|
بیدَرد مَردُم، ما! خدا! بیدَرد مَردُم!
|
هرسو روی، همسایگیها با کویر است...
آن تکدرخت را دوست دارم. وقتی نگاهش میکنم آرام میگیرم. منظرهٔ آنسوی دشت که آن درخت مثل نگین انگشتر در آن میدرخشد، عجیب تأثیری دارد. شاید بهخاطر این است که تکدرخت تنهاست. آری؛ همینطور است. اصلاً «تنها»یان را دوست داری.
منظرهاش این است؛ دشتی هموار فتاده بر دامان کوهی صخرهای که در آن دورها خشن و زبر همچون نظارهگری ایستاده است... در امتداد آنسوی دشت چند تپه مثل هفت برادر، که سرهایشان را بههم چسبانده و دستها را در گردنهای یکدیگر انداختهاند. این هفتقلوها هم، دیدهورهای بیخیال و خامی که دشت را مینگرند. در انتهای دشت، آسمان به زمین رسیده است؛ یعنی دشت صافِ صاف است و آسمان هم صاف و آرام. دیدگان خورشید بر قامت پهن این دشت نظر کرده است. در اینسوی دشت هم آخرین تماشاچی این منظره؛ آن هم من.
همیشه، بر این دشت چهار ناظر مینگریستند که در میانشان من به آن تکدرخت میانهٔ دشت علاقهٔ خاصی دارم. هیچچیز میان این دشت نیست؛ تنها یک درخت، تنهای تنها. جدا از هر کثرت و شلوغی، آرام؛ آرام روزگار میگذراند.
در میان همهٔ مردم، با اینکه با همه راه میروی، با همه میگویی و میخندی، با اینکه همه را میشناسی، ولی غریبه باش! درددلهایت را برای هیچکس غیر دوست نگو. مگذار غیر دوست در اندرون تو و آنچه در تو میگذرد راه یابد. بگذار که غصّهها همانطور که هستند در بستر خاکی زمین دفن شوند. نگفتنِ آن خیلی بهتر است. اینها را مگو، مگر به دوست؛ دوستی که همیشه دوستش داری نظیر همین تکدرخت که با یکنگاه همهچیزش را میخوانم.
به سراغ من اگر میآیید نـرم و آهسته قدم بردارید
تـا مـبادا که تـرک بـردارد چـینی نـازک تـنهایی من
یک/سه/شصتوپنچ
ــ «حرمان هور» / «شهید احمدرضا احمدی» / به اهتمام «علیرضا کمری» /
چاپ دهم / انتشارات «سوره مهر»
برای امام خمینی(ره)
زندهتر از تو كسی نیست، چرا گریه كنیم؟
مرگمان باد و مباد آن كه تو را گریه كنیم
هفت پُشتِ عطش از نام زلالت لرزید
ما كه باشیم كه در سوگ شما گریه كنیم؟
رفتنت آینهٔ آمدنت بود، ببخش
شب ميلادِ تو تلخ است كه ما گریه كنیم
ما به جسم شهدا گریه نكردیم، مگر
میتوانیم به جان شهدا گریه كنیم؟
گوشِ جان باز به فتوای تو داریم، بگو
با چنین حال بمیریم و یا گریه كنیم؟
ای تو با لهجهٔ خورشید سرايندهٔ ما
ما تو را با چه زبانی به خدا گریه كنیم؟
آسمانا! همه ابريم ـ گره خورده بههم
سر به دامانِ كدام عقدهگشا گریه كنیم؟
باغبانا! ز تو و چشمِ تو آموختهايم
كه به جان تشنگیِ باغچهها گریه كنیم
پیچیده اینک در احساس، شببوی شبهای حیدر
گاه مناجاتِ اشک است؛ ای چشم! دستی برآور
گویی که میبینم اینک طومار اسرار هستی
در چشمهایی دگرگون، دریای زهرای اطهر(س)
چشمی بخواهیم و در او آفاق هستی ببینیم
اینقدر آیینهبودن؟ اینقدر؟... الله اکبر!
آمیزهٔ خاک و افلاک، چیزی فراتر از ادراک
گاه درخشیدن او، تنها بگوییم: محشر
کی شاعرم؟ دردمندم؛ حیران و پوچ و نژندم
محبوب عرشیکمندم؛ زهرا...! به راهم بیاور