|
بیدَرد مَردُم، ما! خدا! بیدَرد مَردُم!
|
هرچند پیـر و خستـهدل و ناتوان شدم
هرگه که یاد روی تو کردم جوان شدم
شکـر خدا که هرچه طلب کردم از خدا
بر مُنتهـای همّـت خود کامـــران شدم
ای گُلبن جوان بَـرِ دولت بخور که من
در سایــهٔ تــو بلبـل باغ جهـان شدم
اوّل زِ تحـت و فـوق وجــودم خبر نبود
در مکتب غم تو چنین نکتهدان شدم
قسمـت حـوالتــــــم بـه خرابـــات میکند
هرچند کـهاینچنین شدم و آنچنان شدم
آنروز بر دلم در معنی گشوده شد
کـز ساکنان درگه پیر مغـــان شدم
در شاهراه دولت سرمد به تخت بخت
با جـام می به کام دل دوستان شدم
از آنزمان که فتنهٔ چشمت به من رسید
ایمـــن ز شرّ فتنـــهٔ آخــر زمـــــان شدم
من پیر سال و ماه نیم یـــار بیوفاست
بر من چو عُمر میگـذرد پیر از آن شدم
دوشم نویـــــد داد عنـایــت که حافظــا
بازآ که من به عفو گناهت ضمان شدم
ــ «رند شیرازیِ ما»
... پس یک روز گفت: «ای بذاذر! من غرضِ خویش تا این غایت بر تو پوشیده داشتم و عاقل را اشارتی کفایت باشد»...
... امّا مفتاحِ همه اغراض کتمانِ اسرار است و هر راز که ثالثی درآن محرم نشود، هرآینه از شیاعت مصون مانَد، و باز آنکه بهگوشِ سؤُمی رسید بیشبهت در افواه افتد، و بیش انکارِ آن صورت نبندد...
برزویه گفت: «قویتر رکنی بنای مودّت را کتمانِ اسرار است...»
ــ «کلیله و دمنه» / «مقدّمهٔ ابن المقفّع»
در خانهٔ اجارهای شب باز
قسطی دگر ز عمر به غم دادم
با گریه گفت عمر: که بسیار است
با خنده گفت غصه: که کم دادم
حیف از ستارهای که منم اینجا
در خانهٔ اجارهای این شب
قدر مرا چگونه نمیداند
این کوردیده، این شب بیکوکب
از آفتاب دور عدالت من
یک شعله در چراغ سخن دارم
ای دل تویی و عشق و چه نایاب است
این گوهر یگانه که من دارم
مهمانسرای تنگ جهان پس کی
جا میدهد به من، منِ مهمانش
من که بهشت در سخنم پیداست
با خانهباغهای فراوانش
تقدیر این قناری غمگین نیست
یکدو اتاق، قدر قفس آیا؟
غیر از لحد، مگر که فراهم نیست
جایی برای یکدو نفس آیا؟
بر جوجههای رنگی نوروزی
جز مرگ نیست حاصل زیبایی
جز جیکجیک دایم بیمعنی
جز خواب زیر سقف مقوایی
سیمرغ ناگزیر دلم تا قاف
یک عمر بیپناهی و بیجاییست!
خوش باش با جواهر شعر خویش
کاین کیمیا، عصارهٔ تنهاییست!
فردا برای شاعر بیسامان
تندیسهای خاطره میسازند
در خانهٔ اجارهایات خوش باش!
فردا برات مقبره میسازند
(محلهٔ خاوران، شانزدهم فروردین هشتادوهشت)