تبليغاتX
درد - «درودگری ـ تنها ـ کارِ بوزینه ها است!» / در بابِ سخنانِ اخیر آن مردک!
بی‌دَرد مَردُم، ما! خدا! بی‌دَرد مَردُم!

 

مصاحبه آن مردک را خواندم. نمی­دانم در بازارِ مکّاره­ی سیاست­بازی، قوّادیِ مذاکره با شیطان بزرگ ـ و تو بگو: نقشِ امرد داشتن ـ چه ارزشی است که در آن بر هم سبقت می­گیرند حضراتِ یمین و یسار. از این نیز اگر بگذریم، با یاوه­گویی­ها و هرزه­درایی­هاشان چه کنیم؟ چه آسان است پشت­کردنِ به سخنانِ رهبرِ انقلاب! آن گونه که من یافته­ام، علم و حکمت نیز میراثِ پدریِ بعضِ حضرات است! چه آسان است خود را عالم نامیدن و بر کرسیِ تواضعِ عالمانه تکیه زدن! کلیله و دمنه را تصحیح کنید حضرات(!): «درودگری ـ تنها ـ کارِ بوزینه­ها است!» تفو بر تو ای چرخِ گردون تفو! دیگر حرف­ها بماند بر ذمّه­ی من تا وقتِ دگر. اکنون، تنها این شعر حضرت معّلم دامغانی است که آرام­ام می­کند:

 

چنین به زاویه در، چند پا فشردستید؟

هلا! هلا! به در آیید اگر نَمُردستید!

 

چه فتنه رفت که چون ماه در محاق شدید؟

که گشت جفت شما کز قبیله طاق شدید؟

 

طلسم قهر شما با کدام پتیاره است؟

شفای سَهر شما در کدام بیغاره است؟

 

کدام ورد و عزیمت کلید گنج شماست؟

کدام طعنه و تَسخَر علاجِ رنجِ شماست؟...

 

کدام آیه نذیر است در خطاب آنجا؟

کدام سوره بشیر است در کتاب آنجا؟

 

کدام بادِ بلا غیرت­آور است آن­سوی؟

کدام صاعقه ناموس­پرور است آن­سوی؟

 

علاج همّت عِنّین چه مایه معجونی است؟

سزای رتبت شیرین چه پایه مجنونی است؟

 

پسنده کیست به نُصحِ نَزِه به گوش شما؟

پذیره چیست به سمع سخن­نیوش شما؟

 

به چار حدّ کدامین حریم پابندید؟

به پنج فنّ کدامین حکیم خرسندید؟...

 

هلا! که­اید که در خویش پا فشردستید؟

ز خویشتن به در آیید اگر نَمُردستید!...

 

الا! نخوانده معانی مُعینِ دین گشته

به عجز و بی­هنری با سَقَط عجین گشته

 

چه مایه­تان که به «لا» و «نعم» در آویزید؟

به خیره، ناسره را با سره در آمیزید؟

 

چه مایه­تان که میِ اولیا به جام کنید؟

به عرصه دعویِ هنگامه با امام کنید؟

 

الا! به هرزه سرِ رشته نیک گم کرده

چو ساروان ره مقصد به ریگ گم کرده...

 

به اقتضای شقاوت به ترکِ حق کرده

شمار آتیه را عطفِ ما سبق کرده

 

به قصدِ ملّتِ حق تیغِ کینه بر بسته

به قهر نهضت اسلامیان کمر بسته...

 

به قول، طفلِ سخن ناشنیده را مانید

به فعل، جُندیِ میدان­ندیده را مانید...

 

هلا! ندیده پدرها به هرزه روییده

به خیره راه پدر باژگونه پوییده...

 

به تیغِ نقص به حربِ کمال رو کرده

به شهرِ حُسن متاعِ جمال رو کرده

 

ستاره­گیر نه­اید؛ این ستاره­بازی چند؟!

بدیهه­گوی نه­اید؛ این زبان­درازی چند؟!

 

نه لوری­اید نه لولی، ترانه­سازی چیست؟!

نه تازی­اید نه تُرکید، ترکتازی چیست؟!...

 

به ذرّه ذرّه عیان دیده­اند در امثال

کز استحاله روان­اند تا به استکمال

 

بسی خبیر که ابلیس آدمی­جو دید

بسی بصیر که ابلیس آدمی­رو دید

 

هلا! جنود شیاطین آدمی­گفتار!

جمیل و جَلد به جِلد پلنگ در، کفتار!

 

به رنگ گبرِ منافق، سلیم و وارسته!

چنان عجوزه­ی ساحر، جمیل و آرسته!

 

چو ذوق، فتنه­گرای و چو شوق، وِزر فزای!

چو مار خوش خط و خال و چو غولِ خضرنمای!

 

چه­اید و از چه دیارید، بر چه آیینید؟

در این معامله کفرید جمله یا دین­اید؟

 

+ به روز شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 17:28  | ا.خ.  |