تبليغاتX
درد
بی‌دَرد مَردُم، ما! خدا! بی‌دَرد مَردُم!

 

بد است، بیش بد است، بیش‌تر بد است؛ این‌که بعدِ سالی و اندی بازگردی و با(بی)کاجه تکرار کنی:

 

ما را بگو که بی‌ترسِ محتسب، اندیشه‌ی شرابِ خانگی کردیم! شرابِ خانگیِ شیعی!

ما را بگو که بی‌ترس از آبرو، دل، خوش به شرابِ خانگی کردیم! شرابِ خانگیِ شیعی!

ما را بگو که نیندیشیدیم، کسی شرابِ دست‌ساز تعارف نمی‌کند!

ما را بگو که نفهمیدیم، هرکس، شرابِ دست‌سازِ خودش!

ما را: ای درد و ای دریغ!

ما را نگو! ما لااَدریانیم!

ايشان را بگو: سرِّ دلبرانِ خویش با خویش گویید!

ايشان را بگو: حدیثِ ما، «دیگران»، شریف‌تر از سرِّ دلبرانِ شماست!

 

دور باد دور!

  

+ به روز شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 22:40  | ا.خ.  | 

 

دیدار با مردی که «درد» بود، «دال» بود را برای سید محمود خوانده بودم. و مرا به بزرگواری نواخته بود. سربندِ کوه‌رفتن‌مان که کوه‌نوردی نبود. گفتن‌وشنفتنِ خوش‌خوشانهٔ چند سیگاری بود در دامنه‌های کوه‌های دارآباد. دیدار اول که پایان یافت، مصطفی گفت این مرد مرزهای را واقعیت و خیال را دریده است. و این البته چیزی از محبّت‌مان به وی نمی‌کاست. و این که گفتم آن نوشته را خواندم به دیدار دوم مربوط بود که مصطفی نتوانست بیاید. و تنها من بودم و امید. چند روز بعد در مراسم سالگرد شهید آوینی دوباره سید را دیدیم و دیگر؟ دیگر ندیدمش. نه خطا شد. نمایشگاه رسانه‌های دیجیتال بود که زنگ زدیم و آمد. گفت نامه‌ای برای آقا نوشته. قرار بود سفیر کوبا هم بیاید. اوضاع به‌قولی کشمشی شده بود. گفتم استاد می‌شود نامه را برایم بخوانید. خواند. چقدر زیبا بود. حیف که در این مُلک نمی‌توان این‌طور چیزها را خواند.  چه زیبا با سید علی سخن گفته بود سید محمود گلابدره‌ای. نمی‌شد خواند و من مانده بودم چه کنم؟ طاها و مهدی و احمد و امیر را نگاه می‌کردم و به ناگاه گفتم استاد برویم بیرون سیگاری بکشیم. آمد. یک دو نخ سیگر بیشتر نمانده بود. هر دو هم اهل بهمن. نمی‌دانم. این قسمت از خاطره کدر است. طاها حکماً به یاد دارد. به شک افتادم که سید محمود را به پیپ مهمان کردیم یا شهرابی را. تنها می‌دانم که دود می‌کردیم و صبحت؛ تا که سخنرانی سفیر کوبا تمام شد و به غرفه بازگشتیم و با او خداحافظی کردیم و تمام. قبل از این‌که به شهرم بازگردم، شاید هم یک‌ماه بعدش که برای کارهای پروژه به تهران می‌آمدم، شبی در خانهٔ مقداد به او تلفن کردم. جمله‌ای گفت که دلم سوخت: «کجایی پسر؟ من تنهام!» و گفت که چرا نمی‌آیید به کوه برویم و از من قول که بعد اتمام پروژه در خدمت هستیم و پروژه تمام شد و چند ماه به بطالت گذشت و من سرباز شدم و بعد پنج ماه از پایانِ آموزشی، خمیده و خموده، با حالی زار به شهر خود بازگشتم (و خدای را سپاسگذارم) و با تنهایی روزگار می‌گذرانم... بگذریم. برادرم امید زنگ می‌زند که کانال یک را می‌بینی. از بستر بی‌رمغ بلند می‌شوم و جلوی تلویزیون می‌نشینم. محمود گلابدره‌ای است. تشکر می‌کنم و برنامه را می‌بینم. سریع به برادرم میثم زنگ می‌زنم که او هم ببیند. محمّد نیز آمده و برنامه را می‌بیند. می‌بینم. می‌بینم سید محمود را که شکسته‌تر شده و واقع و خیال را در هم می‌آمیزد و رندانه از این سو به آن سو می‌رود و می‌گوید سید محمود گلابدره‌ای پنج سال را در این غار گذراند. همان‌جا که با هم نشستیم و سیگار کشیدیم و نوشتهٔ جدیدش را خواندیم. می‌بینم و آرام گریه می‌کنم. مباد که برادرم اشک‌هام را ببیند. می‌بینم مردی را که تنهایی واقع و خیالش را در هم تنیده، اما آزادگی‌اش را هم‌چنان زلال نگاه داشته. می‌بینم سید محمود را که ناراحت است از غمِ غزّه. می‌بینم که بر سینه می‌کوبد با دست‌های ستبرش همه انگشترنشان. می‌گریم و به یاد سادگی‌اش می‌افتم اول‌باری که جماران دیدمش. می‌گریم و یاد 412 بلوک 5 می‌افتم که سخت‌ترینِ ترمِ تحصیلم را با برادرم جعفر به کتاب‌خوانی می‌گذراندیم. به ترم پنج می‌اندیشم که شب‌های ماه رمضانش را من «ده‌سال هوم‌لسی آمریکا»ی سید محمود را می‌خواندم و جعفر، «آتش بدون دود» نادر ابراهیمی. می‌بینم و می‌گریم و عمرِ گذشته را فرا یاد می‌آورم و بی‌آلایشیِ 412 و 312 را. برادرِ 312ای‌ام روح‌الله نیز زنگ می‌زند. احمد می‌بینی؟ خدا این سیّد بزرگوار را نیز حفظ کند که مایهٔ آرامش دل من است. می‌بینم و اشک می‌ریزم و جوابِ «بخواب جناب سروانِ» سید طاها را با «کانال 1» می‌دهم.

***

تمام شد سید محمود! نمی‌دانم مرا به خاطر داری یا نه. امید را چه؟ همان که کتابش را به تو هدیه داد و بسیار پسندیدی. او اکنون داغدار «منوچهر احترامی» است. سید محمود! تنها دراز کشیده‌ای گوشهٔ خانه‌ات و مداد به دهان می‌بری و کاغذ سیاه می‌کنی و هستی. باش سید محمود! باش که آدم‌هایی چون تو دنیا را به سخره گرفته‌اند. باش که اگر نباشی تو و یوسف و...  احمد تابِ کژی‌ها را ندارد. احمد می‌داند که روزگار روزگارِ مردمانِ «خداحافظ گری‌کوپر» است؛ اما... اما چه؟ نمی‌دانم. عمّهٔ مادرم که فوت کرد، تا چند شب صدایم می‌کرد. تنها فریاد می‌زد عمّه جان! آن روز که دورِ امامزاده اشرف(ع) طوافش دادیم و به خاکش سپردیم، به کوچه‌باغ‌های پشتی می‌زدیم و آرام می‌گریستیم و سیگاری دود می‌کردیم و  رها کنم. چارهٔ فرار از گریه ورّاجی نیست...

 

+ به روز شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 0:38  | ا.خ.  | 

 

... خوبِ من! خفه شو!

 

+ به روز شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 23:23  | ا.خ.  | 

 

یک) بی‌کاجه در برائت از شگالان

از شهرِ شگالان گریخته‌ام ـ امّا فکر و ذکر من حصاریِ خاطر و خاطرهٔ ایشان است. دیری است ادبِ نداشته را بوسیده‌ام و به تعبیر سیّد دل‌نگران شمشیر را از رو بسته‌ام. این نثرِ من نیست ـ امّا چاره چیست؟ دروغِ بزرگ همانا عشق است. چندان در این کلام سپوخته‌اند که به بوزینه‌واری مسخ شده است. تنزیه آن جز به تیغ مردانِ خدا برنخواهد آمد. باشد که چنین کنند که رندِ شیرازیِ ما گفته است: «... بُود کز طرفی مردی از خویش برون آید و کاری بکند.» باشد که این کلام حکم کند نه سؤال. سخن در شگالان بود. شگالان ذلیلانِ زنانند. شگالان هرچند حریصانِ سپوختن، عنّینانند. شگالانِ دریده، حافظانِ باکره‌گیِ یکدیگرنند. چه می‌دانی برادر! چه می‌دانی که مرا از شگالان چه مایه خون در دل است. شگالان آدمی‌صورت، گوسپندمغز و گرگ‌خویند. خواهی پرسید از چه رو نامِ شگال را بدیشان جعل کرده‌ام؟ ساده است. گرگ‌خوییِ ایشان با خویشان است و زیردستان. نزد فرادستان شگالانند. به شهرِ من بیا! بیا تا کویر تا کوه را برایت ناله کنم از زخمِ کاریِ شگالان. بیا که هم‌شهریان من گفته‌اند: سگِ ما اگر سگ می‌بود، شگال از دیوار ما فرانمی‌شد. دستِ دعا فراببر سیّد و از خدا بخواه ما از شرّ شگالان در امّان بدارد. بس است. دهان و قلم را بیش از این به ذکر ایشان نجس نکنم که مرا حکمتی از خویشانِ دور در یاد است که مدام تکرارش می‌کنم. چه بلیغ و زیبا گفته چیزی را که ترجمه‌اش چنین است: «مُلّایی نیست و وِرّ و وِرّ و وِرّ؛ شبانی است و دریای حِلم!»

 

دو) بی‌کاجه در بازگشت

سپاس خدای را که مرا به شهرم بازگرداند و من گناهکاری دل‌تنگ بودم. سپاس خدای را که مرا فهماند جز از این شهر مسکن و مأوایی ندارم. سلام خواهر! به آغوش تو بازگشتم. پس از زمانی طولانی. مرا در آغوش کش و زبان در کام گیر. باشد که غریبان نبینند و ندانند بیزارتر و دل‌تنگ‌تر از همیم به هم. آی عزیزِ لعنتی! آبروداری کن که کلامِ ما به هم بی‌فحش و ناسزا راست نمی‌شود. مردمانت را بسیار دوست می‌دارم که میان اقوام دیگر بوده‌ام و صفتِ ایشان را می‌دانم. با مردمانت خوشم و ناراحت ـ امّا از تقدیرِ خویش نمی‌گریزم. سپاس خدای را که مرا به شهرم بازگرداند و من دل‌تنگی گناهکار بودم. این نثر من نیست ـ امّا دستِ دعا فراببر سیّد و از خدا بخواه نصیبِ ما را زودتر چنان بدهد تا به تعبیر پدرم بهشت را در همین دنیا ببینیم.

 

سه) با کاجه در کاج

کاجه کجایی کاجه! کاجه‌اش را ندیدم. و نه حتی چشمانش را. کاجش راست ایستاده بود و چشم‌هاش ـ که ندیدم ـ مرا می‌نگریست. کاج نامش را می‌دانستم. کاج نامم را می‌دانست. کاج می‌دانستم در کجاست. کاج می‌دانستم چنان می‌اندیشد که من نیز چنین. چه چاره؟ شاید شرطیِ چشم‌هاش شدن شروطی دارد که یکیش همین شورِ مبهم. اینکه ندانی که بود آن‌که تو را از تو ربود وقتی او را از او ربودی. این نثر من نیست ـ امّا بارالها ببین به بلبلهٔ بابلی و به‌رحمم بنگر... به‌خویشم بخوان...

 

+ به روز شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 21:22  | ا.خ.  | 

 

کاج کال نمی‌بودم کاجه...

کاج لال نمی‌بودی کاجه...

 

+ به روز شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 22:51  | ا.خ.  |