تبليغاتX
درد
بی‌دَرد مَردُم، ما! خدا! بی‌دَرد مَردُم!

 

1

بسم الله الرّحمن الرّحیم

ای مرکز دایرهٔ امکان!

وی زبدهٔ عالم کون و مکان!

تو شاهِ جواهرِ ناسوتی

خورشیدِ مظاهرِ لاهوتی

تا کی ز علایق جسمانی

در چاه طبیعتِ تن مانی؟

تا چند به تربیت بدنی؟

قانع به خزف ز دُرِ عَدنی؟

صد مُلک ز بهر تو چشم به راه

ای یوسف مصر! در آی از چاه

تا والی مصرِ وجود شوی

سلطان سریر شهود شوی

در روز الست «بلیٰ» گفتی

امروز به بسترِ «لا» خفتی

تا کی ز معارفِ عقلی دور؟

به زخارفِ عالمِ حس مغرور؟

از موطنِ اصل نیاری یاد

پیوسته به لهو و لعب دل‌شاد

نه اشک‌ روان، نه رخِ زردی

الله الله، تو چه بی‌دردی!

یک‌دم به خود آی و ببین چه کسی

به چه دل بسته، به که هم‌نفسی

زین خواب گران بردار سری

برگیر ز عالمِ دل خبری

 

2

في المناجات و الإلتجاء إلي قاضيِ الحاجات

زین رنج عظیم خلاصی جو

دستی به دعا بردار و بگو:

یارب! یا رب!، به کریمی تو

به صفاتِ کمالِ رحیمی تو

یارب! به نبی و وصی و بتول

به صفاتِ کمالِ دو سبط رسول

یارب! به عبادت زَینِ عباد

به زهادت باقرِ علم و رشاد

یا رب! یارب! به حقِ صادق

به حقِ موسی، به حقِ ناطق

یارب! یارب!، به رضا، شهِ دین

آن ثامنِ مِنْهُم اهلُ یقین

یارب! به تقی و مقاماتش

یارب! به نقی و کراماتش

یارب! به حسن، شه بحر و بر

به هدایتِ مهدیِ دین‌پرور

کاین بندهٔ مجرم عاصی را

وین غرقهٔ بحر معاصی را

از قید علائقِ جسمانی

از بند وساوس شیطانی

لطفی بنما و خلاصش کن

محرم به حریم خواصش کن

یارب! یارب! که بهائی را

این بیهده‌گَردِ هوائی را

که به لهو و لعب شده عمرش صرف

ناخوانده ز لوح وفا یک حرف

زین غرم بِرَهان که گرفتار است

در دست هوا و هوس زار است

در شغل زخارف دنییِ دون

مانده به هزار امل مفتون

رحمی بنما به دل زارش

بگشا به کرم گره از کارش

زین بیش مران ز درِ احسان

به سعادتِ ساحت قُربْ رسان

وارسته ز دنییِ دونَش کن

سرحلقهٔ اهل جنونش کن

 

3

في نصیحةِ نفسِ الأمّارة و تحذیرِها منِ الدّنیا الغدّارة

ای باد صبا! به پیام کسی

چو به شهر خطاکاران برسی

بگذر ز محلّهٔ مهجوران

وز نفس و هوی ز خدا دوران

وآنگاه بگو به بهائی زار

کای نامه‌سیاهِ خطا کردار!

کای عمرْ تباهِ گُنَه‌پیشه!

تا چند زنی تو به پا تیشه؟

یک‌دم به خود آی و بیین چه کسی؟

به چه بسته دل، به که هم‌نفسی؟

شد عمر تو شصت و همان پستی

وز بادهٔ لهو و لعب مستی

گفتم که مگر چو به سی برسی

یابی خود را، دانی چه کسی

درسی، درسی ز کتاب خدا

رهبر نشدت به طریق هُدیٰ

وز سی به چهل چو شدی واصل

جز جهل از چل نشدت حاصل

اکنون چو به شصت رسیدت سال

یک دم نشدی فارغ ز وبال

در راه خدا قدمی نزدی

بر لوح وفا رقمی نزدی

مستی ز علایقِ جسمانی

رسوا شده‌ای و نمی‌دانی

از اهل غرور بِبُر پیوند

خود را به شکسته‌دلان بربند

شیشه چو شکست شود ابتر

جز شیشهٔ دل که شود بهتر

ای ساقیِ بادهٔ روحانی!

زارم ز علائقِ جسمانی

یک لمعه ز عالم نورم بخش

یک جرعه ز جام طهورم بخش

کز سرفکنم به صد آسانی

این کهنه‌لحافِ هیولانی

 

4

في ذَمِّ مَنْ صَرَفَ خُلاصَةِ عُمْرِهِ في العُلومِ الرَّسْمِیَّةِ المَجازیّةِ

ای کرده به علمِ مجازی خو!

نشنیده ز علمِ حقیقی بو!

سرگرم به حکمت یونانی

دل‌سرد ز حکمت ایمانی

در علمِ رسوم گرو مانده

نشکسته ز پای خود این کنده

بر علم رسوم چو دل بستی

بر اوجت اگر ببرد، پستی

یک در نگشود ز مفتاحش

اشکال افزود ز ایضاحش

ز مقاصد آن، مقصد نایاب

ز مطالع آن، طالع در خواب

راهی ننمود اشاراتش

دل شاد نشد ز بشاراتش

 محصول نداد مُحِصَّل آن

اجمال افزود مُفَصَّل آن

تا کی ز شفاش شفا طلبی؟

وز کاسهٔ زهر دوا طلبی؟

تا چند چون نکبتیان مانی

بر سفرهٔ چرکنِ یونانی؟

تا کی به هزار شعف لیسی

ته‌ماندهٔ کاسهٔ ابلیسی؟

سُؤْرُالمؤمن فرموده نبی

از سُؤْر ارسطو چه می‌طلبی؟

سُؤْرِ آن جو که به روز نشور

خواهی که شوی با او محشور

سُؤْرِ ‌آن جوی که در عرصات

ز شفاعت او یابی درجات

در راه طریقتِ او رو کن

با نانِ شریعتِ او خو کن

کآن راه نه ریب در او نه شک است

آن نان نه شور و نه بی‌نمک است

تا چند ز فلسفه‌ات لافی

وین یابس و رَطْب به هم بافی؟

رسوا کردت به میان بشر

برهان ثبوت «عقل عشر»

در سر ننهاده، به‌جز بادت

برهان «تناهی ابعادت»

تا کی لافی ز طبیعی دون؟

تا کی باشی به رهش مفتون؟

وآن فکر که شد به هیولا صرف

صورت نگرفت از آن یک حرف

تصدیق  چگونه به این بتوان؟

کاندر ظلمت برود الوان

علمی که مسائل او این است

بی‌شبهه فریب شیاطین است

تا چند دو اسبه پی‌اش تازی

تا کی به مطالعه‌اش نازی؟

وین علم دنی که تو را جان است

فَضُلاتِ فضایلِ یونان است

خود گو تا چند چو خرمگسان

نازی به سَرِ فَضُلات کسان؟

تا چند ز غایت بی‌دینی

خشتِ کُتبش بر هم چینی؟

اندر پی آن کُتب افتاده

پشتی به کتاب خدا داده

نی رو به شریعتِ مصطفوی

نی دل به طریقتِ مرتضوی

نه بهره ز علمِ فروع و اصول

شرمت بادا ز خدا و رسول

ساقی! ز کرم دو سه پیمانه

در دِه به بهائیِ دیوانه

زآن می که کند مس او اکسیر

"و عَلَیْهِ یُسَهِّلُ کُلُّ عَسیر"

زآن می که اگر ز قضا روزی

یک جرعه از آن شودش روزی

از صفحهٔ خاک رود اثرش

وز قلّهٔ عرش رسد خبرش

 

5

في العلمِ النّافعِ في العِماد

ای مانده ز مقصد اصلی دور!

آکنده دِماغ ز بادِ ‌غرور!

از علم رسوم چه می‌جویی؟

اندر طلبش تا کی پویی؟

تا چند زنی ز ریاضی لاف؟

تا کی بافی تو هزار گزاف؟

ز دوائر عَشر و دقائق وی

هرگز نبری، به حقایق پی

وز جبر و مقابله و خطّین

جبر نقصت نشود فی‌البین

در روز پسین که رسد موعود

نرسد ز عراق و رهاوی سود

زایل نکند ز تو مغبونی

نه شکل عروس و نه مأمونی

در قبر به وقت سوال و جواب

نفعی ندهد به تو اسطرلاب

زآن ره نبری به درِ مقصود

فلسش قلب است و فرس نابود

علمی بطلب که تو را فانی

سازد ز علایق جسمانی

علمی بطلب که به دل نور است

سینه ز تجلّی آن طور است

علمی که از آن چون شوی محظوظ

گردد دل تو لوح‌المحفوظ

علمی بطلب که کتابی نیست

یعنی ذوقی است، خطابی نیست

علمی که نسازدت از دونی

محتاج به آلت قانونی

علمی بطلب که جدالی نیست

حالی است تمام و مقالی نیست

علمی که مجادله را سبب است

نورش ز چراغ ابولهب است

علمی بطلب که گزافی نیست

اجماعی است و خلافی نیست

علمی که دهد به تو جان نو

علم عشق است، ز من بشنو

به علوم غریبه تفاخر چند؟

زین گفت‌وشنود، زبان در بند

سهل است نحاس که زر کردی

زر کن مس خویش تو اگر مردی

از جفر و طلسم به روز پسین

نفعی نرسد به تو، ای مسکین!

بگذر ز همه، به خودت پرداز

کز پرده برون نرود آواز

آن علم تو را کند آماده

از قید جهان کند آزاده

عشق است کلید خزائنِ جود

ساری به همه ذرّات وجود

غافل تو نشسته به محنت و رنج

واندر بغل تو کلید گنج

جز حلقهٔ عشق مکن در گوش

از عشق بگو، در عشق بکوش

علم رسمی همه خُسران است

در عشق آویز، که علم آن است

آن علم ز تفرقه برهاند

آن علم تو را ز تو بستاند

آن علم تو را ببرد به رهی

کز شرک خفی و جلی برهی

آن علم ز چون و چرا خالی‌ست

سرچشمهٔ آن علیِ عالی‌ست

ساقی! قدحی ز شراب الست

که نه خستش پا، نه فشردش دست

در ده به بهائی دل‌خسته

آن دل به قیودِ‌ جهان بسته

تا کُندهٔ جاه ز پا شکند

وین تخته کلاه ز سر فکند

 

6

في المناجاتِ و الشّوقِ إلی صُحْبَةِ أصْحابِ الْحالِ و أرْبابِ الْکَمالِ

عُشّاقُ جَمالِکَ إحْتَرَقُوا

في بحرِ صِفاتِکَ قَدْ غُرَقُوا

في بابِ نَوالِکَ قَدْ وَقَفُوا

وَ بِغَیْرِ جَمالِکَ ما عَرَفُوا

نَیْرانُ الفُرْقَةِ تَحْرِقُهُم

أمواجُ الأَدْمَعِ تَغْرِقُهُم

گر پای نهند به جای سر

در راه طلب، ز ایشان بگذر

که نمی‌دانند ز شوق لقا

پا را از سر، سر را از پا

مِنْ غَیْرِ زُلالِکَ ما شَرِبُوا

وَ بِغَیْرِ جَمالِکَ، ما طَرِبُوا

صَدَماتُ جَمالِکَ، تَفْنیهِم

نَفَحاتُ وِصالِکَ، تَحْییهِم

کَمْ قَدْ أَحْیَوْا، کَمْ قَدْ ماتٍ

عَنْهُم، في ‌العِشْقِ روایاتٍ

طوبیٰ لِفَقیرٍ رافَقَهُم

بَشِّرْ لِحَزینٍ وافَقَهُم

یارب! یارب!، که بهائی را

آن عُمرْ تباهِ ریائی را

خطّی ز صداقت ایشان ده

توفیقِ رفاقتِ ایشان ده

باشد که شود ز وفامنشان

نه اسم و نه رسم، نه نام و نشان

 

7

في التّوبةِ عَنِ الخَطایا و الإنابةِ إلی واهبِ العَطایا

ای داده خلاصهٔ عمر به باد!

وی گشته به لهو و لعب دل­شاد!

ای مست ز جام هوا و هوس!

دیگر ز شراب معاصی بس

تا چند روی به رهِ عاطل؟

یک‌بار بخوان «زَهَقَ‌ الباطِل»

زین بیش خطیئه‌پناه مباش

مرغابیِ بحر گناه مباش

از توبه بشوی گناه و خطا

وز توبه بجوی نوال و عطا

گر تو برسی به نعیم مقیم

وز توبه رهی ز عذاب الیم

توبه درِ صلح بُوَد با رب

این در می‌کوب به صد «یا رب»

نومید مباش ز عفوِ اله

ای مجرمِ عاصی نامه‌سیاه!

گرچه گنهِ تو ز عَد بیش است

عفو و کرمش از حد بیش است

عفو ازلی که برون ز حد است

خواهانِ گناهِ فزون ز عد است

لیکن چندان درِ جُرم مپیچ

کِامکانِ صلح نماند هیچ

تا چند کنی، ای شیخ کبار!

توبه تلقینِ بهائیِ زار؟

کو توبهٔ روز به شب شکند

وین توبه به روز دگر فکند

عمرش بگذشت به لَیْتُ و عَسیٰ

وز توبهٔ صبح شکست مَسا

ای ساقی دلکشِ‌ فرّخ‌فال!

دارم ز حیات هزار ملال

در دِه قدحی ز شرابِ طهور

بر دل بگشا درِ عیش و سرور

که گرفتارم به غمِ‌ جان‌کاه

زآن توبهٔ سست‌ِ بَتَر ز گناه

ای ذاکرِ خاصِ بلند­مقام!

آزرده دلم ز غم ایّام

زین ذکرِ جدیدِ فرح‌افزای

غم‌های جهان ز دلم بزدای

می‌گو با ذوق و دلِ آگاه

الله، الله، الله، الله

کاین ذکرِ رفیعِ همایون‌فر

وین نظمِ بدیعِ بلند اختر

در بحر خَبَب چو جلوه نمود

درهای فرح بر خلق گشود

آن را برخوان به نوای حزین

وز قلّهٔ‌­ عرش بشنو تحسین

یارب! به کرامتِ اهل صفا

به هدایتِ پیشروانِ وفا

کاین نامهٔ نامی نیک‌اثر

کآورده ز عالم قدس خبر

پیوسته خجسته مقامش کن

مقبول خواص و عوامش کن

 

+ به روز شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 15:27  | ا.خ.  | 

 

1

بیدل! رهِ عبرت نپسندیم چرا؟

احرامِ ندامتی نبندیم چرا؟

دی خنده به جهلِ دیگران می‌کردیم

امروز به عقل خود نخندیم چرا؟

 

2

تا کی به هوای خُلد خوانی ما را؟

یا در غم دوزخ بنشانی ما را؟

عمری‌ست ز بیدلی به خود ساخته‌ایم

یا رب! ز درِ خویش نرانی ما را

 

3

گر عافیت است و گر شکست است اینجا

از ساغرِ اعمالِ تو مست است اینجا

دست‌ات گیرد کسی که گیری دستش

مزدِ همه‌کس دست‌به‌دست است اینجا

 

4

آسانیِ وضعِ مشکلی را دریاب

در خون نتپیده، بِسمِلی را دریاب

ای محوِ تماشاکدهٔ عجز و غرور

دل بسیار است، بیدلی را دریاب 

 

5

بیدل! اسرارِ کبریایی دریاب

رمزِ به‌حقیقت‌آشنایی دریاب

غافل ز حقی، به علّتِ صحبت خلق

یک‌دم تنها شو و خدایی دریاب

 

6

ای خواجه! زوالِ کرّ و فر نزدیک است

افسردنِ شعلهٔ اثر نزدیک است

چون شمع فروغت چقدَر خواهد ماند؟

ای کرمکِ شب‌تاب! سحر نزدیک است

 

7

این علم و فنون بابِ سراغی دگر است

آیینه‌نمای گلِ باغی دگر است

حق را به دلایل نتوان فهمیدن

در خانهٔ خورشید چراغی دگر است

 

8

آن حُسن که آیینهٔ امکان پرداخت

هر ذرّه به صدهزار خورشید نواخت

با این‌همه جلوه بود در پردهٔ غیب

تا انسان گُل نکرد، خود را نشناخت

 

9

یارب! ز میِ درد ایاغی بفرست

از برقِ طلب نورِ چراغی بفرست

پیرایهٔ چشم ما کن از گوهر اشک

بر خاتمِ دل نگینِ داغی بفرست

 

10

آن را که تو عقبا شمری عقبا نیست

یعنی جای تقرّبِ مولا نیست

وصفِ جنّت شنیده‌ای، عبرت گیر

هرجا زر و گوهر است جز دنیا نیست

 

11

آن لاله که در دشتِ جنون افتاده‌ست

داغی‌ست که در محیطِ خون افتاده‌ست

وآن ریگِ روان دلی‌ست، کز بی‌تابی

از سینهٔ بیدلی برون افتاده‌ست

 

12

ای زلّه‌کشِ خیال! نعمت دگر است

مغرورِ توهّمی، حقیقت دگر است

خُلدی که به گوهر و زر آراسته‌اند

مجموعهٔ حرصِ توست، جنّت دگر است

 

13

آن را که ز دردِ دین‌اش افسونی هست

در یادِ «حسین» داغِ مدفونی هست

هرگاه ز خاک کربلا سُبحه کنند

در گردشِ آن چکیدنِ خونی هست

 

14

ای آن که فلک به نشئهٔ ظرف تو نیست!

نحو همه حرف و صوت، جز صَرفِ تو نیست

خاموش نشین، زبانِ آفاق از توست

تا در سخنی حرفِ تو هم حرفِ تو نیست

 

15

از بس به دِِماغِ آگهی غش زده است

بر خلق دلایلِ مشوّش زده است

خورشید عیان نیست، که از خیره‌سری

هر خانه چراغی دگر آتش زده است

 

16

بیدل! اگر اختیار داری، عبث است

ور حسرتِ انتظار داری، عبث است

چون آخرِ کارِ این و آن نومیدی ست

گر خود همه وصلِ یار داری، عبث است

 

17

تا کی پُرسی مقامِ دلدار کجاست؟

وآن شاهدِ نانموده‌رخسار کجاست؟

مژگانِ تو گر حجابِ بینش نشود

در خانهٔ آفتاب دیوار کجاست

 

18

در پردهٔ هر ریشه چمن‌سازی هست

در هر بالی کمینِ پروازی هست

چون ماهِ نو از وهم نگردی باریک

در جیبِ کلیدِ تو درِ بازی هست

 

19

زین رنج و ملالی که نمی‌دانم چیست

بیدل! من و حالی که نمی‌دانم چیست

عمری‌ست به گردنِ خیال افتاده‌ست

تشویشِ خیالی که نمی‌دانم چیست

 

20

فهمِ بشری گرچه کمال‌انجام است

در کُنهِ «علی» سعی خیالی خام است

جز عجز آن‌جا نمی‌توان بردن پیش

کآن عالمِ ذوالجلال و الاکرام است

 

21

گر آینه‌ٔ تمیز در دست تو نیست

سر رشتهٔ جهل نیز در دست تو نیست

استعداد است آن‌چه سرمایه‌ٔ تو است

جز دستِ تو هیچ‌چیز در دست تو نیست

 

22

یاران به هوس نَفَس شمردند عبث

رنجِ اوهامِ چند بردند عبث

نی برگِ عدم بود، نه سامانِ وجود

بی‌فایده زیستند و مُردند عبث

 

23

آنی تو، که هر حوصله جامت نکشد

جز شوقِ تو هیچ‌کس به دامت نکشد

دشتِ ازل و ابد به آن طول و بساط

چون در گذری به نیم گامت نکشد

 

24

امروز نسیم یارِ من می‌آید

بوی گلِ انتظارِ من می‌آید

وقت است از آن جلوه به رنگی برسم

آیینه‌ام و بهارِ من می‌آید

 

25

اشکم به نظر قطره‌­زنان می‌رقصد

آهم به جگر بال‌فشان می‌رقصد

تا یادِ تو می‌کنم، دلم می‌بالد

تا نامِ تو می‌برم، زبان می‌رقصد

 

26

گرد از صحرا، گل از چمن می‌روید

هرچیز به‌جای خویشتن می‌روید

از خاک شهیدان محبّت، چو سپند

بادی به امیدِ سوختن می‌روید

 

27

معنی‌ست، که تا سر از نفس بیرون کرد

در پردهٔ اندیشه جگرها خون کرد

صد سکته به دل چون گرهِ نی بندی

تا مصرعِ ناله‌ای توان موزون کرد

 

28

معنی به عبارت آمد و واهی شد

پیغامِ جنون به شش‌جهت راهی شد

اسرار همان بود که دل پنهان داشت

هر گاه به لب رسید افواهی شد

 

29

انسان به خیالِ خود نگرید چه کند؟

بر سازِ کمالِ خود نگرید چه کند؟

گردون خود را دمی که بیند کفِ خاک

از یأس به حال خود نگرید چه کند؟

 

30

تا در کفِ نیستی عنانم دادند

از کشمکشِ جهان امانم دادند

چون شمع سراغِ عافیت می‌جُستم

زیر قدمِ خویش نشانم دادند

 

31

تا پایِ طلب به دامنِ دل نرسید

هرچند ز خود رفت به منزل نرسید

هشدار! کزین محیطِ گم‌گشته‌کنار

جز موجِ گهر کسی به ساحل نرسید

 

32

چندان که تعیّن‌ات قوی می‌گردد

پهلوی تو از خویش تهی می‌گردد

ای غرّهٔ جاه! اندکی چشم بمال

فرداست که امروزِ تو دی می‌گردد

 

33

تا چند فریبِ چنگ و نی باید خورد؟

یا عشوهٔ نوبهار و دی باید خورد؟

قامت خَم گشت، فرصتِ عیش کجاست؟

کج شد قدح، اکنون غمِ می باید خورد

 

34

خلقی به غبارِ دشتِ امکان گم شد

ساغربه‌کف و گل‌به‌گریبان گم شد

ای شمعِ خموش! فکرِ پرتو تا چند؟

روزِ همه‌کس در این شبستان گم شد

 

35

بیدل! نفست ز منزلی می‌آید

پیچیده به گَردِ محملی می‌آید

از وادیِ جسم بی‌تأمّل مگذر

زین خاکِ سیه بوی دلی می‌آید

 

36

در وادیِ عشق اگر دویدن باشد

بر جادهٔ غیر خط کشیدن باشد

ما و سفری که هم‌چو خطّ پرگار

هرجا برسی به‌خود رسیدن باشد

 

37

زین شعبده‌ها که چرخِ مینا دارد

گردیدنِ رنگِ ما چمن‌ها دارد

گه طفلی و گه شباب، گاهی پیری

بازی‌گریِ عمر تماشا دارد

 

38

زین بزم نه شام و نه سحر می‌گذرد

عمرِ تو دو اسبه از نظر می‌گذرد

چون شمع مباش غرّهٔ کوکبِ بخت

ای بی‌خبر! آتش‌ات ز سر می‌گذرد

 

39

زین پیش که دل قابلِ فرهنگ نبود

از پیچ و خمِ تعلّق‌ام ننگ نبود

آگاهی‌ام از هر دو جهان وحشت داد

تا بال نداشتم قفس تنگ نبود

 

40

گر لنگیِ پاست، دامن‌اش می‌پوشد

عریانیِ تن، پیرهن‌اش می‌پوشد

این زندگیِ هزار خجلت‌به‌بغل

عیبی است، که آخر کفن‌اش می‌پوشد

 

+ به روز شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 10:37  | ا.خ.  | 

 

«گُل» نام دیگرت بود... محبوبِ آسمانی!

اسطورهٔ نجابت! تمثیل بی‌نشانی!

 

آن کلبهٔ محقّر خود «طور» دیگری بود

موسی شنید هرچند تحقیرِ «لَنْ تَراني»

 

فهمیده بودم این را؛ خورشید بی‌زبان گفت

این فوج اختران را شب‌ها تو می‌فشانی

 

در هر غروبِ خورشید، با یاد زخم‌هایت

پهلویِ آسمان هم می‌گردد ارغوانی

 

همسایه باش با من؛ خورشید نیمه‌شب‌ها!

تنها تو سایه‌ها را تا نور می‌کشانی

 

عَطْشان‌تر از کویریم؛ ای ابر با کرامت

وین آتش درون را تنها تو... می‌نشانی

 

+ به روز شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 10:48  | ا.خ.  |