تبليغاتX
درد
بی‌دَرد مَردُم، ما! خدا! بی‌دَرد مَردُم!

 

«کتاب‌ها مثل آدم‌ها هستند»

 

بعضی از کتاب‌ها ساده لباس می‌پوشند و بعضی لباس‌های عجیب و غریب و رنگارنگ دارند.

بعضی از کتاب‌ها برای ما قصّه می‌گویند تا بخوابیم و بعضی قصّه می‌گویند تا بیدار شویم.

بعضی از کتاب‌ها تنبل هستند. بعضی از کتاب‌ها زیاد می‌خوابند و همیشه خمیازه می‌کشند.

بعضی از کتاب‌ها شاگرد اوّل می‌شوند و جایزه می‌گیرند. بعضی مردود می‌شوند و بعضی تجدید.

بعضی از کتاب‌ها تقلّب می‌کنند. بعضی از کتاب‌ها دزدی می‌کنند.

بعضی از کتاب‌ها به پدر و مادر خود احترام می‌گزارند و بعضی حتّی نامی هم از پدر و مادر خود نمی‌برند.

بعضی از کتاب‌ها هرچه دارند از دیگران گرفته‌اند و بعضی از کتاب‌ها هرچه دارند به دیگران می‌بخشند.

بعضی از کتاب‌ها فقیرند و بعضی گدایی می‌کنند.

بعضی از کتاب‌ها پرحرفند ولی حرفی برای گفتن ندارند و بعضی ساکت و آرامند ولی یک عالم حرف گفتنی در دل دارند.

بعضی از کتاب‌ها بیمارند، بعضی از کتاب‌ها تب دارند و هذیان می‌گویند.

بعضی از کتاب‌ها را باید به بیمارستان برد تا معالجه شوند و بعضی را باید به تیمارستان برد.

بعضی از کتاب‌ها کودکانه و لوس حرف می‌زنند و بعضی از کتاب‌ها فقط غُر می‌زنند و نصیحت می‌کنند.

بعضی از کتاب‌ها دوقلو یا چندقلو هستند. بعضی از کتاب‌ها پیش از تولّد می‌میرند و بعضی تا ابد زنده هستند.

بعضی از کتاب‌ها سیاه‌پوستند، بعضی سفیدپوست و بعضی زردپوست یا سرخ‌پوست.

بعضی  از کتاب‌ها به رنگ پوست و پوستین خود افتخار می‌کنند و رنگ دیگران را مسخره می‌کنند...

O

 

«آدم‌ها مثل کتاب‌ها هستند»

 

بعضی از آدم‌ها جلد زرکوب دارند. بعضی جلد سخت و ضخیم و بعضی جلد نازک. بعضی سیمی و فنری هستند. بعضی اصلاً جلد ندارند.

بعضی از آدم‌ها با کاغذ کاهی چاپ می‌شوند و بعضی با کاغذ خارجی.

بعضی از آدم‌ها ترجمه شده‌اند.

بعضی از آدم‌ها تجدید چاپ می‌شوند و بعضی از آدم‌ها فتوکپی یا رونوشت آدم‌های دیگرند.

بعضی از آدم‌ها با حروف سیاه چاپ می‌شوند و بعضی از آدم‌ها صفحات رنگی دارند.

بعضی از آدم‌ها عنوان و تیتر دارند. فهرست دارند و روی پیشانی بعضی از آدم‌ها نوشته‌اند:

حق هرگونه استفاده ممنوع و محفوظ است.

بعضی از آدم‌ها قیمت روی جلد دارند. بعضی از آدم‌ها با چند درصد تخفیف به فروش می‌رسند و بعضی از آدم‌ها بعد از فروش پس گرفته نمی‌شوند.

بعضی از آدم‌ها را باید جلد گرفت، بعضی از آدم‌ها جیبی هستند و می‌شود آن‌ها را توی جیب گذاشت، بعضی از آدم‌ها را می‌توان در کیف مدرسه گذاشت.

بعضی از آدم‌ها نمایشنامه‌اند و در چند پرده نوشته می‌شوند. بعضی از آدم‌ها فقط جدول و سرگرمی و معمّا دارند و بعضی از آدم‌ها فقط معلومات عمومی هستند.

بعضی از آدم‌ها خط‌خوردگی دارند و بعضی از آدم‌ها غلط چاپی دارند. بعضی از آدم‌ها زیادی غلط دارند و بعضی غلط‌های زیادی!

از روی بعضی از آدم‌ها باید مشق نوشت و از روی بعضی از آدم‌ها باید جریمه نوشت. و با بعضی از آدم‌ها هیچ‌وقت تکلیف ما روشن نیست.

بعضی از آدم‌ها را باید چند بار بخوانیم تا معنی آن‌ها را بفهمیم و بعضی از آدم‌ها را باید نخوانده دور انداخت.

بعضی از آدم‌ها قصّه‌هایی هستند که مخصوص نوجوانان نوشته می‌شوند و بعضی مخصوص بزرگسالان.

بعضی از آدم‌هایی که مخصوص نوجوانان نوشته می‌شوند خیلی کودکانه و سطحی هستند. این‌جور آدم‌ها وقتی با بچه‌ها حرف می‌زنند، هی دهن‌شان را غنچه می‌کنند، هی زور می‌زنند و کلمات را کج و کوله می‌کنند. آن‌ها به جای این‌که مثل «بچه‌ی آدم» حرف بزنند، بچگانه حرف می‌زنند و ادای بچه‌ها را درمی‌آورند.

O

 

+ به روز شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 20:10  | ا.خ.  | 

 

گرچه ناآگاه خنجر میزنند

دوستان هم گاه خنجر میزنند

 

گاه بهر مال، اشباهالرّجال

گاه بهر جاه خنجر میزنند

 

روز روشن خیل شاعر پیشگان

با هلال ماه خنجر میزنند

 

بانوان دلنازک و بی‌طاقتند

با کمی اکراه خنجر میزنند

 

پیروان حکمت «خیرالآمور...»

در میان راه خنجر میزنند

 

دود مردان در تکاپوی علف

یا که مشتی کاه خنجر میزنند

 

رستمانِ نئشه در خوان نخست

بیژنان در چاه خنجر میزنند

 

مؤمنان آیینهی یکدیگرند

لیک... امّا... آه... خنجر میزنند

 

عارفان هم گاهگاه از پشت سر

فیسبیلالله خنجر میزنند

 

عدّهای هقهقکنان و عدّهای

قاهاندرقاه خنجر میزنند

 

ای برادر بد به دل وارد مکن

در زمان شاه خنجر میزنند!

 

+ به روز شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 19:39  | ا.خ.  | 

 

ما حاشیه‌نشین هستیم.

مادرم می‌گوید: «پدرت هم حاشیه‌نشین بود،

در حاشیه به دنیا آمد، در حاشیه جان کند، یعنی زندگی کرد و در حاشیه مرد.»

من هم در حاشیه به دنیا آمده‌ام. ولی نمی‌خواهم در حاشیه بمیرم.

برادرم در حاشیه بیمارستان مرد.

خواهرم همیشه مریض است. همیشه گریه می‌کند، گاهی در حاشیه‌ی گریه کمی هم می‌خندد.

مادرم می‌گوید: «سرنوشت ما را هم در حاشیه‌ی صفحه‌ی تقدیر نوشته‌اند.»

او هر شب ستاره‌ی بخت مرا که در حاشیه‌ی آسمان سوسو می‌زند به من نشان می‌دهد.

ولی من می‌گویم: «این ستاره‌ی من نیست.»

 

من در حاشیه به دنیا آمدم،

در حاشیه بازی کردم.

همراه با سگ‌ها و گربه‌ها و مگس‌ها در حاشیه‌ی زباله‌ها گشتم تا چیز به درد بخوری پیدا کنم.

من در حاشیه بزرگ شدم و به مدرسه رفتم.

در مدرسه گفتند: «جا نداریم.»

مادرم گریه کرد. مدیر مدرسه گفت: «آقای ناظم اسمش را در حاشیه‌ی دفتر بنویس تا ببینیم!»

من در حاشیه‌ی روز، به مدرسه‌ی شبانه می‌روم.

در حاشیه‌ی کلاس می‌نشینم.

در حاشیه‌ی مدرسه می‌نشینم و توپ‌بازی بچه‌ها را نگاه می‌کنم،‌ چون لباسم هم‌رنگ بچه‌ها نیست.

من روزها در حاشیه‌ی خیابان کار می‌کنم و بعضی شب‌ها در حاشیه‌ی پیاده‌رو می‌خوابم.

من پاییز کار می‌کنم، زمستان کار می‌کنم، بهار کار می‌کنم، تابستان کار می‌کنم و در حاشیه‌ی کار، کمی هم زندگی می‌کنم.

من در حاشیه‌ی شهر زندگی می‌کنم.

من در حاشیه‌ی زمین زندگی می‌کنم. بر لبه‌ی آخر دنیا!

من در مدرسه آموخته‌ام که زمین مثل توپ گرد است و می‌چرخد.

اگر من در حاشیه‌ی زمین زندگی می‌کنم، پس چه‌طور پایم بر لبه‌ی زمین نمی‌لغزد و در عمق فضا پرتاب نمی‌شوم؟

زندگی در حاشیه‌ی زمین خیلی سخت است.

حاشیه بر لب پرتگاه است، آدم هر لحظه ممکن است بلغزد و سقوط کند.

 

من حاشیه‌نشین هستم.

ولی معنی کلمه‌ی حاشیه را نمی‌دانم.

از معلّم پرسیدم: «حاشیه یعنی چه؟»

گفت: «حاشیه یعنی قسمت کناره‌ی هر چیزی، مثل کناره‌ی لباس یا کتاب، مثلاً بعضی از کتاب‌ها حاشیه دارند و بعضی از کلمات کتاب را در حاشیه می‌نویسند؛ یا مثل حاشیه‌ی شهر که زباله‌ها را در آن‌جا می‌ریزند.»

من گفتم: «مگر آدم‌ها زباله هستند که بعضی از آن‌ها را در حاشیه‌ی شهر ریخته‌اند؟»

معلّم چیزی نگفت.

 

من حاشیه‌نشین هستم.

به مسجد می‌روم، در حاشیه‌ی مسجد نماز می‌خوانم، نزدیک کفش‌ها؛ در حاشیه‌ی جلسه‌ی قرآن می‌نشینم. من قرآن‌خواندن را یاد گرفته‌ام، قرآن کتاب خوبی است.

قرآن ما حاشیه ندارد.

هیچ کلمه‌ای را در حاشیه‌ی قرآن ننوشته‌اند، اگر هم گاهی کلماتی در حاشیه‌ی آن باشد، آن کلماتِ حاشیه هم مثل کلمات دیگر عزیز و خوبند.

من قرآن را دوست دارم.

خوب است همه‌چیز مثل قرآن خوب باشد.

 
+ به روز شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 14:22  | ا.خ.  | 

 

ای شب، چراغ راه به دستت دلیل‌مان!
مهتاب کن که گم شده در کوه ایل‌مان

ما سنگ می‌شویم، ولی سبز می‌شود
از پشت سال‌های حقارت فسیل‌مان

فریاد کن سکوت تبر را که بشکند
اینک غرور بتکده‌ها را خلیل‌مان

بر قلّه‌های سبز جهان خیمه می‌زنیم
تا چشم روزگار نبیند ذلیل‌مان
O

برگشته‌اند تشنه ولی کوزه روی دوش
از چشمه دختران سحرپوش ایل‌مان

 

+ به روز شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 22:11  | ا.خ.  | 

 

اگر اسوه امام حسین(ع) است و اگر احیا آن است که امام حسین(ع)، فرزندان و اصحاب آن بزرگوار انجام داده‌اند، کم و بیش راهِ احیا برای ما معلوم است. فکر می‌کنم هیچ‌یک از ما تردید نداریم که امام(قدس سره الشریف) هم همان راه را پیش گرفتند. این مناسبت‌هایی که من عرض کردم، حکایت از این می‌کند که راه، راه حسینی است؛‌ احیا، احیای حسینی است؛ قیام و انقلاب امام هم، قیام و انقلاب حسینی بوده. یعنی اقتفا به راه امام حسین(ع) بوده  است؛ در عین حال، در دنیای ما، در عالمی که ما در آن زندگی می‌کنیم، اقتدای به ایشان کار آسانی نیست. می‌فرمایید موانع احیا چیست؟ هرچه هست، مانع است؛ یعنی عالمی که ما در آن به‌سر می‌بریم، هرچه هست، سراسر موانع است.

O

بزرگ‌ترین نظمی که تا کنون روی زمین وجود داشته، مانع احیای دین است، و این حرف را پس نمی‌گیرم. تمام نظم موجود، در و دیوار عالم موجود با احیا مقابله می‌کند. امّا اگر کسی به فکر نیفتد که اوّل ما بیاییم یکی‌یکی، ذرّه‌ذرّه این موانع را از بین ببریم. متدولوژی بگوید و بعد، این کار صورت بگیرد، نه. احیاگر احیا می‌کند. او کار خودش را انجام می‌دهد. ایمان که این‌گونه نیست که همه‌اش تابع ملاحظات باشد، نه این‌که ملاحظات وجود نداشته باشد، خیر. همه‌اش تابع ملاحظات نیست. صبر هست، چنان‌که می‌دانید و نهج‌البلاغه خوانده‌اید، یکی از ارکان ایمان صبر است. صبر هست، امّا این‌گونه نیست که درست مثل یک مکانیزم دین احیا بشود. دین در وجود امام حسین(ع) احیا می‌شود. اصلاً امام حسین(ع) عین احیاست. دین در او احیا شده، او دین مجسّم، دین متحقّق است. هرجا دین متحقّق به‌وجود آمد، دین احیا می‌شود. هر مانعی هم که وجود داشته باشد، برطرف می‌شود.

O

ما در وضعیّتی هستیم که مانع بزرگی، که جهانی است، در برابر احیای دین وجود دارد و این مانع، به صورت‌های مختلف ظهور می‌کند.

خوب توجه داشته باشید هیچ لطمه‌ی بزرگی به هیچ دینی، خارج از آن دین زده نشده است. گرچه باید احتیاط بکنم، امّا با جرأت می‌گویم هیچ لطمه‌ی بزرگی به هیچ دینی از خارج آن دین وارد نشده است. مارکس در اروپا دین را تضعیف نکرده، توجه داشته باشید، نیچه دین را تضعیف نکرده است. دین را از داخل دین تضعیف کردند. مسیحیّت با لوتر و کالون دچار تفرقه شد. مسیحیّت از درون تضعیف شد. هر نهضت دینی، هر احیای دینی، اگر دچار ضعف و نقص و رکود شد، از داخل ضعیف شد، نه از بیرون. اصلاً دین‌داران به حرف غیر دین‌داران توجه نمی‌کنند. اصلاً غیر دین‌داران به عالمِ دین‌داری راهی ندارند. زبان مشترک با دین‌داران ندارند. پس هر آفتی به دین می‌رسد و عارض آن می‌شود، از داخل وارد می‌شود. مانع می‌فرمایید، مانع منم. این من برمی‌خیزد و به‌صورت‌های مختلف ظهور می‌کند. منِ پرورش‌یافته‌ی عالمِ متجدّد، منی كه عادتِ ديني دارم، چون در خانواده‌ی مسلمان بزرگ شده‌ام، امّا دلِ دینی ندارم، دل دین‌دار ندارم. به تعبیر مرحوم اقبال که می‌گوید بعضی دل کافر دارند و عقل مؤمن، و بعضی عقل کافر دارند و دل مؤمن. البتّه کسانی هم هستند که عقل مؤمن و دل مؤمن دارند، و بعضی عقل کافر دارند و دل مؤمن. امّا عمده آن تقابل دوتای اوّل است که گفتم. قدری عجیب به‌نظر می‌رسد. دل مؤمن و عقل کافر، دل‌ کافر و عقل مؤمن. آن‌وقت اقبال اگر قرار است بین این دو تا یکی را انتخاب بکند، حدس می‌زنید، یا خوانده‌اید یا می‌دانید، کدام را انتخاب می‌کند؛ دل‌ مؤمن و عقل کافر را انتخاب می‌کند. چون ایمان به دل مربوط است، به عقل مربوط نیست.

 

ــ «ارتباط ایمان و معرفت دینی با احیای دین» / سخن‌رانی «دکتر رضا داوری اردکانی» /

خورشید شهادت؛ «امام حسین(ع) و احیای دین» /

دومین سمینار بررسی ابعاد زندگانی امام حسین(ع) / تهران 1374

 

+ به روز شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 17:11  | ا.خ.  | 

 

لَهُمْ دارُ السَّلامِ عِندَ رَبِّهِم (انعام 27)

 

مقدارِ یک‌شُترکُشتن، پنج ساعت یا ده ساعت یا هفتادودو ساعت، هرچه بود گذشت. آن‌روز از صدهزار تن یا هجده‌هزار تن که در خانه‌ی مختار پسر ابوعبیده با پسر عقیل بر سرِ جانِ خود بیعت کردند، از آن گروه که از شهرهای عراق یا حجاز به‌این کاروان پیوستند، تنها پیکره‌های پاره‌پاره و آغشته در خونِ هفتادودو تن در این‌سوی و آن‌سوی آن بیابانِ وحشت‌ناک دیده می‌شد. این‌ها چه کسانی بودند؟ مسلمانانِ راستین! مسلمانانی که به جلسه‌ی امتحان آمدند و از عهده‌ی آزمایشی بدان سختی به‌خوبی برآمدند. نه‌تنها خود در امتحان سربلند شدند، بلکه تا جهان باقی است، به طالبانِ شرکت در چنین آزمایشی فهماندند اگر پیروزی می‌خواهند، باید پاک‌باز باشند. آن چند ده‌هزار تنِ دیگر که از ایشان نشانی نمی‌بینیم، چه‌سان؟ مقصودم بقیه‌ی بیعت‌کنندگان است. آن‌ها مسلمان نبودند؟ چرا! آنان هم مسلمان بودند. امّا مسلمانی را تا آن‌جا می‌خواستند که به مال و جانِ آنان زیانی نرسد. همین‌که دیدند امتحانی دشوار در پیش است،‌در آن شرکت نکردند. به‌درون خانه‌های خود رفتند، درها را بستند و آسوده نشستند تا کِی و چه‌وقت خود را برای آزمایش دیگری حاضر کنند. تا چه‌وقت قهرمانی برخیزد و اینان گِرد او را بگیرند، به او وعده‌ی یاری دهند.

دسته‌ی کوچکی هم از خودگذشتیِ بیشتری نشان دادند! کاری کردند که تا جهان و تاریخ باقی است، ریشخندِ مردم، ریشخندِ‌ تاریخ، ریشخندِ حقیقت خواهند بود. اینان در چنان روز، بر فرازِ تلّی رفتند و دستمال‌ها را بر دیده نهاده و های‌های می‌گریستند و می‌گفتند خدایا حسین را یاری کن.

ساعت‌های آخر روز سپری می‌شد...

 

ــ «قیام حسین(علیه‌السّلام)» / «سیّد جعفر شهیدی(ره)» / صفحه‌ی 176 / «دفتر نشر فرهنگ اسلامی»

 

+ به روز شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 21:1  | ا.خ.  | 

 

(بشنوید)

بار دیگر چشمه‌ی من می‌توانی رود باشی

برکه‌ی باران ـ که سرشار از شقایق بود ـ باشی

 

کوه بودی زیر بار ماه، آیا بار دیگر

می‌توانی ماه روشن، کوه وهم‌آلود باشی؟

 

آسمان ما چرا باید عبوس و سرد باشد

آفتاب من! چرا می‌خواهی ابراندود باشی؟

 

برنمی‌تابیدی آن دریای ناپیدا کران را

پس چرا باید از این مرداب ناخشنود باشی؟

 

کاش می‌شد ـ ای گُل صدبرگ! ـ در اعماق جانم

بار دیگر خنده‌ی آن زخم بی‌بهبود باشی

O

 

جاده‌ها چشم‌انتظارند، ای جنون گُل کن که فردا

دیر خواهد شد؛ همین امروز باید زود باشی

 

در تو زندانی شدم ای وضع موجود، آه اگر تن

جان دهد، بی‌آن‌که یک‌بار دگر موعود باشی

O

 

جای دندان پلنگ! ای دل، کبودِ بی‌مداوا

تا قیامت یادگار عشق بی‌بدرود باشی

 

+ به روز شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 13:28  | ا.خ.  | 

 

(بشنوید)

سلام بر تو ای جنون که می‌دهی فراری‌ام

ازین حصار دل‌شکن به جاده می‌سپاری‌ام

 

هزاربار برده‌ای به بادها سپرده‌ای

دوباره خسته دیده‌ای به‌دست خود حصاری‌ام

 

جنون بیا رها مکن که عقل بشکند مرا

به‌دست کهنه‌خصمِ خود چگونه می‌سپاری‌ام؟

 

غریبه‌ام هنوز هم؛ اگرچه دستِ دوستان

چو مار می‌خزد برون ز آستین به یاری‌ام

 

همیشه بیم داشتم که گر زِ پا درافکند

زمانه‌ام به دشمنی، ز خاک برنداری‌ام

 

ز خاک برنداشتی، نمانده جایِ آشتی

چه بیهُده است این‌که سر به شانه می‌گذاری‌ام

 

+ به روز شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 12:54  | ا.خ.  | 

 

(بشنوید)

وحشت از آیینه‌های روبرو را می‌شناسم

رو نیاوردن به‌سوی گفتگو را می‌شناسم

 

با من از این کوچه بگذر، آن خیابان را رها کن

چندوچونِ هیچ‌وپوچِ های‌وهو را می‌شناسم

 

آرزوها داری، آری؛ «آه آن‌جا...»؛ «کاش می‌شد...»

می‌شود! فرجامِ تلخِ آرزو را می‌شناسم

 

جویبارِ خُرد تا دریا... ـ چه می‌گویم؟ ـ روان شو

جست‌وجو کن؛ حاصلِ این جست‌وجو را می‌شناسم

 

با وجودِ‌ عشق ـ یعنی چیرگی بر مرگ ـ حتّی

فقر ـ این زخمِ سیاهِ بی‌رفو ـ را می‌شناسم

 

چشم‌بستن از چراغِ دیگران شد آفتابم

گرچه دورم از تو ـ ای هم‌سایه ـ او را می‌شناسم

 

+ به روز شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 21:20  | ا.خ.  | 

 

آسمان‌ها گله دارند:

                           " زِ ما سیر شدید؟

بس‌که بر خاک نشستید، زمین‌گیر شدید

 

پیِ اکسیر بریدید ز گهواره‌یتان

وای‌تان باد، نجستید و چنین پیر شدید

 

سرِ آن بارِ امانت چه بلا آوردید؟

که به جرمش همه مستوجبِ زنجیر شدید

 

هرچه دفتر ــ ورقی بود زِ توصیفِ شما

یادتان رفته که با دستِ که تحریر شدید؟

 

همه جان و همه احساس رهاتان کردیم

چه گذشته‌ست؟ به بی‌روحیِ تصویر شدید

 

صورتی مانده از آن سیرت و آن‌هم بی‌اصل

بس‌که هرآینه در آینه تکثیر شدید

 

دیو می‌رفت در این چشمه به تطهیر رسد

بر شمایان چه گذشته‌ست که تبخیر شدید؟ "

 

...

O

 

باز هم موعظه‌تان راه به تأثیر نبرد

آسمان‌ها! که به یک شعبده تسخیر شدید

 

ما که تبخیر شماییم؛ شمایان آیا ــ

روی این خاک چه دیدید که تقطیر شدید؟!

O

 

+ به روز شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 0:22  | ا.خ.  |