|
بیدَرد مَردُم، ما! خدا! بیدَرد مَردُم!
|
هرچند پیـر و خستـهدل و ناتوان شدم
هرگه که یاد روی تو کردم جوان شدم
شکـر خدا که هرچه طلب کردم از خدا
بر مُنتهـای همّـت خود کامـــران شدم
ای گُلبن جوان بَـرِ دولت بخور که من
در سایــهٔ تــو بلبـل باغ جهـان شدم
اوّل زِ تحـت و فـوق وجــودم خبر نبود
در مکتب غم تو چنین نکتهدان شدم
قسمـت حـوالتــــــم بـه خرابـــات میکند
هرچند کـهاینچنین شدم و آنچنان شدم
آنروز بر دلم در معنی گشوده شد
کـز ساکنان درگه پیر مغـــان شدم
در شاهراه دولت سرمد به تخت بخت
با جـام می به کام دل دوستان شدم
از آنزمان که فتنهٔ چشمت به من رسید
ایمـــن ز شرّ فتنـــهٔ آخــر زمـــــان شدم
من پیر سال و ماه نیم یـــار بیوفاست
بر من چو عُمر میگـذرد پیر از آن شدم
دوشم نویـــــد داد عنـایــت که حافظــا
بازآ که من به عفو گناهت ضمان شدم
ــ «رند شیرازیِ ما»