میشود؛ چنانکه کسانی از میان ما در مورد غرب، صرفاً ظاهر را دیده و این ظاهر را به خوب و بد تقسیم کرده و خوب آن را تحسین و بد آن را رد کردهاند. این نفی، نفیِ سهل و بیدردسری است که همهکس میتواند در آن سهیم شود، بیآنکه نیاز به مطالعه و تحقیق داشته باشد؛ زیرا لازم نیست آدمی دانشمند و فیلسوف باشد که هرچه را عامّه خوب میدانند، بگوید خوب است و هرچه را بد میدانند، بد بداند. وضع دوم، وضع کسانی است که انتقاد از خود را مقدّم بر انتقاد از غرب میدانند و این، در ظاهر، وجهه نظر خوبی است. زیرا آنکه به وضع خود آگاه نیست، در مورد غیر چه بگوید؟ ولی انتقاد از خود، متوقّف بر تذکّر و شناخت خود است. ما کیستیم که از خود انتقاد میکنیم؟ در حقیقت انتقاد از خود تذکّر است؛ تذکّر به وضعی که در آن به سر میبریم، ولی در نقدهای فعلی، کمتر نشان تذکّر و وقوف به وضعِ خود پیداست؛ بلکه همهی نقدها و نقّادیها از موضع ایدئولوژی است و البته تمام این نقدها نادرست یا بیجا نیست...
O
... خلاصه کنیم: غرب با تفکّری که در آن، بشر بهصورت موجودی صاحب علم و اراده و قدرت ظاهر شد، همهچیز را در تصرّف و تملّک خود درآورد، پدید آمد. در این طریقِ احرازِ قدرت، حوادث مهمی مثل اصلاح دینی و مواجهه با سنن و رسوم و رجوع به علم و تقدّسزدایی و بسیاری چیزهای دیگر پیش آمد. ولی اینها حوادث پراکنده و بیارتباطی نبود که اتّفاقاً با هم جمع شود، یا یکی در پیِ دیگری بیاید و تاریخ غرب را قوام دهد؛ بلکه هریک با دیگری تناسب داشت و مظهر تاریخ جدید بود که تجدّد خوانده شد. این تاریخ یک نظم واحد است و شئون متفاوت آن، همه، به یک اصل باز میگردد...
O
... بحرانی که در عالم کنونی وجود دارد، بحرانِ تفکّر غربی است. در این تفکّر، بشر به جایی رسیده است که دیگر هیچ امید و پناهی بیرون از خود ندارد. لازمهی این وضع تفوّقِ قدرتِ اراده و ارادهی بهسوی قدرت است. امّا این قوّت و قدرت هرچه باشد، قوّت و قدرتِ محال است و مآلاً در طریقِ نابودی و ویرانی و نیستانگاری قرار میگیرد. آن مردِ بزرگِ دانمارکی قرن نوزدهم از این معنا خبر داشت که میگفت: بیخدا بودن، بیخود بودن است. این وضع نمیتواند ادامه یابد. بشر اکنون در معرض خطر بزرگی قرار گرفته است و اگر نتواند راه تازهای بیابد، نابود میشود. درمانهایی که معمولاً برای مشکلات ذکر میشود، عینِ بیماری است. وضعِ نیستانگاری را با صورتی از نیستانگاری نمیتوان دفع کرد. باید در جوهرِ نیستانگاری تفکّر کرد تا مقدّماتِ گذشت از آن فراهم آید.
ــ «صدسال سرگردانی در راهِ غربیشدن و تجدّدمآبی» / دکتر رضا داوری اردکانی /
«ما و غرب»: یادوارهی بیستمین سالگشت دکتر علی شریعتی / انتشارات حسینیهی ارشاد
خیالِ خامِ پلنگِ من بهسوی ماه جهیدن بود
و ماه را زِ بلندایش بهروی خاک کشیدن بود
پلنگِ من ـ دلِ مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماهِ بلندِ من ـ ورای دست رسیدن بود
O
گلِ شکفته! خداحافظ، اگرچه لحظهی دیدارت
شروعِ وسوسهای در من بهنامِ دیدنوچیدن بود
من و تو آن دو خطیم ـ آری: موازیانِ به ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود
اگرچه هیچ گلِ مُرده دوباره زنده نشد، امّا
بهار در گلِ شیپوری مدام گرمِ دمیدن بود
شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کامِ من
فریبکارِ دغلپیشه بهانهاش نشنیدن بود!
O
چه سرنوشتِ غمانگیزی! که کرمِ کوچکِ ابریشم
تمام عمر قفس میبافت، ولی به فکرِ پریدن بود!
O
(1)
برخیز، شتربانا! بربند کجاوه
کز چرخ همیگشت عیان رایت کاوه
از شاخ شجر برخاست آوای چکاوه
وز طول سفر حسرت من گشت علاوه
بگذر به شتاب اندر، از رود سماوه
در دیده من بنگر دریاچهی ساوه
وز سینهام آتشکدهی پارس نمودار
(2)
از رود سماوه ز ره نجد و یمامه
بشتاب و گذر کن بهسوی ارض تهامه
بردار پس آنگه گهرافشان سرِ خامه
این واقعه را زود نما نقش به نامه
در ملک عجم بفرست با پرّ حمامه
تا جمله ز سر گیرند دستار و عمامه
جوشند چو بلبل به چمن، کبک به کهسار
(3)
بنویس یکی نامه به شاپور ذوالاکتاف
کز این عربان دست مبُر، نایژه مشکاف
هشدار، که سلطان عرب داورِ انصاف
گسترده به پهنای زمین دامنِ الطاف
بگرفته همه دهر، ز قاف اندر تا قاف
اینک بدَرَد خشمش پشت و جگر و ناف
آن را که دَرَد نامهاش از عُجب و ز پندار
(4)
با ابرهه گو خیر به تعجیل نیاید
کاری که تو میخواهی از فیل نیاید
رو، تا به سرت جیشِ ابابیل نیاید
بر فرق تو و قوم تو سجّیل نیاید
تا دشمن تو مهبط جبریل نیاید
تا کید تو در مورد تضلیل نیاید
تا صاحب خانه نرساند به تو آزار
(5)
زنهار! بترس از غضب صاحب خانه
بسپار به زودی شتر سبط کنانه
برگرد از این راه و مجو عذر و بهانه
بنویس به نجّاشی اوضاع، شبانه
آگاه کناش از بدِ اطوار زمانه
وز طیر ابابیل یکی بر به نشانه
کآنجا شودَش صدق کلام تو پدیدار
(6)
بوقَحف چرا چوب زند بر سرِ اشتر؟
کاشتر به سجود آمده با ناز و تبختر
افواج ملک را نگر، ای خواجه بهادر!
کز بال همی لعل فشانند و ز لب دُر
وز عدّتشان سطح زمین یکسره شد پُر
چیزی که عیان است چه حاجت به تفکّر؟
آنرا که خبر نیست فگار است ز افکار
(7)
زی کشور قسطنطین یک راه بپویید
وز طاق ایاصوفیه آثار بجویید
با پطرک و مطران و به قسیس بگویید
کز نامه انگلیون اوراق بشویید
مانند گیا بر سر هر خاک مرویید
وز باغ نبوّت گل توحید ببویید
چونان که ببویید مسیحا به سرِ دار
(8)
این است که ساسان به دساتیر خبر داد
جاماسب به روز سوم تیر خبر داد
بر بابکِ بُرنا پدر پیر خبر داد
بودا به صنمخانهی کشمیر خبر داد
مخدوم سرائیل به ساعیر خبر داد
و آن کودک ناشسته لب از شیر خبر داد
ربیون گفتند و نیوشیدند احبار
(9)
از شقّ سطیح این سخنان پرس ز مانی
تا بر تو بیان سازند اسرار نهانی
گر خواب انوشروان تعبیر ندانی
از کنگرهی کاخش تفسیر توانی
بر عبد مسیح این سخنان گر برسانی
آرد به مداین درت از شام نشانی
بر آیت میلاد نبی سیّدِ مختار
(10)
فخر دو جهان، خواجهی فرّخرخِ اسعد
مولای زمان، مهترِ صاحبدلِ امجد
آن سیّد مسعود و خداوندِ مؤیّد
پیغمبرِ محمود، ابوالقاسم احمد
وصفش نتوان گفت به هفتاد مجلّد
این بس که خدا گوید «ما کانَ محمّد...»
بر منزلت و قدرش یزدان کند اقرار
(11)
اندر کف او باشد از غیب مفاتیح
واندر رخ او تابد از نور مصابیح
خاک کف پایش به فلک دارد ترجیح
نوش لب لعلش به روان سازد تفریح
قدرش ملکالعرش به ما ساخته تصریح
وین معجزهاش بس که همیخواند تسبیح
سنگی که ببوسد کفِ آن دست گهربار
(12)
ای لعلِ لبت کرده سبک سنگ گهر را!
وی ساخته شیرین کلمات تو شکر را!
شیروی به امر تو دَرَد نافِ پدر را
انگشتِ تو فرسوده کند قرصِ قمر را
تقدیر به میدان تو افکنده سپر را
و آهوی ختن نافه کند خون جگر را
تا لایق بزم تو شود نغز و بهنجار
(13)
موسی ز ظهور تو خبر داده به یوشع
ادریس بیان کرده به اخنوخ و همیلع
شامول به یثرب شده از جانب تبّع
تا بر تو دهد نامهی آن شاه سمیدع
ای از رخ دادار برانداخته برقع!
بر فرق تو بنهاده خدا تاج مرصّع
در دست تو بسپرده قضا صارم تبّار
(14)
تا کاخ صمد ساختی ایوان صنم را
پرداختی از هر چه بهجز دوست حرم را
برداشتی از روی زمین رسمِ ستم را
سهم تو دریده دل دیوان دُژَم را
کرده تهی از اهرمنان کشورِ جم را
تأیید تو بنشانده شهنشاه عجم را
بر تخت، چو بر چرخ برین ماهِ ده و چار
(15)
ای پاکتر از دانش و پاکیزهتر از هوش!
دیدیم تو را، کردیم این هردو فراموش
دانش ز غلامیت کشد حلقه فرا گوش
هوش از اثر رای تو بنشیند خاموش
از آن لب پر لعل و از آن بادهی پرنوش
جمعی شده مخمور و گروهی شده مدهوش
خلقی شده دیوانه و شهری شده هشیار
(16)
برخیز و صبوحی زن بر زمرهی مستان
کاینان ز تو مستند در این نغز شبستان
بشتاب و تلافی کن تاراج زمستان
کو سوخته سرو چمن و لالهی بستان
داد دل بستان ز دی و بهمن، بستان
بین کودک گهواره جدا گشته ز پستان
مادرش به بستر شده بیمار و نگونسار
(17)
ماهت به مُحاق اندر و شاهت به غَری شد
وز باغ تو ریحان و سپرغم سپری شد
اندُه ز سفر آمد و شادی سفری شد
دیوانه به دیوان تو گستاخ و جری شد
و آن اهرمن شوم به خرگاهِ پری شد
پیراهن نسرین تنِ گلبرگِ طَری شد
آلوده به خونِ دل و چاک از ستمِ خار
(18)
مرغان بساتین را منقار بریدند
اوراق ریاحین را طومار دریدند
گاوان شکمخواره به گلزار چریدند
گرگان ز پی یوسف بسیار دویدند
تا عاقبت او را سوی بازار کشیدند
یاران بفُرُختندش و اغیار خریدند
آوَخ ز فروشنده، دریغا ز خریدار
(19)
ماییم که از پادشهان باج گرفتیم
زآن پس که از ایشان کمر و تاج گرفتیم
دیهیم و سریر از گهر و عاج گرفتیم
اموال و ذخایرشان تاراج گرفتیم
وز پیکرشان دیبهی دیباج گرفتیم
ماییم که از دریا امواج گرفتیم
و اندیشه نکردیم ز طوفان و ز تیّار
(20)
در چین و ختن ولوله از هیبت ما بود
در مصر و عدن غلغله از شوکت ما بود
در اندلس و روم عیان قدرت ما بود
غرناطه و اشبیلیه در طاعت ما بود
صفلیه نهان در کنف رایت ما بود
فرمان همایون قضا آیت ما بود
جاری به زمین و فلک و ثابت و سیّار
(21)
خاک عرب از مشرق اقصی گذراندیم
وز ناحیهی غرب به افریقیه راندیم
دریای شمالی را بر شرق نشاندیم
وز بحر جنوبی به فلک گرد فشاندیم
هند از کف هندو، خُتن از تُرک ستاندیم
ماییم که از خاک بر افلاک رساندیم
نام هنر و رسم کرم را به سزاوار
(22)
امروز گرفتار غم و محنت و رنجیم
در داو فره باخته اندر شش و پنجیم
با ناله و افسوس در این دیر سپنجیم
چون زلف عروسان همه در چین و شکنجیم
هم سوخته کاشانه و هم باخته گنجیم
ماییم که در سوگ و طرب قافیه سنجیم
جغدیم به ویرانه، هزاریم به گلزار
(23)
ای مقصد ایجاد! سر از خاک به در کن
وز مزرع دین این خس و خاشاک به در کن
زین پاک زمین مردمِ ناپاک به در کن
از کشور جم لشگر ضحّاک به در کن
از مغز خرد نشئهی تریاک به در کن
این جوق شغالان را از تاک به در کن
وز گلهی اغنام بران گرگ ستمکار
(24)
افسوس، که این مزرعه را آب گرفته
دهقانِ مصیبتزده را خواب گرفته
خون دل ما رنگِ میِ ناب گرفته
وز سوزشِ تب پیکرمان تاب گرفته
رخسارِ هنر گونهی مهتاب گرفته
چشمانِ خرد پرده ز خوناب گرفته
ثروت شده بیمایه و صحّت شده بیمار
(25)
ابری شده بالا و گرفتهست فضا را
از دود و شرر تیره نمودهست هوا را
آتش زده سکّان زمین را و سما را
سوزانده به چرخ اختر و در خاک گیا را
ای واسطهی رحمتِ حق! بهر خدا را
زین خاک بگردان ره طوفان بلا را
بشکاف ز هم سینهی این ابر شرر بار
(26)
چون برّهی بیچاره به چوپانش نپیوست
از بیم به صحرا در، نه خفت و نه بنشست
خرسی به شکار آمد و بازوش فروبست
با ناخن و دندان ستخوانش همه بشکست
شد برّهی ما طعمه آن خرس زبردست
افسوس از آن برّهی نوزادهی سرمست
فریاد از آن خرسِ کهنسالِ شکمخوار
(27)
چون خانهخدا خفت و عسس ماند ز رُفتن
خادم پیِ خوردن شد و بانو پیِ خفتن
جاسوس پس پرده پی راز نهفتن
قاضی همهجا در طلب رشوه گرفتن
واعظ به فسون گفتن و افسانه شنفتن
نه وقت شنفتن ماند، نه موقع گفتن
و آمد سرِ همسایه برون از پس دیوار
(28)
با فرّ خداوند تعالی و تقدّس
از لوثِ زلل پاک کن این خاکِ مقدّس
در دولت شاهی که در این کاخِ مسدّس
با تاجِ مرصّع شد و با تختِ مقرنس
پرداخت صف باغ ز هر خار و ز هر خس
بر او دو جهان اندک و او بر دو جهان بس
بسیار برش اندک و زو اندک بسیار
(29)
شاه ملکان، حامیِ دین، شاه مظفر
کز او شده بر پا عَلَمِ دینِ پیمبر
از داد نگین دارد و از دانش افسر
ماه است به چرخ اندر و شاه است به کشور
چون او نه یکی شاه درین تودهی اغبر
چون او نه یکی ماه بر این طارم اخضر
وین هردو پدید است ز گفتار و ز دیدار
(30)
با فرّ تو ای شاه! رعیّت نخورد غم
با خوی خوشت ابر بهاری نزند دم
از شرم کف راد تو گوهر ندهد یم
جز بر در تو گردن گردون نشود خم
از مهر تو جستهست بشر جان و شجر نم
از بیم تو کردهست قدر خوف و قضا رم
وز هول تو گشتهست تعب زار و ستم خوار
(31)
تو سایهی آن ذات همایون قدیمی
پیروزگر از فرّهی یزدان کریمی
بگزیدهی آن داور رحمان رحیمی
بر خلق جهان حاکم و در کار حکیمی
از بهر پناهنده به از کهف و رقیمی
دارای عصا و ید بیضای کلیمی
هم دشمن جادویی و هم آفت سحّار
(32)
خویش به رخ ما درِ فردوس گشودهست
عدلش همه گیتی را فردوس نمودهست
کلکش همه جا غالیه و عنبر سودهست
دین در کنفش رخت کشیدهست و غنودهست
قهرش سر بیدینان با تیغ درودهست
تا تیرگی از آینهی ملک زدودهست
وز صارم دین شسته و پرداخته زنگار
(33)
ای قاضی مطلق، که تو سالارِ قضایی!
وی قائم بر حق، که در این خانه خدایی!
تو حافظِ ارضی و نگهدارِ سمایی
بر لوحِ مَه و مهر فروغی و ضیایی
در کشور تجرید مِهین راهنمایی
بر لشگر توحید امیرالامرایی
حق را تو ظهیرستی و دین را تو نگهدار
(34)
در پرده نگویم سخن خویش، علیالله
تا چند در این کوه و در آن دشت و در آن چاه؟
برخیز، که شد روز شب و موقع بیگاه
بشتاب، که دزدان بگرفتند سرِ راه
آن پردهی زَرتار که بودی به درِ شاه
تاراج حوادث شد با خیمه و خرگاه
در دار نمانده است ز یاران تو دیّار
(35)
این ملک خداداده خداوند تو را داد
وین تاج رسول عربی بر تو فرستاد
تا شاخ ستم را بکَنی ریشه ز بنیاد
وین مُلک ز داد تو شود خرم و آباد
در دولت خود تازه کنی رسم و رهِ داد
با تیغ عدالت بزنی گردن بیداد
وز دست حوادث ببری خاتم زنهار
(36)
زنهارخوران را فکنی ریشه بهخون بر
بیدادگران را کنی از تخت نگون بر
ای بسته دل عشق به زنجیر جنون بر!
دانش برِ کِلکت پی تعلیم فنون بر
آن را که به کار تو بگوید چه و چون بر
ایزد شودش سوی فنا راهنمون بر
کاندر دو جهان نیست تو را جز به خدا کار
پس از عبورِ تو از کوچههای دلتنگی
پُر است کوچهی دل از صدای دلتنگی
تمامِ وسعت غم را گریستی؛ پیداست
نشانههای تو در جایجایِ دلتنگی
به رغم آنهمه اندوه... کوهکوه اندوه
نگفتهای به کسی ماجرای دلتنگی
نبود سنگصبورت غروبِ عاشورا
فقط تو بودی و غم، هایهای دلتنگی
چه جز اشارت آن چشمهای تابان بود
در آن لیالیِ یلدا، شفای دلتنگی؟
شگفتواقعهای تا ابد معمّایی است
قیام سبز تو در منتهای دلتنگی
دمید از نَفَست آفتابِ عاشورا
شهید جاریِ کربوبلای دلتنگی
دلی به وسعتِ هفتاد آسمان، دلتنگ؟
چگونهات نپرستم؟ خدای دلتنگی!
سرود سوگ سرودی؛ فُرات خونپاشان
برای حُزنِ روانت؛ برای دلتنگی
نبود وُسعم از این بیش؛ بیش از این هستی
ببخش بر من و بر تنگنای دلتنگی
دلم شکست و تراوید این غزلْگریه
دلِ شکسته چه دارد؛ سِوای... دلتنگی؟
ــ «گفتم به لحظه نامِ تو را؛ جاودانه شد» / «نشر آفاق»