|
بیدَرد مَردُم، ما! خدا! بیدَرد مَردُم!
|
[شاتوف] سر به زیر افکنده، و در جای خود بیقرار، با خُلقِ تنگ غرید که: «این بهقولشما «مردها» هیچوقت ملّت را دوست نداشتهاند و برایش رنج نبردهاند و هیچچیزشان را فدایش نکردهاند. گرچه برای آسودگی وجدان، دلشان را به این «خیالها» خوش میکردهاند.»
ستپان ترافیمویچ به اعتراض فریاد زد: «چطور؟ این آدمها ملّت را دوست نداشتهاند؟ عاشقش بودند. آنها شیفتهٔ روسیه بودند!»
شاتوف با چشمانی پُر شرار و با هیجان بسیار گفت: «نه ملّت را دوست داشتند، نه روسیه را. آدم چطور ممکن است چیزی را دوست بدارد که نمیشناسد؟ اینها از مردم هیچ نمیفهمیدند. آنها، اصلاً با واقعیت مردم کاری نداشتند و آن چیزی را در مردم میدیدند که خودشان میخواستند ببینند. شما هم مثل آنها... مخصوصاً بلینسکی. این معنی در همین نامهای که به گوگول نوشته پیداست. درست نقل همان ریزهجویِ قصّهٔ کریلف است که فیل را در باغوحش نمیدید و فقط در سوسک باریک شده بود. او هم چهارچشمی متوجه جوجهسوسیالیستهای فرانسوی بود و اینحال تا آخر عمرش ادامه داشت و تازه از همهٔ شما باسوادتر و فهمیدهتر بود. شما نه تنها از سرِ بیاعتنایی به مردم درست نگاه نمیکنید، بلکه با انزجار و تحقیر از آنها روی میگردانید. چرا؟ برای اینکه وقتی میگویید «ملّت»، مردم فرانسه را در نظر دارید. آنهم فقط مردمِ پاریس را و از اینکه روسها را به پاریسیان شبیه نمیبینید، شرم دارید؛ و این عینِ حقیقت است. اما کسی که مردم را نشناسد، خدا را هم نمیشناسد. این را بدانید، هرقدر زبانِ ملّتِ خود را کمتر بفهمید و هرقدر پیوندتان را با مردم بیشتر قطع کنید، به همان اندازه اعتقادتان را به میهنتان از دست میدهید و آنوقت یا از خدا برمیگردید یا به آن بیاعتنا میشوید. این عینِ حقیقت است. میشود آن را محقّق کرد. به همین دلیل است که شما همه، و ما همه، یا از خدا برگشتگانی رسواییم، یا اراذلی بیبندوبار و بیاعتنا بههمهچیز. من شما، ستپان ترافیمویچ، شما را هم از این گروه کنار نمیگذارم، ابداً، من با این حرف هایم مخصوصاً به شما نظر داشتم. بد نیست این را بدانید!»
ــ برشی از «شیاطین(جنزدگان)» اثر «فئودور داستایسفکی»