|
بیدَرد مَردُم، ما! خدا! بیدَرد مَردُم!
|
باز آی، که چون برگِ خزانم رخِ زردیست
با یاد تو دمسازِ دلِ من دمِ سردیست
گر رو به تو آوردهام از روی نیازیست
ور دردسری میدهمت از سرِ دردیست
از راهروانِ سفرِ عشق در این دشت
گلگونه سرشکیست اگر راهنوردیست
در عرصهٔ اندیشهٔ من ـ با که توان گفت؟
سرگشته چه فریادی و خونین چه نبردیست
غمخوار بهجز درد و وفادار بهجز درد
جز درد که دانست که این مرد چه مردیست؟
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن ـ
با مردمِ بیدرد ندانی که چه دردیست
چون جامِ شفق موج زند خون به دلِ من
با اینهمه دور از تو مرا چهرهٔ زردیست
زین لالهٔ بشکفتهٔ در دامنِ صحرا
هر لاله نشانِ قدمِ راهنوردیست
با خونِ شهیدیست که جوشد ز دلِ خاک
هرجا که در آغوشِ صبا غنچهٔ وَردیست
و نگاه کن به شتر که چگونه ساخته آمد.
و نگاه کن به شتر ـ آری ـ که چگونه ساخته شد ـ باری
نه ز آب و گل، که سرشتندش ز سراب و حوصله پنداری
و سراب را همه میدانی که چگونه دیدهفریب آمد
و سراب هیچ نمیداند که چگونه حوصله میآری
و چگونه حوصله میآری به عطش، به شن، به نمکزاران
و حضورِ گستره را دیدن به نگاهی از سرِ بیزاری
و نگاه کن که نگاه اینجا ز شیارِ شوره نشان دارد
چو خطوط خشک پس از اشکی که به گونههات شود جاری
و به اشک بین که تهی کردت ز هرآنچه مایهٔ آگاهی
و تو این تهیشده را باید ز کدام هیچ بینباری؟
و در این تهیشده میبینی هَیَمانِ اُشترِ عطشان را
که جنون برآمده با صبرش، نرود سبک به گرانباری
و جنون دو نیشهٔ رخشان شد به صفِ خشونتِ دندانها
که ز صبر کینه به بار آید، که ز کینه زخم شود کاری
و نگاه کن که به کینتوزی رگ ساربان زده با دندان
ز سراب حوصله تنگ آمد، و نگاه کن به شتر، آری...
کارِ جهانِ خراب از بادا ـ مبادا گذشته
آخر چگونه بگویم: آب از سرِ ما گذشته
در انتظارِ رسولاند این قومِ در خود معطّل
غافل از اینکه پیمبر از نیل تنها گذشته
این خطّ سرسبزی و این باغ و بهاران ـ ببینید!
یعنی که رودِ زلالی روزی از اینجا گذشته
در پای عهدی که بستیم ـ ای عشق! ـ ما با تو هستیم
یکشب غریبانه بگذر، بنگر چه بر ما گذشته
آن خشکسالی تو را هم خوار و خسیسانه پرورد؟!
پنهان مکن گندمت را ... روز مبادا گذشته
اُفتان و خیزان و سوزان بادی وزید از بیابان
میگفت مجنونِ خسته از خیرِ لیلا گذشته
در نسخهی آخرینم، دلخون طبیبم نوشته
باید مدارا کنی، مرد! کار از مداوا گذشته
... فاش میگویم، نمیتوانم وسواس و تردید خود را ـ حتّی پس از گذر سالها ـ پنهان سازم و برمَلا نکنم که هرگاه به وجهی، مباحث گونهگون این نوشته را در نظر میآورم، آرزوی افزود و کاست و بازنوشت بخشهایی از آن در دلم قوّت میگیرد و در خاطرم میگذرد، چه باک از واگفتن این حقیقت که شاید هیچگاه نتوان به مرحلهٔ یقین قطعی رسید، زیرا «همهچیز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر نزادهاند» و خداوندِ باریتعالی از علمِ خویش «اِلّا قلیلا» به بندهٔ جایزالخطای خود عطا نفرموده و چه مناسب است در اینجا نقل عبارت عماد کاتب اصفهانی که میگوید:
إنّي رَأیْتُ أنَّهُ لایَکتُبُ إنسانٌ کِتاباً في یَومِهِ إلّا قالَ في غَدِهِ: لَوْ غُیِّرَ هَذا لَکانَ أحْسَن، وَ لَوْ زُیِّدَ کَذا لَکانَ یُستَحْسَن وَ لَوْ قُدِّمَ هَذا لَکانَ أفْضَل، وَ لَوْ تُرِکَ هَذا لَکانَ أجْمَل وَ هَذا مِنْ أعْظَمِ العِبَر و هُوَ دَلیلٌ عَلي إسْتیلاءِ النَّقْصِ عَلي جُمْلَةِ البَشَرِ.
همانا هیچکسی را ندیدهام که امروز چیزی بنویسد و روز بعد نگوید که اگر این تغییر صورت میگرفت، نیکوتر بود و اگر آن موضوع اضافه میشد، خوشتر مینمود و اگر این مطلب جلوتر قرار میگرفت، خوبتر میگشت و چنانچه این موضوع کنار نهاده میشد، زیباتر بود. این از بزرگترین عبرتهاست و دلیلی است بر غلبهٔ نقص بر همهٔ بشر...
در آنوقت که شاپور با قیصر صلح کرد، در وقتِ مراجعت، گذرِ او بر حَضْرَموت افتاد و آن شهری است در میان دجله و فرات1، و پادشاه آن شهر مردی بود که او را ساطرون نام بود و بهلقب او را ضیزن خواندندی، و قویدست شده بود و با کُردانِ پارس و اعرابِ بادیه مصادقت کرده و از ایشان مدد طلبیدی و معتضد و مستظهر بودی، و البتّه دمِ وفاق نزدی، و بههر وقت به اطراف عراق میتاخت و بلادِ جزایر را پریشان میساخت. و شاپور را از وی اندیشه میبود. چندانکه شاپور به ولایتِ وی نزدیک رسید و بر گوشهٔ فرات، بر مقابلهٔ شهر فرود آمد، ضیزن استعدادِ ممانعت کرده بود و لشکر جمعآورده و قلعه را محکم گردانیده. شاپور لشکری فرستاد تا آن قلعه را در بندان دهند. آن لشکر برفتند و کوشش بسیار نمودند و البتّه آن شهر فتح نشد و غرض بهحاصل نگشت. شاپور را اعلام دادند و از وی مدد خواست. شاپور لشکر بیشتر فرستاد و خود جریده بنشست تا آن حَشَم چه میکنند.
روزی شاپور به شکار بر نشسته بود و از راهِ شکار به گوشهٔ لشکرگاهِ خود درآمد و احوال را مطالعه کرد و حَشَم را بدید. و ضیزن را دختری بود در غایتِ جمال و نهایتِ کمال، و در آن زمان که شاپور برسید، او در برجی آمده بود و نظاره میکرد، ناگاه چشمِ او بر شاپور افتاد و آن چُستی و چابکیِ او در سواری بدید. پرسید که: «آن کیست؟» گفتند: «پادشاهِ آن حَشَم و سَرِ آن لشکر و خسروِ عجم اوست.» دختر از جمال و کمالِ او آگاه شد و شیفتهٔ او گشت و عنانِ خویشتنداری از دستِ او بشد. بر کاغذی نبشت که «طریقِ بهدست آوردنِ آن قلعه میدانم. اگر چنان است که پادشاه مرا مستظهر گرداند و با من عهد کند که هرگاه که این شهر بستاند، مرا از دستِ غوغایِ عشقِ خود برهاند و در حبالهٔ خود آورد، من شما را دلیل باشم بر راهی که این شهر را بتوانید گرفت.» پس آن کاغذ را بر تیری بست و پیش شاپور انداخت، و شاپور چون او را بدید، جوابی نیکو نبشت و عهد کرد بر آن جمله، و بر تیری بست و در انداخت، و دخترِ ضیزن چون آن را بخواند، عشقِ او یکی به صد شد و جوابی نبشت و بر آن جایگاه که راهِ دزدیده بود، او را نشان داد و شب را میعاد نهاد، و چون خسروِ سیّارگان روی به حجاب آورد، دخترِ ضیزن طعام و شراب فرستاد بهجهتِ جماعتی که به نگاهبانیِ آن جایگه نامزد بودند و ایشان را بدان مشغول کرد، تا شاپور با سواریْ چند که زبدهٔ لشکر بودند بدان جانب رفت و آنطرف را بگشاد و در رفت، تا به کوشکِ ضیزن نرسید، کس آگاه نشد، و تنیْ چند را درون فرستاد تا سَرِ او برداشتند و بر سَرِ چوبی کردند و به بامِ کوشک بردند و ندا کردند که چون ضیزن بر دار شد، رعیّت را جز گردندادن رویْ نباشد. پس فرمانِ شاپور را گردن نهادند و آن شهر او را مضبوط شد و دخترِ ضیزن پیشِ شاپور آوردند و شاپور بفرمود تا بهجهتِ او کوشکی بیاراستند و با او عقد کرد و او را به سرایِ حَرَم فرستاد و یکچند با او زندگانی کرد، تا شبی شاپور از خواب درآمد و پُشتِ خود را پُرْ خون دید. تفحّص کرد تا چه بوده است، چنان معلوم شد که یکی برگِ مورْد در بستر بود و درشتیِ آن، پوستِ آن دختر را بخراشیده بود و آن خون از آن اندامِ نعیم، بهسببِ نازکی دویده. شاپور را از آن نازکی و لطافتِ اندامِ او عجب آمد و گفت: «غدای تو در وقتِ تربیت چه بوده است که اندامِ تو چنین لطیف و نعیم گشته است؟» گفت: «کانَ والِدي یُغَذّیني بِالْمُخِّ وَ الزَّبَدِ وَ الشَّهْد. پدر مرا از زردهٔ خایهٔ مرغ و مغزِ سرِ برّه و مَسْکه2 و انگبین غذا دادی.»
شاپور چون این بشنید، لختی تأمّل کرد و گفت: «تو با چنین پدر وفا نکردی و برای قضای شهوت، در خون و جانِ وی سعی کردی، از تو وفا طمعداشتنْ خامی بُوَد.» بفرمود تا کرّهٔ توسنِ سرکش را بیاوردند و موی او بر دُمِ آن کرّه بستند و او را در میانِ خارستان راندند، چنانکه بر خارْ گُل روی، آن خارستان از خونِ او گلستان شد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1ـ حضرموت در جنوب عربستان قرار دارد و گویا مؤلّف اشتباه کرده است.
در تاریخ طبری نام این شهر «حضر» ذکر شده.
2ـ کَرِه، چربیای که از شیر یا دوغ میگیرند.
(توضیحات از: «دکتر جعفر شعار»)
در این دوْر احسان نخواهیم یافت
شکر در نمکدان نخواهیم یافت
جهان سربهسر ظلم و عُدوان(1) گرفت
در او عدل و احسان نخواهیم یافت
سگِ آدمیرو ولایت پُر است
کسی آدمیسان نخواهیم یافت
بهدوْری که مردم سگی میکنند
در او گرگ چوپان نخواهیم یافت
توقّع در این دوْر دردِ دل است
در او راحتِ جان نخواهیم یافت
به یوسفدلان خویِ لطفوکرم
از این گرگطبعان نخواهیم یافت
از اینسان که دین روی دارد به ضعف
در او یک مسلمان نخواهیم یافت
مسلمان همه طبع کافر گرفت
دگر اهل ایمان نخواهیم یافت
شیاطین گرفتند روی زمین
کنون در وی انسان نخواهیم یافت
بزرگان دولت کِراماند(2) لیک
کرم زین کریمان نخواهیم یافت
سخاوت نشان بزرگی بُوَد
ولی زین بزرگان نخواهیم یافت
سخا و کرم دوستیِ «علی» است
که در آلمروان(3) نخواهیم یافت
و گر زآنک مطلوبِ ما راحت است
در ایّامِ ایشان نخواهیم یافت
در این شوربختی بهجز عیشِ تلخ
از این ترشرویان نخواهیم یافت
در این مردگان جان نخواهیم دید
و ازین مُمْسِکان(4) نان نخواهیم یافت
توانگرْ دلی کن، قناعت گزین
که نان زین گدایان نخواهیم یافت
از این قوم نیکی توقّع مدار
کز این ابر باران نخواهیم یافت
در این چار سو آنچ مردم خورند
بهغیرِ غم، ارزان نخواهیم یافت
مکن رو تُرُش زآنک بیتلخوشور
اِبایی(5) بر این خوان نخواهیم یافت
چو یعقوب و یوسف در این کهنهحبس
مقام عزیزان نخواهیم یافت
بهجز بیت احزان نخواهیم دید
بهجز کیدِ اخوان نخواهیم یافت
به دردی که داریم از اهلِ عصر
بمیریم و درمان نخواهیم یافت
بگو سیف فرغانی و ختم کن
در این دوْر احسان نخواهیم یافت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) عُدوان: دشمنی، ظلم، جور.
(2) کرام: با قدر و قیمت.
(3) آلمروان: سلسلهای از خلفای اُموی هستند که پس از آلابوسُفیان به خلافت رسیدند.
(4) مُمْسِک: امساککننده، بخیل، خسیس.
(5) اِبا (یا اَبا): آش.