تبليغاتX
درد
بی‌دَرد مَردُم، ما! خدا! بی‌دَرد مَردُم!

 

یک / غزلی از «مهدی رحیمی»

  

تقدیم به امام زمان(عج)

از منزل چهاردهم مهتاب امشب هزاربار گذر کرده

پس کوزه‌های حوصلهٔ دریا تا پلکِ ابر رفته و سر کرده

 

افتاد باد در دهنِ باران، بادی که سر به پنجره می‌کوبد

بادی که کوه و دشت و بیابان را با یک دهانِ چاک خبر کرده

 

دریا نشسته است به‌جای ماه، مهتاب روی اسکله می‌رقصد

قانون جاذبه‌ست ـ نمی‌دانم ـ یا جذبه‌های توست اثر کرده؟

 

از جذبه‌های توست که چشمِ ابر از پلک‌های خاک سرازیر است

از جذبه‌های توست که هر ماهی پیراهنِ ستاره به بر کرده

 

با تو پلنگ بچهٔ آهویی‌ست، آهوی رَم‌نکرده ولی حسّاس

آن عاشقی که هر شب مهتابی، صخره‌به‌صخره تا تو خطر کرده

 

حالا پرنده است و سپیدار است تا صبح چشمِ پنجره بیدار است

پس پلک می‌زنی و به‌روی شهر، بارانِ چشم‌های تو سر کرده

 

در روزگار فتنه و بدعَهدی، «یا أهلَ الإنتظار! أنا ألمهدي!»

آن آفتابِ پشتِ همین پرده، آن «دلبرِ عزیزِ سفرکرده»

 

O

دو / غزلی دیگر از «مهدی رحیمی»

   

أللّهُمَّ رَبَّ ألنّورِ ألْعَظیمِ وَ رَبَّ ألْکُرْسیِّ ألرَّفیعِ وَ رَبَّ ألْبَحْرِ ألْمَسْجورِ...

خواب ای خواب سرگران برخیز دو سه تا پلک تا سحر مانده

تازه یک صبح رفته از «عهد»ت، سی‌ونُه فرصتِ دگر مانده

 

با شما دستِ «یا علی» دادم با همان دست‌های نامرئی

که چهل صبح عاشقت باشم، با همین چشم‌های درمانده

 

آه ای «طَلْعَةُ‌ألرَّشیدة‌»ی من!، زودتر «غُرَّةُ‌ألْحَمیدة»ی من!

پای بگذار روی دیده‌ٔ من، که فقط از من این‌قَدَر مانده

 

که فقط از منِ بدونِ شما، مانده در امتدادِ زندگی‌ام

گام‌هایی که جاده را بلَدند، دست‌هایی که بر کمر مانده

 

تو چه خواندی که هرچه باران‌ست، چشم‌های تو را نمی‌بارد

تو کجایی که باد هم حتّی از تو عمری‌ست بی خبر مانده

 

صبح، صبحِ چهلّمِ این عهد، حتم دارم که می‌رسی از راه

صبحِ آن چلّه... آه! یک طرف و... سی‌ونُه صبحِ پشتِ سر مانده

 

آخرِ گریه‌های این عهدست، می‌زنم باز روی زانویم

ألْعَجَل ألْعَجَل! شتاب کنید! مَرد! ای مَردِ در سفر مانده!

  

O

سه / غزلی از «پانته‌آ صفایی بروجنی»

  

سلام وارث تنهای بی‌نشانی‌ها!

خدای بیت غزل‌های آسمانی‌ها

 

نیامدی و کهنسال‌هایمان مُردند

در آستانهٔ مرگ‌اند نوجوانی‌ها

 

چقدر تهمتِ ناجور بارمان کردند

چقدر طعنه که: «دیوانه‌ها! روانی‌ها!

 

کسی برای نجات شما نمی‌آید

کسی نمی‌رسد از پشتِ نُدبه‌خوانی‌ها»

 

مسیحِ آمدنی! سوشیانس! ای موعود!

تو ـ هر که هستی از آن‌سوی مهربانی‌ها!

 

بگو به حرف بیایند مردگانِ سکوت

زبان شوند و بگویند بی‌زبانی‌ها

 

هنوز پنجره‌ها باز می‌شوند و هنوز

تهی است کوچه از آوازِ شادمانی‌ها

 

و زرد می‌شوند و دانه‌دانه می‌افتند

کنار پنجره‌ها برگِ شمعدانی‌ها

  

O

چار / غزلی دیگر از « پانته‌آ صفایی بروجنی»

 

غروب جمعه رسیده است و باز تنهایی

غروب، این‌همه غربت، چرا نمی‌آیی؟

 

زمین به دور سرم چرخ می‌زند، پس کی

تمام می‌شود این روزهای یلدایی؟

 

کجاست جاذبه‌ات آفتابِ من؟ خسته است

شهابِ کوچکت از این مدارپیمایی

 

کبوترانه دلم را کجا روانه کنم؟

کجاست گنبد آن چشم‌های مینایی؟

 

تمام هفته دلم را به جمعه خوش کردم

غروب جمعه رسیده است و باز تنهایی...

  

O

پنچ / غزلی دیگر از « پانته‌آ صفایی بروجنی»

 

حل می‌شود شکوهِ غزل در صدای تو

ای هرچه هست و نیست در عالم فدای تو

 

هر شب به روز آمدنت فکر می‌کنم

هر صبح بی‌قرارترینم برای تو

 

بیدار می‌شویم از این خوابِ هولناک

یک صبح جمعه با نَفَسِ آشنای تو

 

آدینه‌ای که می‌رسی و پهن می‌شود

چون فرش، آسمانِ دلم زیر پای تو

 

یک‌روز گرم و روشن و سرشار می‌شویم

در خلسه‌ای که می‌وزد از چشم‌های تو

 

روزی که با شروع کلام تو ـ مثل قند

حل می‌شود شکوهِ غزل در صدای تو

  

O

+ به روز شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 21:39  | ا.خ.  |