|
بیدَرد مَردُم، ما! خدا! بیدَرد مَردُم!
|
آنک این تو و این کاجه. سلام تکدرختِ تنهایی ایستاده بر کنارهٔ جادهٔ غریبرس. هفت ماه بی تو افتاده بودم. حال جای شکر و شادی و شیداییِ عظیم است؛ با سکوت بشکوهاش کنم!
O
تعبیرِ خوابِ پدر چیست کاجه؟ بلا به دور. بلا از آن بزرگمرد به دور که ما هر دو مدیونِ اوییم. دفعِ بلا را صدقهای تقدیمِ دستانِ آهنینِ خدا.
O
ساده مینویسم ـ ای عجب! آب روشنایی است کاجه ـ چه عجب؟! تکدرختِ تنهاییِ من خوب فهم میکند که محصورِ دو باریکهٔ آب است که روشنایی است.
O
... کاجه سخن میگوید. تو نیز چیزی بگو و معذورم بدار که مرا سکوت شایستهتر.
O
رود شکر میگزارد. آب شکر میگزارد. تکدرخت شکر میگزارد. کاجه شکر میگزارد. احمد نیز هم.
بهل که دور و دیر است دیار دارکوب و درخت ـ کجایی کاجه؟ به بوسهای میهمانم کن. من دیری است که تنها با تو حکایت میکنم.
O
کجا بودی کاجه گاهِ ایستادنِ دخترکی خُرد بر پلکانی پاییزی که از پس شیشهٔ لچکیِ پیکان چار میخ کوبیده بود بر تابوت نگاهی به آهی. آن میخواهم. و تو میدانی که آن را جعل کردهام به آن معنا که به آنی جلوه کرد گاهِ ... ـ رها کنم که من رهایم.
سهبار گلهای زرد را بر کنارهٔ کرانهٔ شرقیِ خویش بوییدن کم نیست. بس نیست؟
O
بس است. از سر کنم حکایتِ درد. چه شد که چنان شد و چنین، چیزی است که چنین و چنان. مرا مردانی است که دلنگرانانند ـ اینم بس!
O
کاجه کاجه کاجه... کاج جایی بود که جمع میآمدیم ما جماعتِ یأجوج و مأجوج. اینجا که بیتی است بر کرانهٔ رودِ خشک، مردانی جمع میآیند همگی چشمهاشان چشمهٔ خورشید. ذرّهٔ سرگردان نیز اینجاست تا فردا. تا فردا که چه پیش آید. تا فردا که با کاجه ـ با تو ـ بازگردد و تو را پنهان سازد تا گرفتار نیاید. تا زودتر ایّام محنت سر آید. تا به شهرِ خود بازگردد شهریارِ سرگردان. تا به برِ درختِ تنهاییِ خویش بازگردد بر کنارهٔ جادهٔ غریبرس. تا باز تنها شود ـ اینبار با کاجه ـ با تو!
O
کاجه رهایم مکن که: «دستهات میلرزند» ـ این تقدیر من است.