|
بیدَرد مَردُم، ما! خدا! بیدَرد مَردُم!
|
در خانهٔ اجارهای شب باز
قسطی دگر ز عمر به غم دادم
با گریه گفت عمر: که بسیار است
با خنده گفت غصه: که کم دادم
حیف از ستارهای که منم اینجا
در خانهٔ اجارهای این شب
قدر مرا چگونه نمیداند
این کوردیده، این شب بیکوکب
از آفتاب دور عدالت من
یک شعله در چراغ سخن دارم
ای دل تویی و عشق و چه نایاب است
این گوهر یگانه که من دارم
مهمانسرای تنگ جهان پس کی
جا میدهد به من، منِ مهمانش
من که بهشت در سخنم پیداست
با خانهباغهای فراوانش
تقدیر این قناری غمگین نیست
یکدو اتاق، قدر قفس آیا؟
غیر از لحد، مگر که فراهم نیست
جایی برای یکدو نفس آیا؟
بر جوجههای رنگی نوروزی
جز مرگ نیست حاصل زیبایی
جز جیکجیک دایم بیمعنی
جز خواب زیر سقف مقوایی
سیمرغ ناگزیر دلم تا قاف
یک عمر بیپناهی و بیجاییست!
خوش باش با جواهر شعر خویش
کاین کیمیا، عصارهٔ تنهاییست!
فردا برای شاعر بیسامان
تندیسهای خاطره میسازند
در خانهٔ اجارهایات خوش باش!
فردا برات مقبره میسازند
(محلهٔ خاوران، شانزدهم فروردین هشتادوهشت)